فنجان ها پر و خالی میشد کافه ها پرو خالی میشدند خیابا

فنجان ها پر و خالی می‌شد، کافه ها پرو خالی می‌شدند، خیابان پر و خالی می‌شد، آسمان پر و خالی می‌شد، اما قلب ها فقط خالی می‌شد، حرف ها پر و خالی می‌شد، انسان ها پر می‌شدند از کسی و خالی می‌شدند از همه‌کَس.
چیزی که واضح بود در انتها همه چیز خالی می‌شد، فنجان ها خالی می‌شد، کافه ها خالی، خیابان ها خالی، قلب ها خالی، انسان ها خالی‌ .
تهی بودن همه چیز را می‌بلعید، تهی شده بود مانند خیابان آخر شب که سکوت را بغل کرده .
همانند آسمانی که پس از باریدن آرام گرفته، همانند انسانی که بعد از سازگاری خوابیده.
تهی شدن سرنوشت همه چیز بود.
سرنوشت ما.

محدثه
دیدگاه ها (۲۶)

لب هایش خورشید بود ولب هایم شب، انگار شب و روز را در یک ظرف ...

ارغوانی  پوش شد، لب هایش را بی روح رها کرد، و چشم های پف دار...

کنار زندان توقف ‌کردند.گفتم یعنی آنها چه حالی دارند؟گفت اسار...

کلمه بگید باهاش بنویسم براتون:>.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط