🧁 پارت بیست و چهارم (پایانی) | شیرینترین پایان
🧁 پارت بیست و چهارم (پایانی) | شیرینترین پایان
یک سال بعد...
شهر، مثل همیشه بوی نان تازه و شیرینی میداد.
اما این بار، یک اتفاق خاص همه را دور هم جمع کرده بود.
امروز، روز افتتاح رسمی خانهی امید و شیرینی بود.
ساختمانی که روزی فقط یک رؤیا بود...
و حالا به واقعیت تبدیل شده بود.
کودکها با لباسهای رنگارنگ در حیاط بازی میکردند، صدای خندهشان همهجا پیچیده بود و بوی کاپکیکهای تازه، فضای ساختمان را پر کرده بود.
روی تابلوی ورودی نوشته شده بود:
«اینجا هیچ کودکی با دلِ غمگین یا شکمِ گرسنه از این در بیرون نمیرود.»
لیانا با دیدن آن جمله، لبخند زد.
---
چند ساعت بعد...
نوبت به مراسم افتتاح رسید.
جنگکوک پشت تریبون رفت و گفت:
ـ اینجا فقط یک ساختمان نیست...
اینجا نتیجهی مهربانی صدها آدم خوب است.
و مهمتر از همه، نتیجهی حضور دختری که به من یاد داد یک شیرینی کوچک، گاهی میتواند امید بزرگی به یک قلب هدیه بدهد.
سپس رو به لیانا کرد.
ـ ممنونم که کنارم موندی.
همه با شور و اشتیاق برایشان دست زدند.
---
بعد از مراسم، لیانا و جنگکوک دوباره به قنادی Sweet Dream برگشتند.
همان قنادی کوچکی که همهچیز از آنجا شروع شده بود.
مینا با خنده گفت:
ـ یه کاپکیک آخر مونده!
جنگکوک خندید.
ـ این بار دیگه مطمئنم داخلش حلقه نیست!
لیانا یکی از کاپکیکها را برداشت و نصفش را به جنگکوک داد.
ـ این یکی رو باید با هم بخوریم.
هر دو همزمان گاز کوچکی از کاپکیک زدند و خندیدند.
در همان لحظه، چند کودک وارد قنادی شدند.
لیانا مثل همیشه با مهربانی گفت:
ـ هرکدومتون هر شیرینیای دوست دارین، انتخاب کنین.
یکی از پسرها با تعجب پرسید:
ـ واقعاً مجانیه؟
لیانا لبخند زد.
ـ آره، چون لبخند شما، قشنگترین پول دنیاست.
جنگکوک با افتخار به او نگاه کرد.
او میدانست...
بهترین انتخاب زندگیاش، نه ساختن یک مؤسسه، نه ثروت و نه موفقیت بود...
بلکه عاشق شدنِ دختری بود که قلبش برای خوشحال کردن دیگران میتپید.
---
چند سال بعد...
قنادی Sweet Dream شعبههای زیادی در شهر داشت.
خانهی امید و شیرینی هم هر روز پذیرای کودکان بیشتری بود.
لیانا و جنگکوک، با همان عشق و مهربانی روز اول، کنار هم زندگی میکردند و هرگز هدفشان را فراموش نکردند:
شیرینتر کردن زندگی آدمها.
و روی دیوار قنادی، قاب کوچکی نصب شده بود که همیشه لبخند را روی لب مشتریها میآورد.
داخل قاب نوشته شده بود:
«بعضی عشقها با یک نگاه شروع میشوند...
اما عشق ما، با یک کاپکیک آغاز شد.»
🌸 پایان 🌸
ممنون که تا آخر همراه این داستان بودی. امیدوارم «رازِ کاپکیک آخر» لبخند روی لبت آورده باشد؛ همانطور که لیانا و جنگکوک با مهربانی، لبخند را به دیگران هدیه میدادند.(نظراتتون رو راجب این رمان بهم بگین😃)
┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈
شرط برای آپلود رمان بعدی :
ˡᶦᵏᵉ :𝟻𝟶💍
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟸𝟶💍
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟹💍
یک سال بعد...
شهر، مثل همیشه بوی نان تازه و شیرینی میداد.
اما این بار، یک اتفاق خاص همه را دور هم جمع کرده بود.
امروز، روز افتتاح رسمی خانهی امید و شیرینی بود.
ساختمانی که روزی فقط یک رؤیا بود...
و حالا به واقعیت تبدیل شده بود.
کودکها با لباسهای رنگارنگ در حیاط بازی میکردند، صدای خندهشان همهجا پیچیده بود و بوی کاپکیکهای تازه، فضای ساختمان را پر کرده بود.
روی تابلوی ورودی نوشته شده بود:
«اینجا هیچ کودکی با دلِ غمگین یا شکمِ گرسنه از این در بیرون نمیرود.»
لیانا با دیدن آن جمله، لبخند زد.
---
چند ساعت بعد...
نوبت به مراسم افتتاح رسید.
جنگکوک پشت تریبون رفت و گفت:
ـ اینجا فقط یک ساختمان نیست...
اینجا نتیجهی مهربانی صدها آدم خوب است.
و مهمتر از همه، نتیجهی حضور دختری که به من یاد داد یک شیرینی کوچک، گاهی میتواند امید بزرگی به یک قلب هدیه بدهد.
سپس رو به لیانا کرد.
ـ ممنونم که کنارم موندی.
همه با شور و اشتیاق برایشان دست زدند.
---
بعد از مراسم، لیانا و جنگکوک دوباره به قنادی Sweet Dream برگشتند.
همان قنادی کوچکی که همهچیز از آنجا شروع شده بود.
مینا با خنده گفت:
ـ یه کاپکیک آخر مونده!
جنگکوک خندید.
ـ این بار دیگه مطمئنم داخلش حلقه نیست!
لیانا یکی از کاپکیکها را برداشت و نصفش را به جنگکوک داد.
ـ این یکی رو باید با هم بخوریم.
هر دو همزمان گاز کوچکی از کاپکیک زدند و خندیدند.
در همان لحظه، چند کودک وارد قنادی شدند.
لیانا مثل همیشه با مهربانی گفت:
ـ هرکدومتون هر شیرینیای دوست دارین، انتخاب کنین.
یکی از پسرها با تعجب پرسید:
ـ واقعاً مجانیه؟
لیانا لبخند زد.
ـ آره، چون لبخند شما، قشنگترین پول دنیاست.
جنگکوک با افتخار به او نگاه کرد.
او میدانست...
بهترین انتخاب زندگیاش، نه ساختن یک مؤسسه، نه ثروت و نه موفقیت بود...
بلکه عاشق شدنِ دختری بود که قلبش برای خوشحال کردن دیگران میتپید.
---
چند سال بعد...
قنادی Sweet Dream شعبههای زیادی در شهر داشت.
خانهی امید و شیرینی هم هر روز پذیرای کودکان بیشتری بود.
لیانا و جنگکوک، با همان عشق و مهربانی روز اول، کنار هم زندگی میکردند و هرگز هدفشان را فراموش نکردند:
شیرینتر کردن زندگی آدمها.
و روی دیوار قنادی، قاب کوچکی نصب شده بود که همیشه لبخند را روی لب مشتریها میآورد.
داخل قاب نوشته شده بود:
«بعضی عشقها با یک نگاه شروع میشوند...
اما عشق ما، با یک کاپکیک آغاز شد.»
🌸 پایان 🌸
ممنون که تا آخر همراه این داستان بودی. امیدوارم «رازِ کاپکیک آخر» لبخند روی لبت آورده باشد؛ همانطور که لیانا و جنگکوک با مهربانی، لبخند را به دیگران هدیه میدادند.(نظراتتون رو راجب این رمان بهم بگین😃)
┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈
شرط برای آپلود رمان بعدی :
ˡᶦᵏᵉ :𝟻𝟶💍
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟸𝟶💍
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟹💍
- ۱.۹k
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط