نه چشم دل به سویی،

نه چشم دل به سویی،


نه باده در سبویی،


که تر کنم گلویی،


به یاد آشنا من !
دیدگاه ها (۴)

آن روز که شد زندگیِ ما آغاز،آغاز شد این فسانۀ سوز و گداز،داد...

روزی که جان فدا کنم ات، باورت شود،دردا که جز به مرگ، نسنجند ...

ای لهیب غم آتشم مزن!!خِرمن ام نسوز از شراره ها، ما زاسب، نه ...

شب که می رسد از کناره ها، گریه می کنم با ستاره ها،وای اگر شب...

فکر کنم همش دیدم آخه خیلی سری بود ولی همش آشنا بود

در من غمی به وسعتِ دریا نشسته استهر وقت می خواستم یادِ تو را...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط