پیش از آنکه زمستان تمام شود
پیش از آنکه زمستان تمام شود
part: 6
زمستان، مدرسه را آرام و ساکت کرده بود.
شیشههای راهرو سرد شده بودند و نور چراغها روی کف براق راهرو میلرزید.
آن شب، تهیونگ برای برداشتن کتابی به کتابخانه رفته بود.
وقتی برگشت، دید جونگکوک در انتهای راهرو ایستاده و به پنجره نگاه میکند.
تهیونگ آرام گفت:
_ هنوز اینجایین؟
جونگکوک برگشت.
چهرهاش جدیتر از همیشه بود.
_ آقای کیم… میتونم چیزی ازتون بپرسم؟
تهیونگ به او نزدیک شد.
_ بفرمایید
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت:
_ شما هیچوقت احساس کردین یه نفر وارد زندگیتون شده، بدون اینکه اجازه بگیره… و بعد فهمیدین که حضورش رو دوست دارین؟
تهیونگ نفسش را آهسته بیرون داد.
چشمانش آرام شد.
_ شاید
جونگکوک با صدایی پایین ادامه داد:
_ من از روز اول، حضور شما رو حس کردم. و راستش… نتونستم نادیدهاش بگیرم
تهیونگ پرسید:
_ چی رو؟
جونگکوک نگاهش را مستقیم به او دوخت.
_ اینکه من به شما علاقهمند شدم
سکوت.
فقط صدای باد پشت پنجره میآمد.
تهیونگ برای چند لحظه حرفی نزد.
بعد آهسته گفت:
_ من هم همین حس رو داشتم
جونگکوک چشمهایش را کمی باز کرد.
_ واقعاً؟
تهیونگ با صدایی عمیق و آرام پاسخ داد:
_ بله. فقط سعی کردم نادیدهاش بگیرم، چون میترسیدم
_ از چی؟
_ از اینکه درست نباشه. از اینکه کارمون آسیب ببینه. از اینکه… اگر بگم، چیزی که بینمون هست از بین بره
جونگکوک آرام گفت:
_ ولی نگفتن هم داره نابودش میکنه
تهیونگ سرش را پایین انداخت.
_ میدونم
جونگکوک یک قدم جلو آمد.
_ پس چی کار میکنیم؟
تهیونگ نگاهش را بالا آورد.
_ درستش میکنیم. آرام، محترمانه، بدون عجله
جونگکوک لبخند خیلی کمرنگی زد.
_ این شبیه شماست
تهیونگ هم لبخند زد.
_ و این شبیه شماست که حتی وسط اعتراف هم شوخی میکنین
جونگکوک برای اولین بار نفس راحتی کشید.
حالا دیگر حقیقت بینشان بود.
part: 6
زمستان، مدرسه را آرام و ساکت کرده بود.
شیشههای راهرو سرد شده بودند و نور چراغها روی کف براق راهرو میلرزید.
آن شب، تهیونگ برای برداشتن کتابی به کتابخانه رفته بود.
وقتی برگشت، دید جونگکوک در انتهای راهرو ایستاده و به پنجره نگاه میکند.
تهیونگ آرام گفت:
_ هنوز اینجایین؟
جونگکوک برگشت.
چهرهاش جدیتر از همیشه بود.
_ آقای کیم… میتونم چیزی ازتون بپرسم؟
تهیونگ به او نزدیک شد.
_ بفرمایید
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت:
_ شما هیچوقت احساس کردین یه نفر وارد زندگیتون شده، بدون اینکه اجازه بگیره… و بعد فهمیدین که حضورش رو دوست دارین؟
تهیونگ نفسش را آهسته بیرون داد.
چشمانش آرام شد.
_ شاید
جونگکوک با صدایی پایین ادامه داد:
_ من از روز اول، حضور شما رو حس کردم. و راستش… نتونستم نادیدهاش بگیرم
تهیونگ پرسید:
_ چی رو؟
جونگکوک نگاهش را مستقیم به او دوخت.
_ اینکه من به شما علاقهمند شدم
سکوت.
فقط صدای باد پشت پنجره میآمد.
تهیونگ برای چند لحظه حرفی نزد.
بعد آهسته گفت:
_ من هم همین حس رو داشتم
جونگکوک چشمهایش را کمی باز کرد.
_ واقعاً؟
تهیونگ با صدایی عمیق و آرام پاسخ داد:
_ بله. فقط سعی کردم نادیدهاش بگیرم، چون میترسیدم
_ از چی؟
_ از اینکه درست نباشه. از اینکه کارمون آسیب ببینه. از اینکه… اگر بگم، چیزی که بینمون هست از بین بره
جونگکوک آرام گفت:
_ ولی نگفتن هم داره نابودش میکنه
تهیونگ سرش را پایین انداخت.
_ میدونم
جونگکوک یک قدم جلو آمد.
_ پس چی کار میکنیم؟
تهیونگ نگاهش را بالا آورد.
_ درستش میکنیم. آرام، محترمانه، بدون عجله
جونگکوک لبخند خیلی کمرنگی زد.
_ این شبیه شماست
تهیونگ هم لبخند زد.
_ و این شبیه شماست که حتی وسط اعتراف هم شوخی میکنین
جونگکوک برای اولین بار نفس راحتی کشید.
حالا دیگر حقیقت بینشان بود.
- ۳۹۶
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط