𝑫𝒂𝒓 𝒐𝒎𝒈𝒉-𝒆 𝒏𝒆𝒈𝒂𝒉-𝒆 𝒕𝒐
𝑫𝒂𝒓 𝒐𝒎𝒈𝒉-𝒆 𝒏𝒆𝒈𝒂𝒉-𝒆 𝒕𝒐
(در عمق نگاه تو)
پارت𝟗
.
.
.
برای باکوگو دیگر هیچ چیز معنایی نداشت، صداها برایش مبهم بودند، چهرههای دوستانش را بهطور واضح نمیتوانست ببیند. پیکی که در دستش بود را دوباره پر کرد،(ب مولا اگه بدونم دارم چی مینویسم) بعد از آن دوباره، دوباره، دوباره؛ تا جایی که دیگر عقلی برایش نمانده بود. آن لبخندی که هیچوقت از سوی ایزوکو برای او نخواهد بود، چشمانی که میدرخشیدند و قلب او را دزدیده بودند و حالا راهی برای پس گرفتنش نمانده بود.
پیک بعدی را تندتر نوشید. نهتنها برایش لذتبخش نبود، بلکه تلخیای که داشت یادآور آن قلب شکستهاش بود
نگاهش دوباره به ایزوکو دوخته شد که در حال حرف زدن با دیگر کسان حاضر در جمعشان بود.
نگاهش تار بود، ولی میتوانست پسرک مو سبز را بهخوبی ببیند؛ انگار که فقط او خودش در میان فضا بودند
ناگهان دست شخصی را روی شانهاش حس کرد
-:"کاچان ببینم حالت خوبه؟"
چهرهاش از نگرانی فریاد میزد.
-:"صدامو میشنوی؟"
<لعنتی، خیلی نوشیده، مست شده. حالا باید چیکار کنم؟>
چگونه باکوگو بگوید که این حال خرابیها برای اوست؟
ایزوکو از سر جایش بلند شد، ولی تا خواست حرکت کند، باکوگو یکدفعه دستش را گرفت و دوباره روی صندلی نشاند و او را به سمت خودش کشید و یکی از دستانش را روی شانههای پسرک مو سبز گذاشت و بعد سرش را بهآرامی روی شانهاش گذاشت( توصیف صحنه💔)(اسلاید دو ولی تفاوتش اینکه ایزوکو حالت چهره نگرانی داره)
بعد از چند لحظه، در همان حالت گفت:
+:"دیگه واقعاً نمیتونم تحمل کنم ایزوکو میخوام یچیزی رو بهت بگم حتی اگه جوابی میشنوم نه باشه برام مهم نیست اگه نگمش برام ی حسرت باقی میمونه"
با گفتن حرفش، ایزوکو بیشتر از قبل نگران شد.
-:"حالت خوب نیست باید سریعاً بری دکتر خودم همراهت میام"
همه نگران حال باکوگو شده بودند، ولی جرئتی نمیکردند مزاحم گفتوگویشان شوند
باکوگو سرش را از شانههایش بلند کرد، ولی همچنان او را در آغوش گرفته بود و با چشمانی خمار و سرخ نگاهش میکرد.
+:"من عاشق..."
که ناگهان کیریشما مانع جملهاش شد.
&:"د..دوستان الان صاحب رستوران بهم زنگ زد گفت که میخواد دیگه تعطیل کنه آره پس بهتره که تا شوتمون نکردن بیرون خودمون بریم"
همه جمع تعجب کردند، چرا که هنوز ساعت به ۱۱ شب هم نرسیده بود و تایم کاری رستوران حداقل تا ۱۲ شب است. چه دلیل دیگری وجود دارد که انقدر زود تعطیل شود؟ شاید خود کیریشیما دروغی سرهم کرده است.
ولی باکوگو با صدای بلندی که قصد داشت کیریشما را ساکت و متوقف کند، گفت:
+:"تا وقتی من بهش نگفتم کسی حق نداره از اینجا بره"
بعد دوباره به ایزوکو چشم انداخت و گفت:
+:"من بهت علاقه..."
که ناگهان دستی روی دهانش قرار گرفت و آن دست متعلق به کسی نبود جز شوتو تودورکی که بالای سرش ایستاده بود.
♧:"الان نه"(پوکر فیس مورد علاقم🌸)
هم کیریشما، هم مینا و هم کامیناری آهی از سر آسودگی کشیدند و دوباره به آن سه نفر خیره شدند.
شوتو همانطور که با دستش دهان باکوگو را گرفته بود، اضافه کرد:
♧:"وقت مناسبی نیست"
باکوگو هنوز زیر دستش تقلا میکرد.
<مناسب؟ من خیلی وقته که منتظر این موقعیت بودم.>(اندر ذهن)
ایزوکو که گیج و مبهوت میان آن دو نفر گیر کرده بود:
-:"تودوروکی کون چرا دهنشو گرفتی؟"
باکوگو با شنیدن صدای او بیشتر تقلا کرد و دستش را به سمتش دراز کرد، اما شوتو مانع کارش شد، دستش را گرفت و نگه داشت.
♧:"نیازی به نگرانی نیست میدوریا تو میتونی بری من مراقبش هستم."
ایزوکو با نگرانی نگاهش میکرد و گفت:
-:"ولی... آخه..."
+:"هممممم هومممم"(نرو احمقق)(مترجم هستم😑)
ایزوکو کمی مردد عقب رفت و...
_پایان_
شرمنده واقعا این پارت خیلی بد نوشتم
علائم نگارشیشو خیلی بدتر گذاشتم کلا فارسی یادم رفته
امیدوارم خوشتون بیاد✨️
#باکودکو #باکوگو #کاچان #کاتسوکی #ایزوکو #دکو #میدوریا #باکوگو_کاتسوکی #مای_هیرو #ایزوکو_میدوریا
(در عمق نگاه تو)
پارت𝟗
.
.
.
برای باکوگو دیگر هیچ چیز معنایی نداشت، صداها برایش مبهم بودند، چهرههای دوستانش را بهطور واضح نمیتوانست ببیند. پیکی که در دستش بود را دوباره پر کرد،(ب مولا اگه بدونم دارم چی مینویسم) بعد از آن دوباره، دوباره، دوباره؛ تا جایی که دیگر عقلی برایش نمانده بود. آن لبخندی که هیچوقت از سوی ایزوکو برای او نخواهد بود، چشمانی که میدرخشیدند و قلب او را دزدیده بودند و حالا راهی برای پس گرفتنش نمانده بود.
پیک بعدی را تندتر نوشید. نهتنها برایش لذتبخش نبود، بلکه تلخیای که داشت یادآور آن قلب شکستهاش بود
نگاهش دوباره به ایزوکو دوخته شد که در حال حرف زدن با دیگر کسان حاضر در جمعشان بود.
نگاهش تار بود، ولی میتوانست پسرک مو سبز را بهخوبی ببیند؛ انگار که فقط او خودش در میان فضا بودند
ناگهان دست شخصی را روی شانهاش حس کرد
-:"کاچان ببینم حالت خوبه؟"
چهرهاش از نگرانی فریاد میزد.
-:"صدامو میشنوی؟"
<لعنتی، خیلی نوشیده، مست شده. حالا باید چیکار کنم؟>
چگونه باکوگو بگوید که این حال خرابیها برای اوست؟
ایزوکو از سر جایش بلند شد، ولی تا خواست حرکت کند، باکوگو یکدفعه دستش را گرفت و دوباره روی صندلی نشاند و او را به سمت خودش کشید و یکی از دستانش را روی شانههای پسرک مو سبز گذاشت و بعد سرش را بهآرامی روی شانهاش گذاشت( توصیف صحنه💔)(اسلاید دو ولی تفاوتش اینکه ایزوکو حالت چهره نگرانی داره)
بعد از چند لحظه، در همان حالت گفت:
+:"دیگه واقعاً نمیتونم تحمل کنم ایزوکو میخوام یچیزی رو بهت بگم حتی اگه جوابی میشنوم نه باشه برام مهم نیست اگه نگمش برام ی حسرت باقی میمونه"
با گفتن حرفش، ایزوکو بیشتر از قبل نگران شد.
-:"حالت خوب نیست باید سریعاً بری دکتر خودم همراهت میام"
همه نگران حال باکوگو شده بودند، ولی جرئتی نمیکردند مزاحم گفتوگویشان شوند
باکوگو سرش را از شانههایش بلند کرد، ولی همچنان او را در آغوش گرفته بود و با چشمانی خمار و سرخ نگاهش میکرد.
+:"من عاشق..."
که ناگهان کیریشما مانع جملهاش شد.
&:"د..دوستان الان صاحب رستوران بهم زنگ زد گفت که میخواد دیگه تعطیل کنه آره پس بهتره که تا شوتمون نکردن بیرون خودمون بریم"
همه جمع تعجب کردند، چرا که هنوز ساعت به ۱۱ شب هم نرسیده بود و تایم کاری رستوران حداقل تا ۱۲ شب است. چه دلیل دیگری وجود دارد که انقدر زود تعطیل شود؟ شاید خود کیریشیما دروغی سرهم کرده است.
ولی باکوگو با صدای بلندی که قصد داشت کیریشما را ساکت و متوقف کند، گفت:
+:"تا وقتی من بهش نگفتم کسی حق نداره از اینجا بره"
بعد دوباره به ایزوکو چشم انداخت و گفت:
+:"من بهت علاقه..."
که ناگهان دستی روی دهانش قرار گرفت و آن دست متعلق به کسی نبود جز شوتو تودورکی که بالای سرش ایستاده بود.
♧:"الان نه"(پوکر فیس مورد علاقم🌸)
هم کیریشما، هم مینا و هم کامیناری آهی از سر آسودگی کشیدند و دوباره به آن سه نفر خیره شدند.
شوتو همانطور که با دستش دهان باکوگو را گرفته بود، اضافه کرد:
♧:"وقت مناسبی نیست"
باکوگو هنوز زیر دستش تقلا میکرد.
<مناسب؟ من خیلی وقته که منتظر این موقعیت بودم.>(اندر ذهن)
ایزوکو که گیج و مبهوت میان آن دو نفر گیر کرده بود:
-:"تودوروکی کون چرا دهنشو گرفتی؟"
باکوگو با شنیدن صدای او بیشتر تقلا کرد و دستش را به سمتش دراز کرد، اما شوتو مانع کارش شد، دستش را گرفت و نگه داشت.
♧:"نیازی به نگرانی نیست میدوریا تو میتونی بری من مراقبش هستم."
ایزوکو با نگرانی نگاهش میکرد و گفت:
-:"ولی... آخه..."
+:"هممممم هومممم"(نرو احمقق)(مترجم هستم😑)
ایزوکو کمی مردد عقب رفت و...
_پایان_
شرمنده واقعا این پارت خیلی بد نوشتم
علائم نگارشیشو خیلی بدتر گذاشتم کلا فارسی یادم رفته
امیدوارم خوشتون بیاد✨️
#باکودکو #باکوگو #کاچان #کاتسوکی #ایزوکو #دکو #میدوریا #باکوگو_کاتسوکی #مای_هیرو #ایزوکو_میدوریا
- ۱.۰k
- ۰۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط