پارت انتخاب من
پارت۵. انتخاب من
با اعصبانیت پله ها رو بالا رفت و در زد بزور جلوی خشمشو کنترل کرد
در بازشد
_کجاست
سوا:توی حال نشسته
خاست رد بشه که دستشو گرفت
سوا:اونجو اروم باش خب؟
سرشو تکون داد سعی کرد خشمشو کنترل کنه رفت توی حال روی مبل نشسته بود و پشتش بود
*اونجو اومدی
مامانش از جاش بلند شد و برگشت سمت اونجو
_عزیزم
خواهرش بغل کرد
*خواستم باهات خداحافظی کنم بعد برم
ازش جدا شد و دستای کوچولوش گرفت
_یروز دیگه باز میام دنبالت باشه
*باشه
سرشو ناز کرد
_سوا به مگی کمک میکنی وسایلش جمع کنه
سوا:اره عزیزم بیا بریم وسایلت برداریم
دست سوا رو گرفت و رفتن اتاق
_اینجا چیکارداری
√اومدم مگی ببرم
_چطور اینجا رو پیدا کردی
√کار خیلی سختی نبود
_خودم میارمش لازم نیست دیگه بیای اینجا
√میخواستم ببینم دخترمو کجا میفرستم این همه وقت
_خب دیگه دیدی از اینجا برو
رفت درو باز کرد
√میخواستم راجب چیزی باهات حرف بزنم
_ما چیزی نداریم که بخوایم حرف بزنیم
√مهمه باید حرف بزنیم
بی اهمیت به حرفاش رفت بیرون که دنبالش اومد تند تند از پله ها رفت پایین
√اونجو..
اهمیت نداد و کار خودشو میکرد
√اونجو با توام...
رسید پایین و در ورودی فلزی رو باز کرد و برگشت سمتش
√درباره مگیه
_گوش میدم
√مگی خیلی بهت وابستست این روزا همش از تو حرف میزنه اسمت از زبونش نمیوفته
کیفشو باز کرد و ورقعه ای از کیفش دراورد
√نتایجی که نشون میده داره افسردگی میگیره
ورقعه و ازش گرفت و خوند....
√سختی زیادی کشیده تا به اینجا برسه نمیخوام دیگه مسئله جدیدی اضافه بشه میخوام براش تراپیست بگیرم بخاطر همین تا مدت نامعلومی نمیاد اینجا پس....دیگه نیا دنبالش اگه خواستی ببینیش بیا عمارت
تا خواست چیزی بگه که با دیدن خواهرش پشیمون شد
*اونجو من حاظر شدم
√خب دیگه ماشینم اومد بریم
*اونی کی دوباره میای دنبالم؟
زانو زد و دستای کوچولوش گرفت
_بزودی میام قشنگم....
*قول بده زود میای من از صبرکردن متنفرم
بقض بدی گلوش چنگ میزد و سعی در کنترل داشت
_قول میدم...
محکم همو بغل کردن شاید این اخرین بغلشون بود
√بریم استیوان هم اومد
از هم جداشدن
*خداحافظ سوا
سوا:خداحافظ عزیزم
رفتن بیرون و سوار ماشین شدن هنوز از حرفایی که شنیده بود هنگ بود با بغض به رفتنش نگاه میکرد
سوا:اونجو چی بهت گفت
_بریم بالا تعریف میکنم...
رفتن بالا مادربزرگش بی حال روی مبل نشسته بود
_مامان بزرگ
سوا:خاله خوبی؟
کنارش نشستن
_سوا داروهاشو با اب بیار
سوا:باشه
سریع به سمت اشپزخانه خیز برداشت
_اروم باش الان خوب میشی باشه
دستاشو گرفت یخ کرده بودن
سوا:اونجو بگیر
قرص داد مامان بزرگش بعد لیوان اب داد دستش
_اروم اروم...
سوا:فکرکنم بهش فشار اومده
&خوبم فقط..به قلبم فشار اومد
_باید مینداختینش بیرون اگه مگی نبود خودم می انداختمش
&گفتم الان تو یکاری میکنی قلبم اومد تو دهنم
سوا:عین مار اومد نیشش زد و رفت تا اونجایی که میدونم تا حالا نیومده بود
&اره اولین باره که اومد
............
.........
۸شب سئول:
ساعتها گذشت هنوز فکرش درگیر حرفای صبح بود نمیتونست ازخ خواهرش بگذره و همینطور نمیخواست پاشو توی اون عمارت بزاره
+اونجو
_بله
+سفارشا حاظره
_باشه این اخریشه؟
+اره ما کم کم میخوایم بریم ولی خانم مارتا مغازه هست
_باشه
موتور رو روشن کرد و حرکت کرد.....
.
یه گوشه موتورو پارک کرد و پیاده شد جلوی یک عمارت بزرگ توی لیست سفارشا اخرین سفارش تیک زد و زنگ درو زد خیابون تاریک و خلوت بود و هیچ خونه ای دوروبر نبود یکم عقب رفت همه چراغا خاموش بود مثل خونه وحشت دوباره زنگ زد هیچ اتفاقی نیوفتاد یهو درو باز شد یه مرد قدبلند چاق عین غول حاظر شد قیافش عصبی بنظر میومد
_پیکم سفارشاتونو اوردم
چیزی نگفت از جلوی در رفت کنار یه دلهره افتاد تو دلش غذارو برداشت و رفت داخل مرده درو بست
٬جلوتر جلوی در اصلی بزار.سرد
.
.
.
با اعصبانیت پله ها رو بالا رفت و در زد بزور جلوی خشمشو کنترل کرد
در بازشد
_کجاست
سوا:توی حال نشسته
خاست رد بشه که دستشو گرفت
سوا:اونجو اروم باش خب؟
سرشو تکون داد سعی کرد خشمشو کنترل کنه رفت توی حال روی مبل نشسته بود و پشتش بود
*اونجو اومدی
مامانش از جاش بلند شد و برگشت سمت اونجو
_عزیزم
خواهرش بغل کرد
*خواستم باهات خداحافظی کنم بعد برم
ازش جدا شد و دستای کوچولوش گرفت
_یروز دیگه باز میام دنبالت باشه
*باشه
سرشو ناز کرد
_سوا به مگی کمک میکنی وسایلش جمع کنه
سوا:اره عزیزم بیا بریم وسایلت برداریم
دست سوا رو گرفت و رفتن اتاق
_اینجا چیکارداری
√اومدم مگی ببرم
_چطور اینجا رو پیدا کردی
√کار خیلی سختی نبود
_خودم میارمش لازم نیست دیگه بیای اینجا
√میخواستم ببینم دخترمو کجا میفرستم این همه وقت
_خب دیگه دیدی از اینجا برو
رفت درو باز کرد
√میخواستم راجب چیزی باهات حرف بزنم
_ما چیزی نداریم که بخوایم حرف بزنیم
√مهمه باید حرف بزنیم
بی اهمیت به حرفاش رفت بیرون که دنبالش اومد تند تند از پله ها رفت پایین
√اونجو..
اهمیت نداد و کار خودشو میکرد
√اونجو با توام...
رسید پایین و در ورودی فلزی رو باز کرد و برگشت سمتش
√درباره مگیه
_گوش میدم
√مگی خیلی بهت وابستست این روزا همش از تو حرف میزنه اسمت از زبونش نمیوفته
کیفشو باز کرد و ورقعه ای از کیفش دراورد
√نتایجی که نشون میده داره افسردگی میگیره
ورقعه و ازش گرفت و خوند....
√سختی زیادی کشیده تا به اینجا برسه نمیخوام دیگه مسئله جدیدی اضافه بشه میخوام براش تراپیست بگیرم بخاطر همین تا مدت نامعلومی نمیاد اینجا پس....دیگه نیا دنبالش اگه خواستی ببینیش بیا عمارت
تا خواست چیزی بگه که با دیدن خواهرش پشیمون شد
*اونجو من حاظر شدم
√خب دیگه ماشینم اومد بریم
*اونی کی دوباره میای دنبالم؟
زانو زد و دستای کوچولوش گرفت
_بزودی میام قشنگم....
*قول بده زود میای من از صبرکردن متنفرم
بقض بدی گلوش چنگ میزد و سعی در کنترل داشت
_قول میدم...
محکم همو بغل کردن شاید این اخرین بغلشون بود
√بریم استیوان هم اومد
از هم جداشدن
*خداحافظ سوا
سوا:خداحافظ عزیزم
رفتن بیرون و سوار ماشین شدن هنوز از حرفایی که شنیده بود هنگ بود با بغض به رفتنش نگاه میکرد
سوا:اونجو چی بهت گفت
_بریم بالا تعریف میکنم...
رفتن بالا مادربزرگش بی حال روی مبل نشسته بود
_مامان بزرگ
سوا:خاله خوبی؟
کنارش نشستن
_سوا داروهاشو با اب بیار
سوا:باشه
سریع به سمت اشپزخانه خیز برداشت
_اروم باش الان خوب میشی باشه
دستاشو گرفت یخ کرده بودن
سوا:اونجو بگیر
قرص داد مامان بزرگش بعد لیوان اب داد دستش
_اروم اروم...
سوا:فکرکنم بهش فشار اومده
&خوبم فقط..به قلبم فشار اومد
_باید مینداختینش بیرون اگه مگی نبود خودم می انداختمش
&گفتم الان تو یکاری میکنی قلبم اومد تو دهنم
سوا:عین مار اومد نیشش زد و رفت تا اونجایی که میدونم تا حالا نیومده بود
&اره اولین باره که اومد
............
.........
۸شب سئول:
ساعتها گذشت هنوز فکرش درگیر حرفای صبح بود نمیتونست ازخ خواهرش بگذره و همینطور نمیخواست پاشو توی اون عمارت بزاره
+اونجو
_بله
+سفارشا حاظره
_باشه این اخریشه؟
+اره ما کم کم میخوایم بریم ولی خانم مارتا مغازه هست
_باشه
موتور رو روشن کرد و حرکت کرد.....
.
یه گوشه موتورو پارک کرد و پیاده شد جلوی یک عمارت بزرگ توی لیست سفارشا اخرین سفارش تیک زد و زنگ درو زد خیابون تاریک و خلوت بود و هیچ خونه ای دوروبر نبود یکم عقب رفت همه چراغا خاموش بود مثل خونه وحشت دوباره زنگ زد هیچ اتفاقی نیوفتاد یهو درو باز شد یه مرد قدبلند چاق عین غول حاظر شد قیافش عصبی بنظر میومد
_پیکم سفارشاتونو اوردم
چیزی نگفت از جلوی در رفت کنار یه دلهره افتاد تو دلش غذارو برداشت و رفت داخل مرده درو بست
٬جلوتر جلوی در اصلی بزار.سرد
.
.
.
- ۲۲۸
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط