زنگ اول

زنگ اول:
تا وارد کلاس شدم، با یه اشاره‌ی ماهرانه از نماینده های کلاس، فهمیدم دو تا از لامپ‌ها به رحمت خدا رفتن!
یکی از ته کلاس فریاد زد:
«خانوم! به آفتاب بگین یه کم مهربون‌تر بتابه، کلاس ما VIP نیست؟!»
یه نگاه چرخوندم سمت کمد، دیدم قفلش هم ترکیده؛ به قول معروف، کمد هم دیگه بریده از زندگی.
برای اینکه جو کلاس از حالت «ترس از تاریکی و دزدی» دربیاد، گفتم پاشید بریم حیاط!
یه نفس عمیق، چندتا جیغ، یکی دو تا فوتبال با یه بطری نوشابه...
گفتیم هر چی باشه زندگی ادامه داره حتی اگه نور نباشه، حتی اگه کمد قفل نداشته باشه!
یه مهمون هم داشتیم: اسمش رو گذاشتن «اشانتیون»؛
اشانتیون بیچاره از در و دیوار کلاس آویزون شد، آخرشم تبدیل شد به بالش برای زنگ آخر و دعوای ملی
۱۴۰۴/۱/۲۴
#معلّمی#خاطرات#مدرسه#جنوب#آفتاب#زندگی#بهار#نوشته#زندگی#شادی#لبخند#امید#:)
دیدگاه ها (۵)

؛ ظهور اژدر در کلاساژدر وارد شد، زمین لرزید، صندلیا جابه‌جا ...

روز معلم برای من فقط یک مناسبت نیست؛ فرصتیه برای بازنگری در ...

بقول خانم دانشور که میگفت:؛زندگی، عزیزِ دلِ من پوچ نیست. گری...

سلام من معلم دهکده هستم،جنوبی هستم و ساکن بوشهرم؛۱۴ ساله بود...

#part13#hanaقدم‌هامو تند کردم و پیچیدم توی کوچه بعدی. اما او...

Just in DREAMs ۷ـــ‌کوک‌ـــهتل نگرفتم بلکه طبقه‌ی بالای آپار...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_299بلند شدم و رفتم روی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط