---

---

"صدای بی‌اجازه"
قسمت بیست‌وهشتم – برخورد

ویو گهنا

حالم اصلاً خوب نبود.
دست‌هام پر از زخم بود، کنار سرم خون می‌اومد.
خیلی بی‌حال بودم، ولی یه چیزی رو باید تموم می‌کردم—اونم نقاشی.

با همون حال نشسته بودم، قلمو دستم، بوم جلوم، و فقط می‌کشیدم.
یه صدایی از پشتم اومد.
برگشتم...

دیدم اعضای بی‌تی‌اس وایسادن دم در.
اولش اهمیت ندادم، دوباره برگشتم سمت نقاشی و ادامه دادم.

ولی یه لحظه مکث کردم.
وایسا ببینم...
این کی بود؟
بلند شدم، برگشتم با تردید نگاه کردم...

آره... خودشون بودن.
خود اعضا.
اینجا چی کار می‌کنن؟

گهنا: «ش...شماها.. اینجا چی کار می‌کنیدددددددددددددددد؟ من... دارم خواب می‌بینم...»

تهیونگ: «اوهه، کر شدم دختر!»

گهنا: «شماها... واقعاً اینجایید؟»

یونگی پرید وسط حرفم: «نه، خواب نیستی.»

جین جلو اومد: «دخترجون، حالت خوب نیست. باید بریم بیمارستان.»

گهنا: «نه... نمی‌خوام.»

جیمین: «باید بریم. حالت خوب نیست. لجبازی هم نکن.»

من فقط نگاهشون کردم.
نمی‌دونستم باید فرار کنم یا بمونم.
ولی یه چیزی توی نگاهاشون فرق داشت...
یه چیزی شبیه فهمیدن.

---
دیدگاه ها (۱)

نه بابا مگه دیونم...

"شراب سرخ" Part: ⁴دیگه نزدیکای شب شده بود !....این اولین بار...

"شراب سرخ" ادامه ی پارت ³ .....سوهون: اره میخوام امشب ازدواج...

آینه 46

ادامه پارت142زل زد بهم و اروم سر تکون داد.بلند شدم و ازش دور...

اگر از شلوغی دنیا خسته‌ای...اگر دلت چند دقیقه آرامش می‌خواد....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط