♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۳۶

♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۳۶


هویون نگاهی به دخترِ لرزان کرد که هق هق میکرد بعد دوباره به مرد خیره شد. تاری از موهای سیاهش روی صورتش ریخته بود با لحنی که بوی مرگ می‌داد گفت: دفعه بعد که هوس کردی ضعیف‌تر از خودت رو اذیت کنی، اول مطمئن شو که من اون دور و بر نباشم. چون دفعه بعد، دیگه برای بلند شدنت صبر نمی‌کنم
خم شد، صورتش را به گوش مرد نزدیک کرد و با لحنی که از زمزمه هم آرام‌تر بود نجوا کرد : اگه یه بار دیگه سایه‌ات روی سر این دختر بیفته، دیگه فقط مچ دستت نیست که می‌شکنه... فهمیدی؟
مرد با وحشت سر تکان داد. هویون بلند شد، نگاهی سریع و گذرا به دخترِ ترسیده انداخت نزدیکش شد به جای بغل کردن یا دلسوزیِ، فقط کلاه تی‌شرت اش را جلوتر کشید و گفت: برو خونه، خیابون جای آدمای ترسو نیست
بعد بدون اینکه پشت سرش را نگاه کند، در تاریکی کوچه محو شد، در حالی که صدای برخوردِ منظم قدم‌هایش روی زمین، تنها چیزی بود که در سکوت شب شنیده می‌شد. دختر تند به دنبالش رفت پشته سرش راه می‌رفت هویون از کوچه خارج شد ولی دختر بازم دنبالش راهی بود
تا اینکه هویون ایستاد و سمتش چرخید : چیزی میخواهی یا نکنه هنوزم می‌ترسی
دختر که تمام مدت موهایش روی صورتش رها بودن حال کنارشون زد و هویون فهمید که اونم کره ایه با صدای که هنوزم گریه در داخل آن بود گفت : خیلی ..ممنونم از اینکه کمکم کردین خانم
هویون گنگ گفت : باشه حالا دیگه تشکر تو کردی برو دنبال راه خودت
دوباره شروع به راه رفتن کرد اما دختر دنبالش راه می‌رفت تا اینکه هویون سمتش چرخید حال با کتک زدن آن مرد اعصابش آرام شده بود چاقوی کوچک و تیزی از جیبش درآورد و گذاشت کف دست دختر گنگ گفت : اینو بگیر هروقت کسی اذیتت کرد با این از خودت دفاع کن
دختر خوشحال شد با خم کردن سرش تند گفت : خیلی ممنونم خانم این لطفتون رو جبران میکنم
هویون دستی روی شانه دختر گذاشت و گفت : نیاز نیست جبران کنی شب خوش .. به قدم زدنش ادامه داد اما همان ثانیه گوشی اش به صدا در آمد کلافه گوشی را روی گوش اش گذاشت صدای نگران جونگ کوک پخش شد : هویون یه چیزی بهت میگم اما قبلش آروم باش
ترس تمام وجودش را فراع گرفت با دست و پاهای لرزان جواب داد : می‌شنوم
جونگ کوک با نگرانی گفت : جیمین رو آوردم بیمارستان بیا اینجا آدرسو می‌فرستم...
جونگ کوک بدون گفتن کلام دیگری گوشی را قطع کرد و دنیا رو سر هویون خراب کرد با دست های لرزان گوشی را در جیبش گذاشت فکر های بدی به سرش می آمد و تنها خودش رو مقصر میدونست با بدو به سوی تاکسی که از دور می آمد رفت همان دختر هم پشت سرش دوید
دیدگاه ها (۳)

♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۳۷با احساس ضعف و گیجی چشم هایش را ب...

♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۳۸زن متعجب عقب رفت : مگه... بیهوش ن...

♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۳۵در خیابان نزدیک هتل که خلوت و تار...

ادامه پارت قبل نیم ساعتی گذشت نفس های نظرم یه سول خبر از این...

Slave ♡ Season ♡ Part ۱۹۸یه سول میانه روز بود و میسو هنوزم ب...

ناپلئون گمشده(فصل اول)

استاد اخمو ۲۷

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط