روزی روزگاری بوتوکو رفت خونه عمش، اما تو خونه حوصلش سر رف
روزی روزگاری بوتوکو رفت خونه عمش، اما تو خونه حوصلش سر رفت و شروع کرد به کشیدن این بزرگوار. ناگهان پسر عمه ای از ناکجا آباد بر سر وی نازل شد و گفت این کارتونا چیه میکشی مگه بچه ای...
خلاصه که آن روز پسر عمه ی بی نزاکت با یک عدد بادمجون درست کنار گونه اش به اتاقش بازگشت؛
(نتیجه اخلاقی: هیچ وقت سلایق بوتوکو را به سخره نگیرید!)
خلاصه که آن روز پسر عمه ی بی نزاکت با یک عدد بادمجون درست کنار گونه اش به اتاقش بازگشت؛
(نتیجه اخلاقی: هیچ وقت سلایق بوتوکو را به سخره نگیرید!)
- ۳۸
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط