شوقی به جهانم نیست،دیدی که چه ِهاکردی

شوقی به جهانم نیست،دیدی که چه ِهاکردی
حرفی به زبانم نیست،عمرم به فَـنا کـردی

رسوای جهان گشتم،سو سوی نگاهم رفت
روزی که مرا با غــم،تنها تو رَها کـردی

رفتی و نگاه من، پشت سر تو مانـده
ای رفته ز دست من،بسیارجفا کـردی

ای کاش تو را هرگز،محتـاج نبینم من
با اینکه مرا عمری، محتاج عَصـا کردی

در حسرت و با اندوه،دستم به دعـا باشـد
روزی شوی آگاه از،ظلمی که به ما کردی
دیدگاه ها (۲)

امشب شبی دیگر شدومن با دلم تنها شدمگفتم حدیث عاشقی رسوا تر ا...

ای زمانه من از این گردش تو سیر شدمبس که آزرده شدم خسته و دلگ...

ُزُلف تو همچون شَبِ جَنگ جَمَلکُشته فراوان بِدَهد در جَد...

دلِ من لَک زده ، از دوری تو آب شدهنبض قلبم به نفس های تو ب...

برای تو که از مرگ ارزشمند تر و از جان خوار تر بودی :حالم خوش...

سفیر کبیر Grand Ambassador

پارت ۸از آن شبِ دفترچه و نگاه‌ها، یک هفته گذشت. هفته‌ای که د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط