《 ازدواج نافرجام 》
《 ازدواج نافرجام 》
(๑˙❥˙๑) پارت 29 (๑˙❥˙๑)
خوشحال بود که اینها دیگر اون بحث رو بیش نکشید... بیشتر وقت روز رو با اون گذرون جوری با ذوق از سفرش و تفرحاتش تعریف میکرد که گاهی خودش رو جای اینها تصور می کرد اما فقد چند ساعت بعد از رفتن دوستش دوباره سکوت تمام خونه رو فرا گرفت نه صدا خنده ای نه هم روشنی توی تاریکی اتاق محو شده بود و درحالی که روی مبل کنار پنجره اتاق خواب نشسته بود و به سراغ های رنگارنگ شهر زیر پاش نگاه میکرد دلش میخواست توی هیاهوی این شهر گم بشه جوری که هیچ کس نتونه پیداش کنه با روشن شدن چراغ های اتاق چشماش روی هم فشار داد تا نور اتاق اذیتش نکنه ... جونگکوک وارد اتاق شد و با دیدن همسرش که کنار پنجره نشسته بود نفس آسوده کشید حتا با دیدنش از فاصله دور آرامش خواستی رو به تنه خسته اش تزریق میکرد
وقتی وارد خونه شد با چشماش دنبال اون میکشید اما متوجه شد بازم به استقبالش میامده یعنی هنوز ناراحت بود بی اختیار اولین چیزی که به ذهنش رسید رو پرسید
جونگکوک : چرا توی تاریکی نشستی ؟
لحظه احساس کرد دمای اتاق زیادی پایینه تعجب کرد چون خونه که گرم بود اما چرا اتاق آنقدر سرد بود مردمک چشمانت رو با تعجب توی اتاق چرخوند وقتی متوجه با بودن پنجره شد که دختر کنارش نشسته و کتش روی دسته مبل پرت کرد
جونگکوک : دیوانه شدی چرا پنجره بازه اتاق یخ زده
پنجره اتاق رو پست و با اخم به همسرش چشم دوخت ... دختر میدونستم که جونگکوک منتظر جواب اونه اگه وقته دیگه بود با صدای بلند و عصبانیت باهاش حرف میزد اما حالا به ترز عجیبی آروم بود
ویوا : دوستش دارم....سرما و تاریکی رو مثل زندگیم میمونه
این رو درحالی که نگاهش رو به چشمای اخمگین جونگکوک دوخته بود گفت اون به معنای واقعی با شنیدن این حرف لال شد توصیف اون دختر از زندگیشون اینطور بود سرد و سیاه اخمش غلیظ تر شد و با عصبانیت به کتش چنگ زد و به سمته حموم قدم برداشت
با چشماش مسیر رفتن رو دنبال کرد توی اون لحظه انتظار داشت با عصبانیت سرش داد بزنه اما اون در کمال تعجب هیچی نگفت
........
درحالی که دوباره کتابش رو به دست گرفته بود گاهی هم از پنجره به بیرون نگاه میکرد و فرق خواندن جملات احساسی کتاب مورد علاقه اش بود متوجه قطع شدن صدا آب شد و بعد از چند مین جونگکوک با بالاتنه برهنه و حوله ای درو کمرش از حمام بیرون اومد و درحال که با حوله حوله کوچکی موهاش رو خشک میکرد نیم نگاهی به همسرش انداخت و به سمته اتاق لباسش رفت ... بعد از پوشیدن لباسش جلوی آینه قدی مخصوص که توی اتاق لباسش بود ایستاد دختر نیم نگاهی به در اتاق لباس هاش انداخت که به خوبی میتونست جونگکوک درحال آماده شدن تماشا کنه که درحال عطر زدن بود ....
(๑˙❥˙๑) پارت 29 (๑˙❥˙๑)
خوشحال بود که اینها دیگر اون بحث رو بیش نکشید... بیشتر وقت روز رو با اون گذرون جوری با ذوق از سفرش و تفرحاتش تعریف میکرد که گاهی خودش رو جای اینها تصور می کرد اما فقد چند ساعت بعد از رفتن دوستش دوباره سکوت تمام خونه رو فرا گرفت نه صدا خنده ای نه هم روشنی توی تاریکی اتاق محو شده بود و درحالی که روی مبل کنار پنجره اتاق خواب نشسته بود و به سراغ های رنگارنگ شهر زیر پاش نگاه میکرد دلش میخواست توی هیاهوی این شهر گم بشه جوری که هیچ کس نتونه پیداش کنه با روشن شدن چراغ های اتاق چشماش روی هم فشار داد تا نور اتاق اذیتش نکنه ... جونگکوک وارد اتاق شد و با دیدن همسرش که کنار پنجره نشسته بود نفس آسوده کشید حتا با دیدنش از فاصله دور آرامش خواستی رو به تنه خسته اش تزریق میکرد
وقتی وارد خونه شد با چشماش دنبال اون میکشید اما متوجه شد بازم به استقبالش میامده یعنی هنوز ناراحت بود بی اختیار اولین چیزی که به ذهنش رسید رو پرسید
جونگکوک : چرا توی تاریکی نشستی ؟
لحظه احساس کرد دمای اتاق زیادی پایینه تعجب کرد چون خونه که گرم بود اما چرا اتاق آنقدر سرد بود مردمک چشمانت رو با تعجب توی اتاق چرخوند وقتی متوجه با بودن پنجره شد که دختر کنارش نشسته و کتش روی دسته مبل پرت کرد
جونگکوک : دیوانه شدی چرا پنجره بازه اتاق یخ زده
پنجره اتاق رو پست و با اخم به همسرش چشم دوخت ... دختر میدونستم که جونگکوک منتظر جواب اونه اگه وقته دیگه بود با صدای بلند و عصبانیت باهاش حرف میزد اما حالا به ترز عجیبی آروم بود
ویوا : دوستش دارم....سرما و تاریکی رو مثل زندگیم میمونه
این رو درحالی که نگاهش رو به چشمای اخمگین جونگکوک دوخته بود گفت اون به معنای واقعی با شنیدن این حرف لال شد توصیف اون دختر از زندگیشون اینطور بود سرد و سیاه اخمش غلیظ تر شد و با عصبانیت به کتش چنگ زد و به سمته حموم قدم برداشت
با چشماش مسیر رفتن رو دنبال کرد توی اون لحظه انتظار داشت با عصبانیت سرش داد بزنه اما اون در کمال تعجب هیچی نگفت
........
درحالی که دوباره کتابش رو به دست گرفته بود گاهی هم از پنجره به بیرون نگاه میکرد و فرق خواندن جملات احساسی کتاب مورد علاقه اش بود متوجه قطع شدن صدا آب شد و بعد از چند مین جونگکوک با بالاتنه برهنه و حوله ای درو کمرش از حمام بیرون اومد و درحال که با حوله حوله کوچکی موهاش رو خشک میکرد نیم نگاهی به همسرش انداخت و به سمته اتاق لباسش رفت ... بعد از پوشیدن لباسش جلوی آینه قدی مخصوص که توی اتاق لباسش بود ایستاد دختر نیم نگاهی به در اتاق لباس هاش انداخت که به خوبی میتونست جونگکوک درحال آماده شدن تماشا کنه که درحال عطر زدن بود ....
- ۱۸.۶k
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط