نوزادی بود که دایه خانم توی همان اتاق ازش نگهداری میکرد و

نوزادی بود که دایه خانم توی همان اتاق ازش نگهداری میکرد و حنا اصلا نمیخواست ببینتش...
کمی آنطرف تر ، داخل مجلس زنانه ،اغامیر خیره به دو پسرش بود ، یاشار ده ساله که جوری با همه سلام و‌علیک میکرد که انگار حداقل بیست سال سن داره و صاحب مجلسه ! و تایلان چهارساله که با بچه های دیگه همبازی بود... اما تمام فکر و ذکر اغامیر درگیر دختر تازه متولد شده ای بود که از مادر رانده شده و زنی رو برای شیر دادنش اورده بودند ، همان لحظه پسر برادرش دویار پیشش امد و در گوشش ارام گفت...

طالع ستاره سرخ ـ قسمت ۴ ✨

پسر برادرش دویار پیشش امد و در گوشش ارام گفت : عمو میشه من بچه ر‌و‌ببینم ؟! اغامیر کمی به چشمان عسلی رنگ درشت دویار نگاه کرد و یواش گفت : اره عمو بریم... انگار دویار بهانه بود ، خود اغامیر دلش برای فرزند کوچکش پر میکشید ، دایه رو صدا زد تا بچه رو توی اتاق بیاره ،
نوزاد کوچک به دستور حنا جوری پوشانده شده بود که فقط دوتا چشم ذغالی درشتش دیده میشد ، دور بچه رو باز کرد و نوزاد که رها شده بود خودشو کش و‌قوس داد ، دویار با حیرت گفت : واااای چقدر قشنگه !! اغامیر زیر لب خندید و گفت : قشنگه ؟ها ؟ دویار گفت :خیلی قشنگه !اسمش چیه ؟
اغامیر به چشمای دخترک خیره شد ، سیاهی چشمش میدرخشید ، درست مثل یک ستاره ،گفت : اولدوز... اسمشو میگذاریم اولدوز...
مادر دویار صداش میزد ، رنگ دایه پرید و سریع بچه رو از اغوش پدر بیرون کشید و پوشاندش و بردش . قبل از اینکه از در بیرون بره ،ذاغامیر گفت : به حنا خانم بگو اسمش اولدوز باشه... دایه چشمی گفت و تندی از در بیرون رفت.
حنا با شنیدن نام بچه پوزخند تلخی زد و گفت : چه اسمی ! بلکه سیاهی و نحسی این بچه رو یکمی بشوره ببره ! هرچند بعیده !!
دیدگاه ها (۶)

#just_doktor? p۶ساعت ها گذشت،عصر شده بود هوا نارنجی و کمی سر...

𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 :: Part⁵: ...

ابلیس

رمان تهکوک

پارت نهم پشت در کسی منتظرم بودآرینا دستگیره را چرخاند.در با ...

رمان تو خود منی

....پارت سوم....

پارت اخر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط