The originals

The originals
S2
Part 6
**
کوک: ربکااااا
لیا: داد نزن اون رفتع!
کوک: چیی؟
لیا: اون رفته دنبال جیمین با استفاده از قدرت های بدن جدیدش
کوک:.. *شکه* چی؟
یونگی: چطور ممکنه؟..
لیا: چرا نمیزارید بره پیش جیمین وقتی بهم وابسته ان
کوک: اون تنها خواهر منه! نباید منو ترک کنه *شکه*
یونگی: بیا همچی رو بهت از خانواده مون بگم
*
یونگی: ما بهم وابستگی زنجیره ای داریم الان از من شروع کنیم من به کوک وابسته ام کوک به ربکا..ربکا به جیمین..جیمین به ربکا و ته و تهیونگ هم به خواهر گمشده مون..فریا
لیا: اوو پس شما دوتا خواهر دارین
یونگی: و یک برادر به اسم ایزاک که وقتی انسان و‌ نوجوان بودیم مرد
لیا: ببخشید نمیدونستم
خب این چه ربطی به رابطه کوک و ربکا...اها کوک نمیخواد ربکا ازش دور باشه
یونگی: چقدر وابستگی خواهر برادری تون پیچیده و..وحشیه
یونگی: *خندیدن* یعنی چی فحشی؟
لیا: *منو به خودش نزدیک تر کرد* ( وقتی که هوپ از خونه دور بود یونگی بهم اعتراف کرد که عاشقمه ولی کسی نمیدونه)
الان کسب میبینه..نکن
یونگی: بزار بدونن..تو مال منی!
لیا: خنده* (بوسیدن گونه اش)
یونگی:*بوسیدن پیشونیش* برو..هوپ الان بیدار میشه
لیا: *سر تکون دادن*

کوک: هوپ بیدار شده و شیر میخواد *دادن شیشه شیر به لیا* (سرد)
لیا: اومدم..راستی..ربکا قبل رفتن بهم گفت برمیگرده
کوک: برام مهم نیست (سرد)
لیا: *شیر دادن به هوپ* فکر میکنی تقصیر منه؟
کوک: نع (سرد)
لیا: پس لطف کن جلوی بچه اخلاق گندتو جمع کن! (عصبانی)
کوک: تو چی گفتی؟ *یک قدم به سمتش برداشتن که صدایی جلومو گرفت*
یونگی: جونگ کوک!... نباید یک خانوم رو تهدید بکنی!
کوک: ببخشید *به لیا و از عمارت رفتن*
لیا:*از عذر خواهیش متعجب شدم و نشستم به شیر خوردن هوپ نگاه کردم* ممنونم *به یونگی*
یونگی: *سرتکون دادن و از عمارت رفتن*

*سه ماه بعد*

لیا

رابطه من و یونگی شدید تر شده و از نظر دیگران مشکوک تر
کوک دنبال ربکا میگرده و فهمیده اون و‌ جیمین تو نیو اورلنز ان
یک روز ربکا به کوک پیام داد که همگی بریم اونجا
وقتی رسیدیم یک زن با لباسی..کهنه و تقریبا کثیف و موهای بلوند کوتاه و نامرتب داشت کنار ربکا ایستاده بود

ربکا:..میگه فریام
یونگی: این امکان نداره
کوک: از کجا بدونیم راست میگه *هوپ تو بغلم خوابیدع
ربکا: من الان جادوگرم هااا یادت رفتع؟!..اونم جادوگره..پس از جادو میفهمیم!
جیمین: *اومدن جلوی در* راست میگه فریاس..شما دوتا خانوم (کمیل و لیا) باید عروس های جدید برادر بزرگ کله شقم باشید خوشبختم
لیا: چشم گردوندن* من فقط مادر بچشم!
جیمین: اوو چه خشن!.. خوشم اومد *نیشخند*
کمیل: به جای لاس زدن برگرد به کارت
جیمین: لاس نمیزنم :/
کوک: معلومه..خوب میخوابم همینجا تا شب وایستیم بریم داخل عمارت!
جیمین: برادرزادع قشنگم رو بدع ببینم * اروم و با احتیاط گرفتمش تا بیدار نشه* (کمیل اومد تو ولی بقیه شون مونده بودن تو) اوو همسر انسان داداشم فقط میتونه بیاد تو *پورخند* *چون صاحب عمارت بودم و خون اشام ها بدون اجازه صاحب خونه نمیتونن وارد شن گفتم* میتونید بیاد تو
دیدگاه ها (۱)

The originals S2Part 7کوک: خب بگو ببینم از کجا اومدی چه جوری...

The originals S2Part 8کوک: نه.. من نمیزارم!.. هیچکس نمیتونه ...

The originals S2Part 5**کوک:خنجر مخصوص رو وارد بدنش کردم که ...

The originals S2Part 4کوک: * ته با استفادع از هنر جادوگریش خ...

The originals S2Part 3کوک: *وسایل ها رو همونجا انداختم زمین ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط