چند پارتی درخواستی
چند پارتی درخواستی
پدرخوانده
Part:2
تهیونگ:اگه حوصلم خیلی سر رفته یه فیلم بزار ببینم
ا.ت:آا ب باشه
یه فیلم اکشن گذاشتم و داشتیم میدیدیم که نگاه کسی رو روی خودم حس کردم وقتی برگشتم تهیونگ داشت نگام میکرد
ا.ت: آقای کیم؟
تهیونگ:بله
ا.ت:به چی نگاه میکنید
تهیونگ:هیچی
و برگشت سمت tv ولی این نگاهاش فرق داشت نه سرد بود نه ترسناک ..چرا؟
یه دوتا فیلم دیدیم نفهمیدم زمان کی گذشت که مامان اومد
م ا.ت:سلام
ا.ت:سلام مامان خسته نباشی
تهیونگ:سلام
م ا.ت:خیلی وقته اومدی خونه؟
تهیونگ:اره
م ا.ت:چرا لباستو عوض نکردی
تهیونگ:دیگه نشستیم فیلم دیدیم منم نرفتم
م ا.ت:باشه ببا بریم لباسامونو عوض کنیم
و رفتن بالا خب مامانم منو زیاد دوست نداره چون از بابامم خب برام مهم نیست منم از همون اول بابایی بودم ولی
بابامم ولم کرد نشستم که بعد چند مین اومدن و نشستن که
م ا.ت:راستی من فردا میرم یه سفر کاری یه دوهفته ای طول میکشه
تهیونگ:باشه
(فردا)
تهیونگ مامانمو راهی کرد و رفت سر کارش منم تو خونه تنها نشستم و از اونجایی که تنها بودم تصمیم گرفتم به این حس
عجیب که به تهیونگ وادم فکر کنمواقعا این حس چیه نکنه نه بابا گوشیمو برداشتم و زدم اینترنت و در آخر جوابش همونی
شد که نباید من واقعا عاشقش شدم اما این شدنی نیست اون شوهر مامانمه مطمئنا هیچ حسی بهم نداره
به هر حال که هیچ کس منو دوست نداره اوففف چیکار کنم لعنتییی ای روزا همه چی خیلی رو مخ شده راستی خیلی وقته
نرفتم بیرون پس بلند شدم رفتم اتاقم و یه شلوار مشکی با یه تیشرت سفید پوشیدم و ته تیشرت گذاشتم تو شلوارم یه میکاپ ساده کردم و از خونه زدم بیرون یکم قدم زدم رفتم تویه مغازه و یه بستنی گرفتم و اومدم بیرون و خوردمش کل روز و فقط دور زدم هوا داشت تاریک میشد ساعت ۷ بود الاناس که تهیونگ برسه خونه از خونه دور بودم ولی بازم پیاده رفتم حدود یه ساعت بعد رسیدم خونه و درو باز کردم رفتم داخل وقتی داشتم کفشمو در میاوردم گوشیمو
روشن کردم که با ۱۰تماس بی پاسخ از تهیونگ مواجه شدم اوه گوشیم سایلنت بود یادم رفته بود بهش بگم رفتم داخل که با اخم رو کاناپه نشسته بود
ا.ت:سلام
تهیونگ:کجا بودی
ا.ت:حوصلم سر رفته بود رفتم بیرون
تهیونگ:کی رفتی
ا.ت:حدود ساعت ۳
تهیونگ:تا الان کجا بودی
ا.ت:خب بیرون
تهیونگ:کجای بیرون*عصبی
ا.ت: هیجا تو شهر قدم میزدم
تهیونگ:چرا گوشیتو جواب نمی دادی هان*بلند
ا.ت:چرا دادمیزنی خب گوشیم خاموش بود اصلا به تو چه چرا اینارو میپرسی تو اصلا چیکارمی
تهیونگ:......
جواب نداد منم رفتم بالا تو اتاقم تا خواستم درو ببندم تهیونگ اومد داخل
ا.ت:چیشده
تهیونگ:ا.ت باید یه چیزی بهت بگم
ا.ت:چی بگو زود برو میخوام لباس عوض کنم
تهیونگ:ا.ت من ..دوست دارم
ا.ت:چی
تهیونگ:خیلی سعی کردم بهت بفهمونم با نگاهان حتا اون شب که تو اتاق کارمو بودی خواستم غیرمستقیم بهت بگم ولی نفهمیدی
ا.ت:ا اما مامانم چی
تهیونگ:خب من مامانتو دوست ندارم به خاطر کارم مجبور شدم باهاش ازدواج کنم
ا.ت:اما اون دوست داره
تهیونگ:مهم اینه من تورو میخوام و من هرچی که بخوام رو به دست میارم
ادامه دارد..........
لایک و کامنت فراموش نشه 💜😉
پدرخوانده
Part:2
تهیونگ:اگه حوصلم خیلی سر رفته یه فیلم بزار ببینم
ا.ت:آا ب باشه
یه فیلم اکشن گذاشتم و داشتیم میدیدیم که نگاه کسی رو روی خودم حس کردم وقتی برگشتم تهیونگ داشت نگام میکرد
ا.ت: آقای کیم؟
تهیونگ:بله
ا.ت:به چی نگاه میکنید
تهیونگ:هیچی
و برگشت سمت tv ولی این نگاهاش فرق داشت نه سرد بود نه ترسناک ..چرا؟
یه دوتا فیلم دیدیم نفهمیدم زمان کی گذشت که مامان اومد
م ا.ت:سلام
ا.ت:سلام مامان خسته نباشی
تهیونگ:سلام
م ا.ت:خیلی وقته اومدی خونه؟
تهیونگ:اره
م ا.ت:چرا لباستو عوض نکردی
تهیونگ:دیگه نشستیم فیلم دیدیم منم نرفتم
م ا.ت:باشه ببا بریم لباسامونو عوض کنیم
و رفتن بالا خب مامانم منو زیاد دوست نداره چون از بابامم خب برام مهم نیست منم از همون اول بابایی بودم ولی
بابامم ولم کرد نشستم که بعد چند مین اومدن و نشستن که
م ا.ت:راستی من فردا میرم یه سفر کاری یه دوهفته ای طول میکشه
تهیونگ:باشه
(فردا)
تهیونگ مامانمو راهی کرد و رفت سر کارش منم تو خونه تنها نشستم و از اونجایی که تنها بودم تصمیم گرفتم به این حس
عجیب که به تهیونگ وادم فکر کنمواقعا این حس چیه نکنه نه بابا گوشیمو برداشتم و زدم اینترنت و در آخر جوابش همونی
شد که نباید من واقعا عاشقش شدم اما این شدنی نیست اون شوهر مامانمه مطمئنا هیچ حسی بهم نداره
به هر حال که هیچ کس منو دوست نداره اوففف چیکار کنم لعنتییی ای روزا همه چی خیلی رو مخ شده راستی خیلی وقته
نرفتم بیرون پس بلند شدم رفتم اتاقم و یه شلوار مشکی با یه تیشرت سفید پوشیدم و ته تیشرت گذاشتم تو شلوارم یه میکاپ ساده کردم و از خونه زدم بیرون یکم قدم زدم رفتم تویه مغازه و یه بستنی گرفتم و اومدم بیرون و خوردمش کل روز و فقط دور زدم هوا داشت تاریک میشد ساعت ۷ بود الاناس که تهیونگ برسه خونه از خونه دور بودم ولی بازم پیاده رفتم حدود یه ساعت بعد رسیدم خونه و درو باز کردم رفتم داخل وقتی داشتم کفشمو در میاوردم گوشیمو
روشن کردم که با ۱۰تماس بی پاسخ از تهیونگ مواجه شدم اوه گوشیم سایلنت بود یادم رفته بود بهش بگم رفتم داخل که با اخم رو کاناپه نشسته بود
ا.ت:سلام
تهیونگ:کجا بودی
ا.ت:حوصلم سر رفته بود رفتم بیرون
تهیونگ:کی رفتی
ا.ت:حدود ساعت ۳
تهیونگ:تا الان کجا بودی
ا.ت:خب بیرون
تهیونگ:کجای بیرون*عصبی
ا.ت: هیجا تو شهر قدم میزدم
تهیونگ:چرا گوشیتو جواب نمی دادی هان*بلند
ا.ت:چرا دادمیزنی خب گوشیم خاموش بود اصلا به تو چه چرا اینارو میپرسی تو اصلا چیکارمی
تهیونگ:......
جواب نداد منم رفتم بالا تو اتاقم تا خواستم درو ببندم تهیونگ اومد داخل
ا.ت:چیشده
تهیونگ:ا.ت باید یه چیزی بهت بگم
ا.ت:چی بگو زود برو میخوام لباس عوض کنم
تهیونگ:ا.ت من ..دوست دارم
ا.ت:چی
تهیونگ:خیلی سعی کردم بهت بفهمونم با نگاهان حتا اون شب که تو اتاق کارمو بودی خواستم غیرمستقیم بهت بگم ولی نفهمیدی
ا.ت:ا اما مامانم چی
تهیونگ:خب من مامانتو دوست ندارم به خاطر کارم مجبور شدم باهاش ازدواج کنم
ا.ت:اما اون دوست داره
تهیونگ:مهم اینه من تورو میخوام و من هرچی که بخوام رو به دست میارم
ادامه دارد..........
لایک و کامنت فراموش نشه 💜😉
- ۴۸۱
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط