Rz prpr
Rz prpr ¹⁴
ویو کوک
چشمامو باز کردم تو یه اتاق بودم آخرین چیزی که یادمه خوردن از شیر موز و تو بغل تهیونگ افتادن بود
از رو تخت بلند شدم و رفتم پایین تهیونگو دیدم که اواز خون پشت گاز نشسته و نیمرو درست میکنه
کوک: این جا چه خبره هیونگ؟
تهیونگ: بیدار شدی
کوک: تهیونگی من چرا بیهوش تو تخت تو بودم چرا....
حرفشو با دیدن دختری که وارد آشپزخونه شد قطع کرد
امیلی: عزیزم نیمرو درست میکنی؟
تهیونگ: آره عشقم بیا اینجا
امیلی خودشو تو بغل تهیونگ جا کرد اونا در حال دل و قلوه دادن بودن و کوک با تعجب زیاد بهشون خیره شده بود
کوک: تهیونگ اینجا چه خبره ؟ چرا الان تو اون دخترو بغل کردی؟
تهیونگ: اوو عروسک یونگی عصبی شده
کوک: تهیونگ دارم دیونه میشم اگه داری شوخی میکنی لطفا بسه
تهیونگ قهقهه ای زد و گفت: کار از شوخی گذشته بچه جون تو الان اسیر منی
کوک: میشه واضح بگی منظورت چیه؟
تهیونگ: واضح واضح؟
کوک: آره واضح واضح بگو
تهیونگ: خوب اگه بخوام واضح بگم من از تو و برادرت متنفرم هیچ علاقهای نسبت بهت ندارم هرچی که بهت گفتم دروغ بود فقط میخواستم از داداشت انتقام بگیرم با نابود کردن تو و حالا هم دزدیمت اون دختر هم امیلی دوست دخترمه
کوک: یعنی هیچی هیچی دوستم نداشتی؟
تهیونگ: هیچی هیچی
کوک: پس اون حرفات چی بودن ؟ اون خرس عسلیم گفتنات؟؟
تهیونگ: همش الکی بود
کوک یکمرتبه داد زد و گفت : ولیتوحقنداشتی ؛ باوجوداینکههیچحسی
بهمنداشتیاونکلماترواستفادهکنی میفهمییی حق نداشتییی
ویو کوک
چشمامو باز کردم تو یه اتاق بودم آخرین چیزی که یادمه خوردن از شیر موز و تو بغل تهیونگ افتادن بود
از رو تخت بلند شدم و رفتم پایین تهیونگو دیدم که اواز خون پشت گاز نشسته و نیمرو درست میکنه
کوک: این جا چه خبره هیونگ؟
تهیونگ: بیدار شدی
کوک: تهیونگی من چرا بیهوش تو تخت تو بودم چرا....
حرفشو با دیدن دختری که وارد آشپزخونه شد قطع کرد
امیلی: عزیزم نیمرو درست میکنی؟
تهیونگ: آره عشقم بیا اینجا
امیلی خودشو تو بغل تهیونگ جا کرد اونا در حال دل و قلوه دادن بودن و کوک با تعجب زیاد بهشون خیره شده بود
کوک: تهیونگ اینجا چه خبره ؟ چرا الان تو اون دخترو بغل کردی؟
تهیونگ: اوو عروسک یونگی عصبی شده
کوک: تهیونگ دارم دیونه میشم اگه داری شوخی میکنی لطفا بسه
تهیونگ قهقهه ای زد و گفت: کار از شوخی گذشته بچه جون تو الان اسیر منی
کوک: میشه واضح بگی منظورت چیه؟
تهیونگ: واضح واضح؟
کوک: آره واضح واضح بگو
تهیونگ: خوب اگه بخوام واضح بگم من از تو و برادرت متنفرم هیچ علاقهای نسبت بهت ندارم هرچی که بهت گفتم دروغ بود فقط میخواستم از داداشت انتقام بگیرم با نابود کردن تو و حالا هم دزدیمت اون دختر هم امیلی دوست دخترمه
کوک: یعنی هیچی هیچی دوستم نداشتی؟
تهیونگ: هیچی هیچی
کوک: پس اون حرفات چی بودن ؟ اون خرس عسلیم گفتنات؟؟
تهیونگ: همش الکی بود
کوک یکمرتبه داد زد و گفت : ولیتوحقنداشتی ؛ باوجوداینکههیچحسی
بهمنداشتیاونکلماترواستفادهکنی میفهمییی حق نداشتییی
- ۱۸.۳k
- ۱۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط