و تو آن شعر محالی که هنوز

و تو آن شعر محالی که هنوز

با دو صد دلهره در حسرتِ آغاز توام

چشم بگشای و مرا باز صدا کن

" ای عشق"

که من از لهجه ی چشمانِ تو

شاعر بشوم

و تو را سطر به سطر

و تو را بیت به بیت

و تو را عشق به عشق ...

شاید این بار تو را پیش تو

با مرگِ خود آغاز کنم
دیدگاه ها (۱)

تو آمده ای جان به لب من برسانی من پای تو یک عمر بمانم تو نما...

روزگاریست که ما را نگران می‌داریمخلصان را نه به وضعِ دگران م...

خاطرم هست که آدینه تماشایی بودوقتی از آمدنت،کوچه چراغان می ش...

گفته بودی که چرا محو تماشای منی؟آنچنان مات که یکدم مژه برهم ...

زندگی را طعم لب های تو گیرا می کندعطر یاد تو دلم را غرق رویا...

#بفرست_براش بگو...جانم چرا با من ، نگاهت سرد و خاموش است؟تو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط