رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۵۸
_زندگیتو برات جهنم میکنم.
_با اون کاری که کردی دیگه نمیتونستم کنارت باشم.
به دروغ گفتم: دیگه ازت بدم میاد، ازت بیزارم.
یه دفعه به زمین چسبوندم و جنونوار گفت: تو گه میخوري، تو غلط میکنی دخترهی احمق، حالا از
من بدت میاد؟ میکشمت.
دستشو بیشتر مشت کرد که از سوزش موهام با
گریه اوفی گفتم.
انگار جنون بهش دست داده بود و چیزي نمیفهمید.
با گریه گفتم: ولم کن، تو روانی شدي!
با موهام بلندم کرد که از سوزش جیغی کشیدم اما با
تو دهنی که بهم زد جیغم نصفه موند و از درد
چشمهامو با گریه روي هم فشار دادم.
کنار لبم شدید میسوخت و جوشش دوبارهی خونو
خوب حس میکردم.
همونطور که گرفته بودم در ماشینشو باز کرد و روي صندلی خوابوندم که شروع کردم به تقلا کردن
و با داد کمک خواستن اما سریع دستشو روي دهنم
گذاشت و با چشمهاي به خون نشسته گفت: خفه
شو تا همین جا بلایی به سرت نیاوردم دخترهی
خراب.
ماتم برد و با بهت نگاهش کردم.
به من گفت خراب؟!
اون از خشم به نفس نفس افتاده بود و من از ترس و
گریه.
بیاراده اشکهام میریختند.
من خرابم؟!
همونطور که دستش روي دهنم بود و صداي هق هقمو خفه کرده بود یه چیزیو از روي صندلی جلو
برداشت که با دیدن یه پارچهی سفید با ترس
نگاهش کردم.
دستشو برداشت که با داد و گریه گفتم: ولم کن
کثافت، به میگی خراب؟ هان؟ پس توي چی هستی
عوضی؟ تویی که...
با بسته شدن اون پارچه دور دهنم لال شدم.
محکم گره زدش که با ترس نگاهش کردم.
نزدیک صورتم آروم لب زد: تازه عروسی که توسط
شوهر سابقش دزدیده میشه، تیتر خبري جالبیه، نه؟
شدت اشکهام بیشتر شدند و شروع کردم به تقلا
کردن اما از توي ماشین بیرون آوردم و روي دوشش انداختم که با تقلا مشتهامو بهش کوبیدم.
تو این پارکینگ خراب شده چرا کسی نیست؟
در صندوق عقبو باز کرد و داخلش انداختم که قلبم
از کار افتاد و صداي هق هق بخاطر پارچه خفه شد.
بدون اثرگذاري تقلاهام پارچههایی که توي صندوق
بود رو برداشت و باهاشون پاهام و دستهامو بست.
با عجز و گریه نگاهش کردم.
انگار با نقشهی قبلی امروز اومده بود دانشگاه!
در صندق عقب رو گرفت و خم شد.
نیشخندي زد و گفت: زیاد تقلا نکن عسلم چون
فقط انرژي خودت هدر میره، من به انرژیت نیاز
دارم.
با گریه و التماس به چشمهاش زل زدم اما اون با بی
رحمی نگاهم کرد و در رو بست که همه جا تیره و تار
شد.
با هق هق چشمهامو بستم.
ایمان توروخدا پیدام کن.
#ایمان
مهرداد به بهونهی تلفن جواب دادن بیرون رفته بود
و تا الان برنگشتن اون و مطهره میترسوندم.
فقط واي به حالت اگه مطهره رو اذیت کرده باشی
جناب رادمنش.
با ورود آقاي معینی اخمهام به هم گره خوردند و
همگی بلند شدیم.
وقتی نشستیم گفت: استاد رادمنش گفتند کاري
واسشون پیش اومده کلاس کنسله.
دیدگاه ها (۰)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۵۹نفسم بند اومد و ترس وجودمو پر کرد...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۶۰با تو دهنی که ازش خوردم از سوزش و...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۵۷با ترس نگاهش کردم.بازومو ول کرد و...

مهردادمون💔

عشق یک شیطان ویک جوجه تیغی پارت ۲۵

با صدای در بیدار شدم دیدم اون خدمتکار نفره بود اَه رو مخ گفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط