جیهوپخیلی ممنون

جیهوپ:خیلی ممنون
دکتر:خواهش اگه با من کاری نداریم فعلا
نامجون:فعلا خدانگهدار
جونگکوک:اگه ا.ت نمونه راه بره چی
جیهوپ:یعنی قراره از تیم بره
یونگی:اینطوری نگین
تهیونگ:همش تقصیر ما هستش ما ازش متنفر بودیم درحالی که اون حاضر بود جونشو برای ما فدا کنه(گریه)
ویو نیم ساعت بعد:
ویو ا.ت:
با سردرد عجیبی از خواب بلند شدم پلکام رو از هم فاصله دادم تند تند پلک میدم که شاید چشمام به نور عادت کنه که بعد از چند مین چشمام عادت کرد وقتی کامل میتونستم دور و اطراف رو ببینم که اعضا به سمتم دوییدن
نامجون:ا.ت حالت خوبه؟(نگران)
جونگکوک:خیلی نگرانت شدیم
یونگی:چیزی لازم داری
جین:میخوای پرستار رو خبر کنم
همینطور که داشتن پشت سرهم سوال می‌پرسیدن که دهنمو باز کردم که خشکی خیلی شدید به لباسم هجوم آورد تنها کلمه ای که از دهنم در میومد یه چیز بود
ا.ت:آ...آ..ب(خیلی آهسته)
جین:چی؟
تهیونگ:داره میگه آب میخواد
جیمین:بیا ا.ت آب بخور
با کمک اعضا دوستم بشینم و یکم آب بخورم
نامجون:ا.ت اتفاقاتی که افتاد یادت میاد؟
ا.ت:آره
جین:دیوونه چرا همچین کاری کردی؟
ا.ت:من بخاطر گروهمون خاطرم هر کاری کنم ا شما از اول هم هفت نفر بودین و هفت نفر میمونین من توی جمعتون فقط یه دوست رهگذر بودم که به زودی قرار بود از گروه بره الان بهترین موقعیتی هستش که میتونم با دلیل خیلی خوبی از گروه برم(لبخند تلخ)
جین: من نمی‌زارم بری
جیهوپ:منم نمیزارم
تهیونگ:اصلا حق نداری بری
یونگی:بچه ها اینجا جایش نیس
ا.ت:راستی نمی‌خواین منو ببرین خونه
جین:چرا من میرم کارای ترخیص رو‌ انجام بدم
ا.ت:خب بزارین بیام پایین
خواستم از روی تخت بیام پایین که پاهام رو حس نکردم یه لحظه توی شک رفتم که
نگاه های مشکوک اعضا که داشتن همدیگه رو میدیدن شدم
ا.ت:اینجا چه خبر چرا نمیتونم پاهامو تموم بدم(شوک)
اعضا:....
ا.ت:با شمام(دادگریه)
ا.ت:نکنه پاهامو از دست دادم و و بهم نمیگین
اعضا:.....
ا.ت:دِ آخه یه چیزی بگین (عربده)





ادامه نداره چون بعدش رفتن خونه و بعد از چند جلسه فیزیو تراپی حال ا.ت خوب میشه و دوباره شروع می‌کنه به حرکت بعدش هم اعضا جلوش رو میگیرن تا از گروه نره و از.ت قبول می‌کنه(پایان)
(می‌دونم خیلی بد می‌نویسم که حمایت نمیکنید ولی حداقل به روم نیارین)
خب خب چرا میگین خیلی کم کم پارت آپلود میکنم چونکه اصلا حمایت نمیشه نه کامنت می‌زارین نه لایک میکنین (اگه کامنت نمیزارین حداقل لایک کنید)اگه اینطور پیش بره دیگه فعالیت نمیکنم
دیدگاه ها (۲)

نسیم نگاه تودر میان نسیم پاییزی، هیونجین آرام قدم می‌زد. باد...

خاطره‌های شکستههیونجین در اتاقی پر از عکس‌ها و یادگاری‌های ق...

ویو ا.ت:وقتی که خواست شلیک کنه که یهو میکروفون رو انداختم زم...

ویو ا.ت:همینکه اومدم توی لایو هیت ها شروع شدن با دیدن هیت ها...

بچه هاااا لایو اعضا رو دید..........#تهیونگ #بی_تی_اس #تهکو...

میخوام برای اولین بار که شده رمان خودم رو بگم هزار و یک شباف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط