P:5

P:5

روستایی ها با اتمام حرفای لنا نگاهی به کوک انداختن، لنا هم با چشم و ابرو بهش فهموند که باید جوابگو اونا باشه...! پسرک نمیدونست چه مکالمه ای بین لنا و اهالی روستا بوده پس فقط سرشو تکون ریزی داد ... اهالی انگار که قانع شدن باشن دوباره نگاه شونو به لنا دادن و لنا دوباره مشغول حرف زدن شد.. بار دوم که روستایی ها به پسر نگاه کردن دیگه زد به سیم اخر و کلشو ۳۶۰ درجه تو هوا چرخوند•-• بعد از این حرکت اونا به سمته پسر هجوم بردن، پسر، که از این حرکت یهویی اونا کُرکُ و پرش اپلاسیون طبیعی شده بود، هول کرد و عقب عقب رفت کوک « هی هی برید عقب، جلو نیاین جلو نیایننن* پشمای ریخته و چشای گشاد
اهالی روستا بدون توجه به حرفاش اونو روی دستاشون بلند کرد و میبردنش و اون همچنان با پشم هایی ریخته سعی در فهمیدن وضعیتش داشت... به کلبه کوچیکی رسیدن که مرتب و تمیز بود و اروم کوک رو روی صندلی گذاشتن و کد خدا بعد از صحبت با لنا و گذاشتن چند دست لباس از خونه بیرون رفت... لنا با برگشتن و رو به رو شدن با کوک بلافاصله جر خورد و رو زمین وا رفت! حقم داشت! پسر با موهای پریشون و چشای گشاد و پشمای ریخته داشت وضعیت رو انالیز میکرد که با صدای خنده لنا به خودش اومد و با اخم ریزی کرد
کوک« ببخشید خانم محترم، به چی می خندی؟ هوم؟ * چشاشو ریز میکنه
لنا اشکاشو که از شدت شادی روی گونه هاش ریخته بودن پاک کرد. این اولین بار بود که بعد از فوت مادرش داشت از ته دل می خندید!:) لنا« قیافتو دیدی؟ شبیه خر شرک شدی!! باز دوباره از خنده غش کرد رو مبل
کوک« هر هر هر خندیدیم، توعم شبیه اژدها، زنِ خرهِ شرکی* خونسرد
لنا« عمته•-•
کوک از سر جاش سراسیمه بلند شد و سمته دختر رفت! اون بدجوری باهوش بود، میدونست اونا همین جوری یه پسر از جنوب رو تو روستاشون راه نمیدن پس حتما یه دورغی سر هم شده که اون الان تو کلبه نشسته « ببینم بچه چه دروغایی گفتی که گذاشتن منم اینجا بمونم؟؟
لنا « چیز خواستی نگفتم، فقط گفتم به خاطر مخالفت پدرم با ازدواجمون مجبور به فرار شدیم همین چشاشو برای کنترل اعصابش در برابر این موجود رو مخ رو به روش بست تا بتونه یه نفس عمیق بکشه، یقینا نباید سرخود همچین دروغی میگفته و بعدا هم قراره بد بابتش توان پس بدن!!
کوک «خوشت میاد در رابطه با پسری که چند دقیقه بیشتر ندیدیش دروغ ازدواج سر هم کنی؟ نه؟*عصبی
دیدگاه ها (۰)

وقتی خیلی خیلی عاشقته:>>>❄🍯🎀درخواستی^^خیلی خسته بود! چند وقت...

خوشگلا, راستش کمبود شنونده...داشتم هه هه:))! امروز کسی که خی...

Red Covenant(part 1)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط