.
.
دگر بیزارم از هر شیوه و هر گونه دل بستن
وَ اینکه خوب میدانم تو خوشبختی بدونِ من
مرا از خویش میرانی ، وَ با او قصه میسازی
وَ من تنها دگر حالا فقط در فکر برگشتن
تمام زخمم از شعر است و مرهم غیر از اینم نیست
چه حس مبهمی دارد ز درد خود غزل گفتن
نوازش های تو بعد از تو با هم هر دو میمیریم
وَ مردی میزند آتش به روح مرده ی این تن
برو "حوّای من" حالا که گندم راه بودن نیست
که عادت کرده این آدم به رسم ساده ی "رفتن "
.
دگر بیزارم از هر شیوه و هر گونه دل بستن
وَ اینکه خوب میدانم تو خوشبختی بدونِ من
مرا از خویش میرانی ، وَ با او قصه میسازی
وَ من تنها دگر حالا فقط در فکر برگشتن
تمام زخمم از شعر است و مرهم غیر از اینم نیست
چه حس مبهمی دارد ز درد خود غزل گفتن
نوازش های تو بعد از تو با هم هر دو میمیریم
وَ مردی میزند آتش به روح مرده ی این تن
برو "حوّای من" حالا که گندم راه بودن نیست
که عادت کرده این آدم به رسم ساده ی "رفتن "
.
- ۴۰۲
- ۰۸ مهر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط