سو‌آه که متوجه رنگِ پریده‌ی آوا شده بود، با لحنی نگران پر

سو‌آه که متوجه رنگِ پریده‌ی آوا شده بود، با لحنی نگران پرسید: آوا، حالت خوبه؟ خیلی بی‌حالی.
آوا در حالی که سعی می‌کرد نگاهش را بدزدد، آرام زمزمه کرد: آره... خوبم، فقط کمی خسته‌ام.
هنوز حرفش تمام نشده بود که درِ اتاق با شتاب باز شد. آقای دکتر جونگکوک با چهره‌ای آشفته و نفس‌زنان وارد شد. او که تمام سرویس‌ها و راهروهای تالار را با اضطراب دنبال آوا گشته بود به محض دیدن او سر جایش خشکش زد. نگاهش میان جیهوپ، سو‌آه و آوا چرخید و چشمانش از شوکِ پیدا کردن او، در آن اتاقِ شلوغ، گرد شد
با صدایی که از شدتِ دویدن و استرس دورگه شده بود، زمزمه کرد: آوا... فکر کردم گم شدی... فکر کردم برای همیشه رفتی
این فقد یک شوخی بی‌معنی بود او یک قدم جلو آمد،
جونگ‌کوک بی‌معطلی بازوی آوا را گرفت تا او را از آن فضای خفه بیرون بکشد، اما آوا با بی‌حالی دستش را عقب کشید. با چشمانی لبریز از غم و صدایی که به‌سختی شنیده می‌شد، نالید: نه... نمیام. ولم کن
او می‌خواست همان‌جا در سکوتِ خودش غرق شود، اما اصرار جونگ‌کوک باعث شد تنش در اتاق بالا برود. در همین لحظه، جیهوپ که تا آن زمان ساکت بود، قدمی جلو گذاشت و با ابهتِ یک برادر بزرگتر، دستش را روی شانه جونگ‌کوک گذاشت. جیهوپ با لحنی قاطع اما آرام گفت: الان وقتش نیست، جونگ‌کوک. اینجا و جلوی بقیه جای این حرفا نیست. آوا رو اذیت نکن بذار بعداً، تو یه فرصت بهتر حرف بزنید باشه ؟..
جونگکوک دستی به موهایش کشید و دستپاچه خندید : اوه.. منو ببخش خانم ات یه لحظه نمیدونم چی شد ..
دخترک با بغض سری تکون داد سپس گامی به عقب برداشت ویبر گوشیش به صدا آمد سپس تند سمت بالکن رفت با دید امس برادرش تند جواب داد : آلو ؟.. اوپا سلام
سئو کلافه و هسته مثل همیشه گفت : هی کوچولو داداشی کجایی من اومدم جشن ؟.. آوا تند گفت : باشه باشه میام بیرون ترو با عروس خانم هم آشنا میکنم
تند گوشی را قطع کرد و سمت در هجوم برد سو آه خطاب به او گفت : کجا میری الان میریم پایین
آوا سعی کرد جدی باشد : داداشم اومده خیلی خواست با تو آشنا بشه
جیهوپ ابرو بالا داد : آره بهم گفته بود میخواد بیاد .. باشه برو بیدارش اینجا
دخترک سری تکون داد سپس از اتاق خارج شد و ماند جونگکوک ای که زیر پاش آتیشی بی دود رونش بود قلبش بیتاقت می‌بود تا با آوا صحبت کند حتی موقع ای که پشت سر آوا دوید مادرش جلو راه او را گرفت و ازش درخواستی راجب غذا ها میخواست و این جونگکوک و آوا را از هم آزار دادند



حمایت یادتون نره 💫
دیدگاه ها (۱)

ولی اما وقتی سئو با کت شلوار مشکی و مرتب وارد اتاق شد نگاهش ...

سئو که دیگر کنترلش را از دست داده بود، فریادی از سر جنون کشی...

جونگ‌کوک و دختر با هم وارد سالن شدند و در گوشه‌ای، کنار دیوا...

امشب آسمان بالای عمارت مجلل با نورپردازی‌های رویایی و ریسه‌ه...

سو آه را سمت یکی از شیشه های اتاق کشاند آوا بازم اخم کرد ، م...

آوا ای که حالا یک بلیز پوشیده همراه دامن تا زانو نیم‌بت های ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط