𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①①
𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①①
_بخش دوم_
کی اشک هایم جاری شد؟نمیدانم.به سرعت پاکشان میکنم.نباید از خودم ضعف نشان بدهم.خوشبختانه هیچکس ندید که دارم گریه میکنم.همه چشم هایشان را باز میکنند ناگهان پسر اسپانیایی با لهجه عجیبش در می آید که"چه بچگی برگ ریزونی ریچل!"
لبخند میزنم"میدونم!"
بوباتونی که گمانم لیسی نام داشت با لحن ترحم برانگیزی میگوید"حتماً خیلی برات سخت بوده عزیزدلم"
سوروس دستم را میگیرد تا در برابر زهر حرفهایشان ازم مراقبت کند ولی من کاملاً ضد ضربه شدم.این حرفها دیگر ناراحتم نمیکند میگویم"اتفاقاً جالب و دوست داشتنی بود.همونطور که اینجا باختم،بارها وبارها هم بردم.زندگی همینه لیسی"
دست روی زانوهایم میگذارم و بلند میشوم ریچل جونیور که تمام مدت در سکوت تماشایم میکرد حالا با لبخندی بر لب میگوید"همگی با دقت دیدید؟"
برخی با حرف و برخی با سر تکان دادن تایید میکنند هنوز کنار سوروس ایستاده ام و سنگینی نگاه گرمش را روی خودم حس میکنم.الکسا به من چشمک میزند و با سر سوروس را نشان میدهد.با لبخندی جویده جویده جوابش را میدهم متوجه میشوم مکس سرش را پایین انداخته فعلاً نمیتوانم بروم پیشش.ریچل جونیور دارد ماموریت تعیین میکند."این بار میتونین به صورت مختلط یار کشی کنین.یه دختر و یه پسر گروهبندی میشید و توی جنگل پخش میشید.ده دقیقه فرصت دارید آماده بشید.سه روز توی جنگل خواهید بود ولی طلسم شدین و اگه بی جنبه بازی دربیارین آتیشتون میزنیم.پس آبرومونو نبرین!اگه دوست ندارین،میتونین با یه همجنس گروهبندی شید"
سرم را بالا میآورم"نظرت چیه شازده.افتخار میدی؟"
آرام میگوید"باعث افتخاره"دستم را میگیرد و لبخند میزند ولی لبخندش بیجان و ناراحت است.از آن برق درخشان دندان های ردیفی و زیبایش و چشمهای تخسش موقع خندیدن خبری نیست.درعوض من لبخندش را پرشور و قوی پاسخ میدهم.چشمک میزنم و با ژست نمایشی میگویم"دل تو دلم نیست"
این بار کمی واقعی تر لبخند میزند.ولی هنوز آنی نیست که میخواهم.به این هم رسیدگی میکنم.اول باید سروقت برادرم بروم"نمیدونم مکس چرا تو قیافه ست.میای بریم باهاش حرف بزنیم؟"
سر تکان میدهد"بهتره خودت بری.اینجوری بهتره."
دستش را یکبار فشار میدهم و دور میشوم مکس گوشه ای ایستاده و جولیت کمی دورتر با چوبدستی اش ور میرود آرام کنارش میخزم و میگویم"خبریه قیافه گرفتی؟"
بی تفاوت میگوید"به تو ربطی نداره.بعدشم چه خبری میخواد باشه"
"من یادمه مکس قدیما انقد خوش اخلاق نبودی.یه جور دماغتو بالا گرفتی انگار خیلی گه خاصی هستی!"
"نیستم؟!"
"نه.یه گه خیلی معمولی و نرمالی"
"باشه"
ناگهان نگاهم میکند"من...من خیلی شرمنده ام ری!من بدترین برادر دنیام!"
بیشتر به سمتش میروم و میگویم"این دیگه از کجا اومد؟!"
دستم را میگیرد"من خیلی شرمنده ام...من الان شرمنده ترین آدم دنیام!ببخشید که انقد اذیت شدی من...من نمیدونم باید چه غلطی بکنم.کاش میتونستم بمیرم ولی نبینم اونجوری میزننت"
"نه نمیتونی بمیری.من نمیتونم بهترین برادر دنیارو دوباره از هاگزمید بخرم.فقط یه بار این شانس بهم داده شده.نمیتونی ازم بگیریش"
با اشکهایی که توی چشمش جمع شده زمزمه میکند"اونهمه درد کشیدی اونهمه زجر کشیدی و هنوز مثل یه جرقه ای هنوز مثل خورشیدی ری...اگر هیچوقت شیر مادرمو نمیخوردی یا اینکه عمم هیچوقت تورو به دنیا نمیآورد چه غلطی باید با زندگیم میکردم؟"
ناخودآگاه میخندم"میمردی!ذره ذره آب میشدی.بسه دیگه شامورتی بازی.جلوی جولی زشته!"
لبخند میزند"خواهر شوهر شدی؟"
خنده ام هنوز کامل از صورتم پاک نشده"خواهر شوهر هم میشم ولی الان دارم تمرین میکنم"
لبخندش عمیق میشود"ری اگه عزیزترین آدم زندگیم نباشی،جز سه تای اولی...خودت نمیدونی چقدر عزیزی"
"میدونم مکسی.تو بارها بهم ثابت کردی.من روزهای بدی هم داشتم ولی هرگز نتونستن شیرینی روزهای بچگی مون رو خنثی کنن.تو برادر خوبی هستی.خوشحالم که قبول کردم خواهرت باشم"
کمی میخندد"فیلسوف شدی جرقه؟"
سر تکان میدهم"بودم عوضی!"
"برو پیش سوروس.دیگه باید بریم."
دست تکان میدهم"مراقب خودت باش.و اینکه من جاسوس دوجانبهم مراقب جولیت باش وگرنه چشمتو درمیارم"
_بخش دوم_
کی اشک هایم جاری شد؟نمیدانم.به سرعت پاکشان میکنم.نباید از خودم ضعف نشان بدهم.خوشبختانه هیچکس ندید که دارم گریه میکنم.همه چشم هایشان را باز میکنند ناگهان پسر اسپانیایی با لهجه عجیبش در می آید که"چه بچگی برگ ریزونی ریچل!"
لبخند میزنم"میدونم!"
بوباتونی که گمانم لیسی نام داشت با لحن ترحم برانگیزی میگوید"حتماً خیلی برات سخت بوده عزیزدلم"
سوروس دستم را میگیرد تا در برابر زهر حرفهایشان ازم مراقبت کند ولی من کاملاً ضد ضربه شدم.این حرفها دیگر ناراحتم نمیکند میگویم"اتفاقاً جالب و دوست داشتنی بود.همونطور که اینجا باختم،بارها وبارها هم بردم.زندگی همینه لیسی"
دست روی زانوهایم میگذارم و بلند میشوم ریچل جونیور که تمام مدت در سکوت تماشایم میکرد حالا با لبخندی بر لب میگوید"همگی با دقت دیدید؟"
برخی با حرف و برخی با سر تکان دادن تایید میکنند هنوز کنار سوروس ایستاده ام و سنگینی نگاه گرمش را روی خودم حس میکنم.الکسا به من چشمک میزند و با سر سوروس را نشان میدهد.با لبخندی جویده جویده جوابش را میدهم متوجه میشوم مکس سرش را پایین انداخته فعلاً نمیتوانم بروم پیشش.ریچل جونیور دارد ماموریت تعیین میکند."این بار میتونین به صورت مختلط یار کشی کنین.یه دختر و یه پسر گروهبندی میشید و توی جنگل پخش میشید.ده دقیقه فرصت دارید آماده بشید.سه روز توی جنگل خواهید بود ولی طلسم شدین و اگه بی جنبه بازی دربیارین آتیشتون میزنیم.پس آبرومونو نبرین!اگه دوست ندارین،میتونین با یه همجنس گروهبندی شید"
سرم را بالا میآورم"نظرت چیه شازده.افتخار میدی؟"
آرام میگوید"باعث افتخاره"دستم را میگیرد و لبخند میزند ولی لبخندش بیجان و ناراحت است.از آن برق درخشان دندان های ردیفی و زیبایش و چشمهای تخسش موقع خندیدن خبری نیست.درعوض من لبخندش را پرشور و قوی پاسخ میدهم.چشمک میزنم و با ژست نمایشی میگویم"دل تو دلم نیست"
این بار کمی واقعی تر لبخند میزند.ولی هنوز آنی نیست که میخواهم.به این هم رسیدگی میکنم.اول باید سروقت برادرم بروم"نمیدونم مکس چرا تو قیافه ست.میای بریم باهاش حرف بزنیم؟"
سر تکان میدهد"بهتره خودت بری.اینجوری بهتره."
دستش را یکبار فشار میدهم و دور میشوم مکس گوشه ای ایستاده و جولیت کمی دورتر با چوبدستی اش ور میرود آرام کنارش میخزم و میگویم"خبریه قیافه گرفتی؟"
بی تفاوت میگوید"به تو ربطی نداره.بعدشم چه خبری میخواد باشه"
"من یادمه مکس قدیما انقد خوش اخلاق نبودی.یه جور دماغتو بالا گرفتی انگار خیلی گه خاصی هستی!"
"نیستم؟!"
"نه.یه گه خیلی معمولی و نرمالی"
"باشه"
ناگهان نگاهم میکند"من...من خیلی شرمنده ام ری!من بدترین برادر دنیام!"
بیشتر به سمتش میروم و میگویم"این دیگه از کجا اومد؟!"
دستم را میگیرد"من خیلی شرمنده ام...من الان شرمنده ترین آدم دنیام!ببخشید که انقد اذیت شدی من...من نمیدونم باید چه غلطی بکنم.کاش میتونستم بمیرم ولی نبینم اونجوری میزننت"
"نه نمیتونی بمیری.من نمیتونم بهترین برادر دنیارو دوباره از هاگزمید بخرم.فقط یه بار این شانس بهم داده شده.نمیتونی ازم بگیریش"
با اشکهایی که توی چشمش جمع شده زمزمه میکند"اونهمه درد کشیدی اونهمه زجر کشیدی و هنوز مثل یه جرقه ای هنوز مثل خورشیدی ری...اگر هیچوقت شیر مادرمو نمیخوردی یا اینکه عمم هیچوقت تورو به دنیا نمیآورد چه غلطی باید با زندگیم میکردم؟"
ناخودآگاه میخندم"میمردی!ذره ذره آب میشدی.بسه دیگه شامورتی بازی.جلوی جولی زشته!"
لبخند میزند"خواهر شوهر شدی؟"
خنده ام هنوز کامل از صورتم پاک نشده"خواهر شوهر هم میشم ولی الان دارم تمرین میکنم"
لبخندش عمیق میشود"ری اگه عزیزترین آدم زندگیم نباشی،جز سه تای اولی...خودت نمیدونی چقدر عزیزی"
"میدونم مکسی.تو بارها بهم ثابت کردی.من روزهای بدی هم داشتم ولی هرگز نتونستن شیرینی روزهای بچگی مون رو خنثی کنن.تو برادر خوبی هستی.خوشحالم که قبول کردم خواهرت باشم"
کمی میخندد"فیلسوف شدی جرقه؟"
سر تکان میدهم"بودم عوضی!"
"برو پیش سوروس.دیگه باید بریم."
دست تکان میدهم"مراقب خودت باش.و اینکه من جاسوس دوجانبهم مراقب جولیت باش وگرنه چشمتو درمیارم"
- ۷۸
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط