حلوای نباتست لبت، پسته دهانا

حلوای نباتست لبت، پسته دهانا
در باغ گلی نیست به رخسار تو مانا

زیر لبت ازوسمه نقطهاست، چه روشن؟
گرد رخت از مشک زقمهاست چه خوانا؟

گفتم: نتوانی دل شهری بربودن
نی، چون نتوانی، که شگرفی و توانا؟

بس گوشه نشینی که ز هجر تو بنالد
این ناله به گوشت نرسیدست همانا

مردم نه عجب صورت عشقم که بدانند
بی‌عشق نشستن عجب از مردم دانا

هر لحظه زبان فاش کند سر دل من
پیوسته ز دست تو برنجیم، زبانا

دلسوختهٔ عشق تو گردید به صد جان
غافل مشو از اوحدی سوخته، جانا


اوحدی
دیدگاه ها (۸)

از عشق تو جان نمی‌توان بردوز وصل نشان نمی‌توان بردبر خوان رخ...

با که گویم سرگذشت این دل سرگشته را؟راز سر گردان عاشق پیشهٔ غ...

میل بوسه از لبت دارد دل احساسی‌ام!وای! دل دل میکنم، درگیر رو...

دلم در دام عشق افتاد هیلافتاده هر چه بادا باد هیلاچو دل را د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط