عشق در گذرگاه سئول Love in the passage of Seoul
عشق در گذرگاه سئول (Love in the passage of Seoul )
Part 8
فلش بک ب فردا صبح:
ویو یون کیونگ:
دیشب به خونه هی جین نرفته بودم و با اجازه از آقای جوون وو توی خونه ای ک اجاره کردم خوابیدم زمین سرد بود اما باید باهاش کنار میومدم
بلاخره بعد از خواب بیدار شدن رفتم دستشویی و کارای لازم و انجام دادم رفتم به یه فروشگاه بزرگ ک وسایلای خونه رو بخرم
یه مبل سفید خوشگل نظرم رو جلب کرد
فلش بک بعد از ظهر:
عاااه بلاخره وسایلام رسیدن و با کمک کارگرا اونارو آوردیم بالا
گذاشتنشون همونجا و بعد از تصفیه حساب رفتن
من موندم و کلی وسایل
تول وسایلای کوچیک رو از توی بسته بندی هاشون باز میکردم و میزاشتمشون سر جای مشخص شدشون
ک یهو تلفنم زنگ خورد نگاهی ب صفحه تلفنم انداختم دیدم هی جین بود اولش نمیخواستم جواب بدم ولی
+سلام هی جین
•سلام یون کیونگ کجایی؟ میدونی چقد نگرانت شدم
+عااا من حالم خوبه عزیزم نمیخواد نگران شی
•رفتی املاک؟
+اووم یه خونه جمع و جور و کوچیک پیدا کردم خیلی خوشگله ویوشو ک نگم برات
•اووم.... راستی دیشب کجا خوابیدی؟
+تو همین خونهه
•اووم الان داری چیکار میکنی؟
+هیچی دارم وسایلو از تو بسته بندیا ببرون میارم
•وسایل؟
+اره مثل یخچال و مبل و اینا
•تنهایی؟
+اره.. چطور مگه
•یه کم وایستا الان میام پیشت
میخواستم بهش بگم ک نمیخواد اما چون واقعا جابجا کردن اون وسایل تنهایی سخت بود هچی نگفتم و تلفن رو قطع کردم
چند مین بعد:
(تینگ تینگ)(مثلا آیفونه😂)
آیفون رو برداشتم
+هی جین
•یون کیونگ منم هی جین درو باز کن بیام بالا
+باشه
ویو هی جین:
یون کیونگ در رو برام باز کرد منم رفتم بالا دیدم در یه خونه بازه رفتم توش یون کیونگ بود وااااای دختر خونش کوچولو و خوشگل بود
•سلام عزیزم خوبی
+سلام
(بغل کردن)
•نگرانت شده بودم دختر
+اووم
•خب خانوم خانوماا بیا وسایلا رو جمع کنیم و بریم یه شام خوب مهمون من
+عااام ببخشید اما نمیتونم بیام بیرون چون یه ماه دیگه امتحانات ورودی دانشگاه شروع میشه
•واقعا .... اصلا خبر نداشتم باشه پس اینجا یه شام خوشمزه مهمونت میکنم سفارش میدم از بیرون برامون بیارن
+اووم باشه
چند ساعت بعد از تمیز کردن خونه:
•واییی خدا چه خوشگل شده
+اره اصلا فکرشم نمیکردم
•راستی داشتم میومدم یه شیرینی فروشی دیدم خیلی خوشگل بود
+اره برا صاحب اینجاست
•عجب دختر کار خیلی خوبیه هااا
با این حرف هی جین به فکر فرو رفتم
گفتم بدکم نمیگه ها اما الان نمیتونم چون باید واسه امتحانات ورودی دانشگاه بخونم
Part 8
فلش بک ب فردا صبح:
ویو یون کیونگ:
دیشب به خونه هی جین نرفته بودم و با اجازه از آقای جوون وو توی خونه ای ک اجاره کردم خوابیدم زمین سرد بود اما باید باهاش کنار میومدم
بلاخره بعد از خواب بیدار شدن رفتم دستشویی و کارای لازم و انجام دادم رفتم به یه فروشگاه بزرگ ک وسایلای خونه رو بخرم
یه مبل سفید خوشگل نظرم رو جلب کرد
فلش بک بعد از ظهر:
عاااه بلاخره وسایلام رسیدن و با کمک کارگرا اونارو آوردیم بالا
گذاشتنشون همونجا و بعد از تصفیه حساب رفتن
من موندم و کلی وسایل
تول وسایلای کوچیک رو از توی بسته بندی هاشون باز میکردم و میزاشتمشون سر جای مشخص شدشون
ک یهو تلفنم زنگ خورد نگاهی ب صفحه تلفنم انداختم دیدم هی جین بود اولش نمیخواستم جواب بدم ولی
+سلام هی جین
•سلام یون کیونگ کجایی؟ میدونی چقد نگرانت شدم
+عااا من حالم خوبه عزیزم نمیخواد نگران شی
•رفتی املاک؟
+اووم یه خونه جمع و جور و کوچیک پیدا کردم خیلی خوشگله ویوشو ک نگم برات
•اووم.... راستی دیشب کجا خوابیدی؟
+تو همین خونهه
•اووم الان داری چیکار میکنی؟
+هیچی دارم وسایلو از تو بسته بندیا ببرون میارم
•وسایل؟
+اره مثل یخچال و مبل و اینا
•تنهایی؟
+اره.. چطور مگه
•یه کم وایستا الان میام پیشت
میخواستم بهش بگم ک نمیخواد اما چون واقعا جابجا کردن اون وسایل تنهایی سخت بود هچی نگفتم و تلفن رو قطع کردم
چند مین بعد:
(تینگ تینگ)(مثلا آیفونه😂)
آیفون رو برداشتم
+هی جین
•یون کیونگ منم هی جین درو باز کن بیام بالا
+باشه
ویو هی جین:
یون کیونگ در رو برام باز کرد منم رفتم بالا دیدم در یه خونه بازه رفتم توش یون کیونگ بود وااااای دختر خونش کوچولو و خوشگل بود
•سلام عزیزم خوبی
+سلام
(بغل کردن)
•نگرانت شده بودم دختر
+اووم
•خب خانوم خانوماا بیا وسایلا رو جمع کنیم و بریم یه شام خوب مهمون من
+عااام ببخشید اما نمیتونم بیام بیرون چون یه ماه دیگه امتحانات ورودی دانشگاه شروع میشه
•واقعا .... اصلا خبر نداشتم باشه پس اینجا یه شام خوشمزه مهمونت میکنم سفارش میدم از بیرون برامون بیارن
+اووم باشه
چند ساعت بعد از تمیز کردن خونه:
•واییی خدا چه خوشگل شده
+اره اصلا فکرشم نمیکردم
•راستی داشتم میومدم یه شیرینی فروشی دیدم خیلی خوشگل بود
+اره برا صاحب اینجاست
•عجب دختر کار خیلی خوبیه هااا
با این حرف هی جین به فکر فرو رفتم
گفتم بدکم نمیگه ها اما الان نمیتونم چون باید واسه امتحانات ورودی دانشگاه بخونم
- ۵.۰k
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط