به یک پلک تو می‌بخشم تمام روز و شب‌ها را

به یک پلک تو می‌بخشم تمام روز و شب‌ها را
که تسکین می‌دهد چشمت غم جانسوز تب‌ها را

بخوان! با لهجه‌ات حسّی عجیب و مشترک دارم
فضا را یک‌ نفس پُر کن به هم نگذار لب‌ها را

به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم؟
تو واجب را به جا آور رها کن مستحب‌ها را

دلیلِ دل‌خوشی‌هایم! چه بُغرنج است دنیایم!
چرا باید چنین باشد؟... نمی‌فهمم سبب‌ها را

بیا این‌بار شعرم را به آداب تو می‌گویم
که دارم یاد می‌گیرم زبان با ادب‌ها را

غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر
برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقب‌ها را
دیدگاه ها (۴)

نازنین از چه سبب دلبر و دلدارت رفتغنچه ِ وا نشده از گل ...

رونویسی کردن از چشمان تو یعنی غزلمی نوشتم مشق چشمان تورا من ...

چنان امشب غریبم ، دام ها را دانه می بینم مسافر خانه های شهر ...

خواستم در بغلت عاشق مجنون باشمخواستی در طلبت شاعر دلخون باشم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط