لبخند قاتل
لبخند قاتل
پارت²⁷
ویو جونگکوک
چهار مرد نقابدار...
همه مسلح.
بدون اینکه نگاهم رو ازشون بردارم، آروم گفتم:
•یونگی...
سلین رو از اینجا دور کن.
یونگی اخم کرد.
°پس خودت چی؟
لبخند کجی زدم.
•اگه لازم باشه... بعداً میام.
یکی از مردها چند قدم جلو اومد.
؟:هنوزم همون آدم قدیمی هستی...
قبل از اینکه جملهش تموم بشه، صدای شلیک توی خیابون پیچید.
گلوله از کنار صورتم رد شد.
بدون معطلی پشت ماشین سنگر گرفتم.
یونگی بازوی سلین رو گرفت.
°بیا!
ویو سلین
همهچیز انقدر سریع اتفاق افتاد که نمیفهمیدم چی داره میشه.
یونگی دستم رو گرفته بود و به سمت یه کوچه میدوید.
^نه... وایسا!
نگاهم فقط دنبال جونگکوک بود.
^اون...
تنها مونده بود.
یونگی با صدای محکم گفت:
°اگه وایستی، فقط اوضاع بدتر میشه!
بیاختیار همراهش دویدم.
اما...
قلبم همونجا جا مونده بود.
ویو جونگکوک
یکی از مردها با میله آهنی سمتم حمله کرد.
جاخالی دادم و با یه ضربه از دستش انداختمش.
اما...
سه نفر دیگه هنوز مقابلم بودن.
همون لحظه صدای خندهای آشنا توی خیابون پیچید.
همه برای چند ثانیه ساکت شدن.
از بین دود...
مردی با کت بلند مشکی بیرون اومد.
صورتش زیر نقاب پنهان بود.
آروم دست زد.
؟:آفرین...
هنوز مثل قبل میجنگی.
فکم منقبض شد.
•تو...
مرد چند قدم نزدیکتر شد.
؟:دلم برات تنگ شده بود...
جونگکوک.
برای اولین بار...
اسمم رو به زبون آورد.
ویو یونگی
سلین رو پشت دیوار نگه داشتم.
همون لحظه صدای خنده مرد نقابدار رو شنیدم.
رنگ از صورتم پرید.
نه...
امکان نداشت...
اون صدا...
ویو جونگکوک
همه چیز دور سرم میچرخید.
اون صدا...
سالها بود نشنیده بودمش.
مرد آروم دستش رو بالا برد.
بعد...
ماسکش رو کمی کنار زد.
فقط به اندازهای که چشم راستش معلوم بشه.
مردمک خاکستری...
و یه زخم قدیمی کنار چشمش.
نفسم بند اومد.
•غیرممکنه...
تو...
مرد لبخند زد.
؟:گفتم که...
فکر نکن از دستم خلاص شدی.
همون لحظه صدای آژیر چندین ماشین پلیس از دور شنیده شد.
مرد نقابدار خندید.
؟:فعلاً...
تا دیدار بعد، جونگکوک.
با یه اشاره، افرادش عقب کشیدن و چند ثانیه بعد، همه داخل دود ناپدید شدن.
من فقط همونجا ایستاده بودم...
برای اولین بار بعد از سالها...
دستهام میلرزید.
ادامه دارد...
پارت²⁷
ویو جونگکوک
چهار مرد نقابدار...
همه مسلح.
بدون اینکه نگاهم رو ازشون بردارم، آروم گفتم:
•یونگی...
سلین رو از اینجا دور کن.
یونگی اخم کرد.
°پس خودت چی؟
لبخند کجی زدم.
•اگه لازم باشه... بعداً میام.
یکی از مردها چند قدم جلو اومد.
؟:هنوزم همون آدم قدیمی هستی...
قبل از اینکه جملهش تموم بشه، صدای شلیک توی خیابون پیچید.
گلوله از کنار صورتم رد شد.
بدون معطلی پشت ماشین سنگر گرفتم.
یونگی بازوی سلین رو گرفت.
°بیا!
ویو سلین
همهچیز انقدر سریع اتفاق افتاد که نمیفهمیدم چی داره میشه.
یونگی دستم رو گرفته بود و به سمت یه کوچه میدوید.
^نه... وایسا!
نگاهم فقط دنبال جونگکوک بود.
^اون...
تنها مونده بود.
یونگی با صدای محکم گفت:
°اگه وایستی، فقط اوضاع بدتر میشه!
بیاختیار همراهش دویدم.
اما...
قلبم همونجا جا مونده بود.
ویو جونگکوک
یکی از مردها با میله آهنی سمتم حمله کرد.
جاخالی دادم و با یه ضربه از دستش انداختمش.
اما...
سه نفر دیگه هنوز مقابلم بودن.
همون لحظه صدای خندهای آشنا توی خیابون پیچید.
همه برای چند ثانیه ساکت شدن.
از بین دود...
مردی با کت بلند مشکی بیرون اومد.
صورتش زیر نقاب پنهان بود.
آروم دست زد.
؟:آفرین...
هنوز مثل قبل میجنگی.
فکم منقبض شد.
•تو...
مرد چند قدم نزدیکتر شد.
؟:دلم برات تنگ شده بود...
جونگکوک.
برای اولین بار...
اسمم رو به زبون آورد.
ویو یونگی
سلین رو پشت دیوار نگه داشتم.
همون لحظه صدای خنده مرد نقابدار رو شنیدم.
رنگ از صورتم پرید.
نه...
امکان نداشت...
اون صدا...
ویو جونگکوک
همه چیز دور سرم میچرخید.
اون صدا...
سالها بود نشنیده بودمش.
مرد آروم دستش رو بالا برد.
بعد...
ماسکش رو کمی کنار زد.
فقط به اندازهای که چشم راستش معلوم بشه.
مردمک خاکستری...
و یه زخم قدیمی کنار چشمش.
نفسم بند اومد.
•غیرممکنه...
تو...
مرد لبخند زد.
؟:گفتم که...
فکر نکن از دستم خلاص شدی.
همون لحظه صدای آژیر چندین ماشین پلیس از دور شنیده شد.
مرد نقابدار خندید.
؟:فعلاً...
تا دیدار بعد، جونگکوک.
با یه اشاره، افرادش عقب کشیدن و چند ثانیه بعد، همه داخل دود ناپدید شدن.
من فقط همونجا ایستاده بودم...
برای اولین بار بعد از سالها...
دستهام میلرزید.
ادامه دارد...
- ۹۱۴
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط