LIKE THE DAY THAT I MET HIM
~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~
~هماننده روزی که او را ملاقات کردم~
Part ۲
شخصیت فرعی/ اصلی:
[÷] جیسون=(بله درست حدس زدین همون دستیاره جیمین تو بیمارستانه اما اینجا نه) دستیار جونگ کوک(جایگزین جیمین فصل اول)، کره ای
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
[ویو جونگ کوک]
صدای وزش باد بهاری در همه جا پیچیده بود، صدای همهمه ی بچه ها سراسر پارک را در بر گرفته بود.
+(به سمت مادرش دوید) مامان!...مامان!
^ (سرش را بلند کرد و به کودک ۵ ساله اش خیره شد) چیکار کردی باز-
+(دوید و پشت مادرش قایم شد)
^ (سرش را بالا کرد ...زنی عصبانی به سمتش گام بر میداشت)
؟ (روبه روی مادرِ ناچار ، ایستاد)
خانم محترم! شما جسارتا معنی تربیت کردن رو میدونید؟
(عصبانی می غرید)
از پشت کوه اومدین یا چی!؟...لطفا بچه ی خودتونو کنترل کنید!
^(سرش را پایبن انداخت و ارام لب زد) ازتون که عذر خواهی کردم. جونگ کوک بچس متوجه هیچکدوم از کارایی که میکنه نیس؛ بازم عذر خواهی میکنم-
؟ دارم میگم اگه نمیتونی کنترلش کنی دیگه پا نشو بیا این پارک!-...اینجا جای بچه هاس نه جای نادونایی مث اون!- به بچه های ما چه ربطی داره اون پدر نداره کنترلش کنه-...
^(سرش پایین بود...به ارامی دورش را نگاه کرد و متوجه چشم هایی شد که رویش بودند؛ با دستانش از روی خجالت، محکم دامن پاره و قدیمی اش را میفشارید)
؟² (به سما انها قدم برداشت)
خانم جئون، شما میدونید وضعیت چطوریه دیگه...این سومین بچه ای که پسره شما از ارتفاع سر سره هل داده پایین ...من مسئول این پارکم و اگه اتفاقی بی افته، کاسه کوسه ها سر من میشکنه؛ لطفا دیگه...نیاین اینجا...ممنونم!
^(مادر، شرمنده، دست پسرش را بدون گفتن چیزی ، گرفت و از پارک خارج شد)
+(به مادرش خیره شد)
مامان به خدا منو مسخره میکردن-...
^(مادر حرفی نزد و به راهش ادامه داد...)
وقتی از پارک خارج شدند، زانو زد تا با پسرش صحبت کند...شرمنده بود، دلخور بود، عصبانی ام همینطور...ولی در نهایت، یک مادر بود!
^(به پسرش زل زد)
چرا این کارارو میکنی!؟...تو متوجه این هستی که باعث شرمندگی من میشی!؟
+اونا اذیتم میکردن خوب!(بغضی شده بود)
^(تن صدایش را از روی عصبانیت کمی بالا برد)
اذیتت کنن!...حتما باید هلشون بدی!؟...اگه سرشون بخوره جایی میدونی چقد اذیت میشم!؟؟!
+(کمی به مادرش خیره ماند...چیزی نگذشت که اشک از چشمان مشکی تیله ایش جاری شد)
اونا به من میگفتن یتیم-...به من میگفتن بی پدر بعدشم میخندیدن-*هق*
^(به پسرش خیره مانده بود...خودش هم در کودکی این درد را چشیده بود...چه میتوانست بگوید؟)
یادت باشه ادما هر کاری ام کنن...هر چقدر هم همو دوست داشته باشن، بازم غریبه ان.
(سرش را پایین انداخت)
تو نادون نیستی...
(او را در اغوش گرفت)
من میدونم نیستی.
*زمان حال*
+(چشمانش را از قبر مادرش جدا کرد تا از فکرش بیرون اید)
هرچقدر همو دوست داشته باشن...بازم غریبن...
(سرش را پایین انداخت و پوفی از سیگارش کشیدُ بیرون داد)
اما عب نداره.
(حالت سردُ بی روح و جدیت، کاملا صورتش را در بر گرفته بود...کمی بعد سرش را بالا اورد؛ اخمانش در هم رفته بود.
*عشق من اشتباه بود...اما انتقامم اشتباه نخواهد بود...* با خودش فکر کرد)
غریبه ها تو زندگی من زیاد دووم نمیارن...
(پوفی دیگر از سیگارش کشید)
مخصوصا غریبه ای که نفس کشیدنش بدهکاریه.
÷رئیس-...شرمنده ولی وقت رفتنه.
+(به نامجون نگاه کرد...سرش را برگرداند و برای اخرین بار به قاب عکس مادرش که روی سنگ قبر گذاشته شده بود نگاهی کرد و بعد برگشت و به سمت ماشین رفت)
÷(پشتش شروع به حرکت کرد)
+چخبر از اون(بدون نگاه به جیسون)
÷دارن دنبالش میگردن ادماتون.
+(ایستاد و تکان نخورد؛ بعد از چند ثانیه به سمت جیسون برگشت و به او خیره شد، چشمان سردش مثل تیر عمل میکرد)
دارن دنبالش میگردن؟
÷(با چشمانی متعجب و کمی ترسیده به ان طرز نگاه سرد و خطرناک خیره شد)
ف-فعلا نتونستن پیدا کنن-
+خودت بگرد دنبالش. اگه اب شده رفته تو زمین اب شدشو از زیر زمین بکش بیرونو برام بیارش؛ متوجهی؟(به او تند خیره شده بود؛ نگاه سنگین و مردانه اش، زمین را سوراخ میکرد)
اون از ترسش بیرون نمیاد. ادماتو بفرس فرودگاه حواسشون به اونجا باشه،خودت شخصا دنبالش بگرد.
÷(سریع تعظیم کرد و در را برای رئیسش باز کرد)
لذت ببرین♡♤
~هماننده روزی که او را ملاقات کردم~
Part ۲
شخصیت فرعی/ اصلی:
[÷] جیسون=(بله درست حدس زدین همون دستیاره جیمین تو بیمارستانه اما اینجا نه) دستیار جونگ کوک(جایگزین جیمین فصل اول)، کره ای
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
[ویو جونگ کوک]
صدای وزش باد بهاری در همه جا پیچیده بود، صدای همهمه ی بچه ها سراسر پارک را در بر گرفته بود.
+(به سمت مادرش دوید) مامان!...مامان!
^ (سرش را بلند کرد و به کودک ۵ ساله اش خیره شد) چیکار کردی باز-
+(دوید و پشت مادرش قایم شد)
^ (سرش را بالا کرد ...زنی عصبانی به سمتش گام بر میداشت)
؟ (روبه روی مادرِ ناچار ، ایستاد)
خانم محترم! شما جسارتا معنی تربیت کردن رو میدونید؟
(عصبانی می غرید)
از پشت کوه اومدین یا چی!؟...لطفا بچه ی خودتونو کنترل کنید!
^(سرش را پایبن انداخت و ارام لب زد) ازتون که عذر خواهی کردم. جونگ کوک بچس متوجه هیچکدوم از کارایی که میکنه نیس؛ بازم عذر خواهی میکنم-
؟ دارم میگم اگه نمیتونی کنترلش کنی دیگه پا نشو بیا این پارک!-...اینجا جای بچه هاس نه جای نادونایی مث اون!- به بچه های ما چه ربطی داره اون پدر نداره کنترلش کنه-...
^(سرش پایین بود...به ارامی دورش را نگاه کرد و متوجه چشم هایی شد که رویش بودند؛ با دستانش از روی خجالت، محکم دامن پاره و قدیمی اش را میفشارید)
؟² (به سما انها قدم برداشت)
خانم جئون، شما میدونید وضعیت چطوریه دیگه...این سومین بچه ای که پسره شما از ارتفاع سر سره هل داده پایین ...من مسئول این پارکم و اگه اتفاقی بی افته، کاسه کوسه ها سر من میشکنه؛ لطفا دیگه...نیاین اینجا...ممنونم!
^(مادر، شرمنده، دست پسرش را بدون گفتن چیزی ، گرفت و از پارک خارج شد)
+(به مادرش خیره شد)
مامان به خدا منو مسخره میکردن-...
^(مادر حرفی نزد و به راهش ادامه داد...)
وقتی از پارک خارج شدند، زانو زد تا با پسرش صحبت کند...شرمنده بود، دلخور بود، عصبانی ام همینطور...ولی در نهایت، یک مادر بود!
^(به پسرش زل زد)
چرا این کارارو میکنی!؟...تو متوجه این هستی که باعث شرمندگی من میشی!؟
+اونا اذیتم میکردن خوب!(بغضی شده بود)
^(تن صدایش را از روی عصبانیت کمی بالا برد)
اذیتت کنن!...حتما باید هلشون بدی!؟...اگه سرشون بخوره جایی میدونی چقد اذیت میشم!؟؟!
+(کمی به مادرش خیره ماند...چیزی نگذشت که اشک از چشمان مشکی تیله ایش جاری شد)
اونا به من میگفتن یتیم-...به من میگفتن بی پدر بعدشم میخندیدن-*هق*
^(به پسرش خیره مانده بود...خودش هم در کودکی این درد را چشیده بود...چه میتوانست بگوید؟)
یادت باشه ادما هر کاری ام کنن...هر چقدر هم همو دوست داشته باشن، بازم غریبه ان.
(سرش را پایین انداخت)
تو نادون نیستی...
(او را در اغوش گرفت)
من میدونم نیستی.
*زمان حال*
+(چشمانش را از قبر مادرش جدا کرد تا از فکرش بیرون اید)
هرچقدر همو دوست داشته باشن...بازم غریبن...
(سرش را پایین انداخت و پوفی از سیگارش کشیدُ بیرون داد)
اما عب نداره.
(حالت سردُ بی روح و جدیت، کاملا صورتش را در بر گرفته بود...کمی بعد سرش را بالا اورد؛ اخمانش در هم رفته بود.
*عشق من اشتباه بود...اما انتقامم اشتباه نخواهد بود...* با خودش فکر کرد)
غریبه ها تو زندگی من زیاد دووم نمیارن...
(پوفی دیگر از سیگارش کشید)
مخصوصا غریبه ای که نفس کشیدنش بدهکاریه.
÷رئیس-...شرمنده ولی وقت رفتنه.
+(به نامجون نگاه کرد...سرش را برگرداند و برای اخرین بار به قاب عکس مادرش که روی سنگ قبر گذاشته شده بود نگاهی کرد و بعد برگشت و به سمت ماشین رفت)
÷(پشتش شروع به حرکت کرد)
+چخبر از اون(بدون نگاه به جیسون)
÷دارن دنبالش میگردن ادماتون.
+(ایستاد و تکان نخورد؛ بعد از چند ثانیه به سمت جیسون برگشت و به او خیره شد، چشمان سردش مثل تیر عمل میکرد)
دارن دنبالش میگردن؟
÷(با چشمانی متعجب و کمی ترسیده به ان طرز نگاه سرد و خطرناک خیره شد)
ف-فعلا نتونستن پیدا کنن-
+خودت بگرد دنبالش. اگه اب شده رفته تو زمین اب شدشو از زیر زمین بکش بیرونو برام بیارش؛ متوجهی؟(به او تند خیره شده بود؛ نگاه سنگین و مردانه اش، زمین را سوراخ میکرد)
اون از ترسش بیرون نمیاد. ادماتو بفرس فرودگاه حواسشون به اونجا باشه،خودت شخصا دنبالش بگرد.
÷(سریع تعظیم کرد و در را برای رئیسش باز کرد)
لذت ببرین♡♤
- ۲.۵k
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط