صبح با سردرد شدیدی بیدار شدم اروم اروم از پله ها رفتم پای

صبح با سردرد شدیدی بیدار شدم اروم اروم از پله ها رفتم پایین و از تو کابینت چند تا قرص برداشتم و خوردم میخواستم ب م بالا که اون عوضی در گاله رو باز کردو گفت :

چند ساعت دیگه اقای جونگکوک میاد دنبالت یه لباس درست بپوش

هیچی نگفتممم فقط به سمت اتاقم رفتم

ات اروم باش بلاخره نوبت توهم میشه
یه نفس عمیق کشیدم سرم داشت تیر می‌کشید
اصلا توان نداشتم ولی مجبور بودم

بخیال سردردم شد‌م و به سمت حمام رفتم یه دوش نیم ساعته گرفتم و به سمت کمد لباسی رفتم و یه لباس شیک برداشتم پوشیدم

به سمت میزه ارایش رفتم موهام رو درست کردم
یه بالم زدم و بلند شدم
ات : خاکککک عطر یادم رفت
عطرم رو برداشتم و زدم دیگه اماده بودم همین که میخواستم در رو باز کنم اون مرتیکه گفت :

دخترمم

دردددد

رفتم پايين گفتم : بله پدرجان ( با لحنه مسخره‌ای )

پ ات : جونکوک منتظرتِ

ات : اهامم

رو به جونکوک کردم و با یه لحن سرد گفتم سلام
فقط سر تکون عوضییی پلشت انگار لاله ( هوشششش با شوهر من مثل ادم حرف مزنیااا )
ات (خداااا این رو کجای دلم بزارم باشه بابا ارزونی خودت )

.....
دیدگاه ها (۰)

رفتیم به سمت ماشین جونکوک سوار شدم و بدون هیچ حرفی حرکت کرد....

ات : جلسه تموم شد متوانید برید اعضا : بله رییس ( تعظیم )ات :...

چند پارتی «قلب یخی و دختر آفتابی»چند ماه از اون شب بارونی گ...

#My_company_model پارت 26ویو بینابا نور خورشید بیدار شدم و خ...

جونکوک ات رو به دیوار می‌چسباند و در نزدیک ترین حالت تو صورت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط