آمدم شعر برای تو بخوانم، که نشد

آمدم شعر برای تو بخوانم، که نشد
لحظه ای چند کنار تو بمانم، که نشد

آمدم تا تو ببینی و بدانی که چنین
آتش عشق تو افتاده بجانم، که نشد

آمدم عشق خودم را به تو ابراز کنم
و بفهمی که چرا بسته دهانم، که نشد

آمدم عشوه برای تو بیایم و تو هم
بِکِشی حرف دل از زیر زبانم، که نشد

آمدم تا که بگویم رمقی دیگر نیست
و ببینی که چه بی تاب و توانم، که نشد

آمدم از تو بپرسم که چرا غمگینی
بشنوم حرف دلت را و بدانم، که نشد

غافل از حال من بی سر و سامان رفتی
آمدم تا به تو خود را برسانم، که نشد..
دیدگاه ها (۳)

چه شده؟ ای دل دیوانه هوایش کردی؟با دو چشمان پر از اشک صدایش ...

تو را در بهت چشمانم چه زیبا دیدمت امروز ....دلم بی تاب چشمت ...

با قلم موی خیالت یادگاری میکشمیک قفس بی پنجره با یک قناری می...

ﺧﯿﺮﻩ ﺍﻡ ﺩﺭ ﭼﺸﻢِ ﺧﯿﺴﺖ ﺣﺴﺮﺗﻢ ﺭﺍ ﺩﺭﮎ ﮐﻦﻗﺒﻠﻪ ﺍﻡ ﺑﺎﺵ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ، ﻧﯿ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط