قلب من رو با این بی توجه‌ایت به درد نیار...

قلب من رو با این بی توجه‌ایت به درد نیار...

گرمای دستای بزرگش با ضربه‌ای ناگهانی به صورتت برخورد کرد.
چند ثانیه همونجا بی حرکت موندی نه از درد،از ناباوری.
انگار همون یک لحظه،تکه‌ای از وجودت رو از جا کنده بود،کسی که همیشه فرشته‌ی نجاتت بود،حالا خودش دست روی تو بلند کرده بود.
بغض سنگینی گلوت رو دربر گرفت.چشمات پر از اشک شد و برای چند ثانیه فقط به اون خیره موندی،انگار منتظر بودی کسی بهت بگه:«چیزی که اتفاق افتاده،واقعی نبود»
اما سکوتش همه چیز رو واقعی تر می‌کرد.
اشک‌هات آروم از گونه‌هات سرازیر شدن.بدون اینکه حتی یه کلمه بگی،با عجله به سمت در خروجی رفتی.
صدای لینو پشت سرت پیچید،اما نه ایستادی.
از در بیرون زدی و زیر بارون شروع به دویدن کردی.
نمیدونستی کجا میری،فقط میخواستی از اون لحظه،از اون نگاه،از اون دست‌هایی که همیشه برات امن بود فاصله بگیری.
چند دقیقه بعد خودت رو به نیمکتی کناری پارک رسوندی،ِآروم روی اون نشستی،زانوهات رو در آغوش گرفتی و سرت رو پایین انداختی.
بارون روی شونه‌هات می‌بارید و اشک‌هات بی صدا با بارون یکی می‌شد.
چند لحظه بیشتر نگذشت صدای بارون بالای سرت قطع شد.
سرت رو بالا آوردی.
لینو بود.
چهره‌ش آشفته و پریشون بود،موهاش از بارون خیس شده بود و نفس‌هاش نامنظم شده بود.اما چیزی که بیشتر از هر چیزی قلبت رو به درد می آورد،نگاه پشیمونش بود.
نگاهت رو ازش گرفتی و دوباره به زمین دوختی.
لینو چند ثانیه همونجا ایستاد،انگار نمی‌دونست حق داره بهت نزدیک بشه یا نه.
بعد آروم جلوی پاهات زانو زد.
دست‌های نرم و ظریفت رو میان دستای بزرگ و گرمش گرفت و با احتیاط،بوسه‌ای کوتاه روی اونا کاشت.
انگشت شستش رو آروم روی دستت کشید.
_عزیزم...به من نگاه کن
صداش آروم بود،اما بغض سنگینی توی اون نشسته بود.
تو همچنان سکوت کردی.
لینو دستش رو آورد و با تردید چونه‌ات رو گرفت.وقتی سرت رو بالا آورد،نگاهش با چشمای اشک آلودت گره خورد.
چند ثانیه فقط نگاهت کرد.
بعد دستش رو از چونه‌ت به سمت گونه‌ت برد و صورتت رو میان دستاش گرفت‌.
_پرنسس...
صداش لرزید.
_فرشته کوچولوی من داره...داره بخاطر من گریه میکنه؟
لب‌هاش لرزید و نگاهش برای لحظه‌ای پایین افتاد.
_خدایا...من با تو چیکار کردم؟
دستت رو آروم گرفت و به سمت صورت خودش برد.
_نینی...
چشمش رو بست و دستت رو روی گونه‌ش نگه داشت.
_هرچقد که دلت میخواد ازم ناراحت باش،هرچقد میخوای منو تنبیه کن،ازم نخواه وانمود کنم دیدن اشکات چیزی نیست،قلب من رو با این بی توجه‌ایت به درد نیار
چشماش خیس شده بود.
_من اشتباه کردم عزیزم،یه اشتباه وحشتناک
نفس لرزونی کشید.
_اما هنوز نمیفهمم چطور تونستم...چطور این دستا که همیشه باید مراقب باشن،به صورتت آسیب بزنن
صداش شکست.
_کاش میشد اون چند ثانیه رو برگردونم
دستت رو محکم‌تر گرفت،اما هنوز انقد آروم که آزارت نده.
_عزیزم...من نمی‌خوام ازت بخوام همین الان منو ببخشی،فقط...
مکث کرد و اشکی از گوشه‌ی چشمش پایین افتاد.
_فقط نزار فک کنم دیگه هیچ راهی برای جبرانش ندارم
لینو آروم از جاش بلند شد و روبروت ایستاد.
چند لحظه مردد موند،بعد وقتی دید مخالفتی نمیکنی،تو رو آروم به سمت خودش کشید.
سرت رو روی قفسه سینه‌ش گذاشت و دست‌هاش رو دورت حلقه کرد،محکم اما نه اونقدر که راه فرار از آغوشش نداشته باشی.
صدای ضربان قلبش زیر گوشت می‌پیچید.
_عزیزم...
صداش درست بالای سرت میلرزید.
_من میدونم با یه معذرت خواهی نمی‌تونم چیزی که حس کردی رو از بین ببرم
دستش آروم روی موهات کشیده شد.
_میدونم ازم ناراحتی.‌..شاید حتی ازم متنفر باشی
مکث کرد.
_ولی حق داری
بغضش دوباره بالا اومد.
_فقط یه چیزی رو بدون،قشنگم...
آروم پیشونیش رو به موهات تکیه داد.
_تو برای من عزیزتر از هرچیزی هستی،و اینکه خودم باعث شدم اشک توی چشمات جمع بشه...چیزی نیست که بتونم به راحتی از کنارش بگذرم
آروم زمزمه کرد:
_نینی کوچولویِ من...من دوست دارم.
چشماش رو بست.
_و بابت اینکه حتی برای یک لحظه باعث شدم احساس کنی از آدمی که باید کنار باشه در امان نیستی...از ته قلبم معذرت میخوام
صداش آروم‌تر شد.
_فقط...امشب ازم انتظار نداشته باش همه چیز رو درست کنم
مکثی کرد.
_بزار حداقل کنارت بمونم تا وقتی که دوباره بتونی به من نگاه کنی.
END🎀✨️

خانومیا🤏🏻🎀
جدی انتظار حمایت دارم ازتون چون یجورایی برای این فیک بیشترین زمان رو صرف کردم شایدم نه نمیدونم ولی از ساعت 10 شروع به نوشتنش کردم و الان تموم شد و انتظار دارم که فرشته‌هام حمایت کنن...!🤍
دیدگاه ها (۵)

خانومیا وی پی ان خوب سراغ ندارین؟دارم جر میخورم

«Lost code»ژانر:جنایی/معمایی/روان شناختی/گوتیکخلاصه:کارآگاه ...

من نمیتونم ذهن این کوچولو رو بخونم...موضوع:از بینی وقتی که ت...

خون و عشق 🩸❤️پارت چهارملینو بعد از چند دقیقه از اون خیابون د...

#عاشق_خونش_یا_بدنش پارت ¹⁹لینو حتی با وجود پنجه‌های هیونجین ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط