𝓪𝓸𝓼𝓽𝓪𝓭𝓛𝓸𝓿𝓮 𝓶𝓮 ♡
𝓪𝓸𝓼𝓽𝓪𝓭𝓛𝓸𝓿𝓮 𝓶𝓮 ♡
Ⓟⓐⓡⓣ37
[ویو کوک]=
بعد از اینکه جنی به اتاقش رفت، هنوز همونجا ایستاده بودم.
نمیدونستم چرا...
ولی هر بار که نزدیک بود اتفاقی براش بیفته، انگار قلب خودم از حرکت میایستاد.
یونگی آروم کنارم ایستاد.
_"رئیس..."
نگاهش کردم.
_"چی شده؟"
یه نگاه به پلهها انداخت.
_"از وقتی این دختر وارد زندگیت شده، خیلی عوض شدی."
اخمام رفت تو هم.
_"من عوض نشدم."
یونگی لبخند محوی زد.
_"قبلاً اگه یکی گلدون عمارت رو میشکست، همون روز از اینجا بیرونش میکردی."
سکوت کردم.
حق باهاش بود...
ولی دلم نمیخواست قبولش کنم.
یونگی دوباره گفت:
_"یه سوال."
_"بپرس."
_"اگه اون گلولهای که اون شب شلیک شد، به جای شونهات به جنی میخورد، بازم اینقدر آروم بودی؟"
نفسم برای لحظهای بند اومد.
بدون فکر جواب دادم:
_"نه..."
همین یه کلمه کافی بود.
خودمم از جوابم تعجب کرده بودم.
یونگی آروم لبخند زد.
_"فکر کنم خودت جواب سوالت رو پیدا کردی."
چیزی نگفتم.
فقط نگاهم به پلههایی بود که جنی چند دقیقه پیش ازش بالا رفته بود...
و برای اولین بار، با خودم زمزمه کردم:
_"نکنه... واقعاً دوستش دارم؟"
ادامه دارد...
Ⓟⓐⓡⓣ37
[ویو کوک]=
بعد از اینکه جنی به اتاقش رفت، هنوز همونجا ایستاده بودم.
نمیدونستم چرا...
ولی هر بار که نزدیک بود اتفاقی براش بیفته، انگار قلب خودم از حرکت میایستاد.
یونگی آروم کنارم ایستاد.
_"رئیس..."
نگاهش کردم.
_"چی شده؟"
یه نگاه به پلهها انداخت.
_"از وقتی این دختر وارد زندگیت شده، خیلی عوض شدی."
اخمام رفت تو هم.
_"من عوض نشدم."
یونگی لبخند محوی زد.
_"قبلاً اگه یکی گلدون عمارت رو میشکست، همون روز از اینجا بیرونش میکردی."
سکوت کردم.
حق باهاش بود...
ولی دلم نمیخواست قبولش کنم.
یونگی دوباره گفت:
_"یه سوال."
_"بپرس."
_"اگه اون گلولهای که اون شب شلیک شد، به جای شونهات به جنی میخورد، بازم اینقدر آروم بودی؟"
نفسم برای لحظهای بند اومد.
بدون فکر جواب دادم:
_"نه..."
همین یه کلمه کافی بود.
خودمم از جوابم تعجب کرده بودم.
یونگی آروم لبخند زد.
_"فکر کنم خودت جواب سوالت رو پیدا کردی."
چیزی نگفتم.
فقط نگاهم به پلههایی بود که جنی چند دقیقه پیش ازش بالا رفته بود...
و برای اولین بار، با خودم زمزمه کردم:
_"نکنه... واقعاً دوستش دارم؟"
ادامه دارد...
- ۴۹۴
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط