" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "
" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "
part : ⁵⁵
_ گفتم که...
اون به وقتش میفهمی!
فعلا با زبون خوش برگرد اتاقت!
نمیخوام فردا تو مراسم خوابت ببره!
_ چی؟!
کدوم مراسم؟!
_ مراسم عروسیت تهیونگ!
_ من این ازدواجو نمیخوام چرا نمیفهمی؟!
_ خیلی خب!
خودت داری مجبورم میکنی اینکارو بکنم!
به بادیگارد ها اشاره کرد که تهیونگ را یک گوشه نگه دارند.
_ هی ولم کنین!
کیم جلو تر رفت.
به سمت جونگکوک قدم برمیداشت.
جونگکوک با هر قدم او عقب تر میرفت.
تهیونگ که این صحنه را میدید مدام بد و بیراه به پدرش میگفت.
_ ولش کن عوضی باهاش چیکار دارییییی؟!
کیم گردن جونگکوک را گرفت و به دیوار چسباندش.
سپس چاقویی از جیبش در آورد و روی قسمتی از گردنش گذاشت.
جونگکوک حتی نمیدانست که چه بگوید.
تنها سرش را بالا برد تا از چاقو فاصلا داشته باشد.
_ ولش کن عوضیییییی!
ولش کنننننن!
کیم رویش را برگرداند و به تهیونگ نگاه کرد.
تهیونگی که چهرهاش خیس اشک بود و رگ گردن و پیشانیاش منقبض شده بود.
جونگکوک با دیدن تهیونگ در این حالت قلبش فشرده شد.
یک لحظه مکث کرد.
چی؟!
چاقو روی گردنش قرار دارد و او نگران تهیونگ است؟!
اینجا بود که فهمید تهیونگ را حتی از جانش هم بیشتر دوست دارد.
کیم لب زد...
_ خودت انتخاب کن تهیونگ!
یا با خوانوادهی چو وصلت میکنی...
یا دیگه هیچوقت نمیتونی ببینیش!
تهیونگ تنها به جونگکوک نگاه میکرد که تنها یک قدم با مرگ فاصله داشت.
جونگکوک با صدایی ضعیف و گرفته گفت...
+ ته...تهیونگا!
اشکالی نداره اگه...
ازدواج نکنی!
کیم جای چاقو را سفت تر کرد و گفت...
_ زود باش تهیونگ!
¹...
²...
جونگکوک چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید.
انگار که منتظر مرگ باشد.
قبل از اینکه ³ را بر زبان آورد تهیونگ گفت...
_ باشه باشه باهاش ازدواج میکنم با اون کاری نداشته باش!
فقط بذار اون بره!
لبخندی پیروز مندانه و کثیف بر لبانش نقش بست.
چاقو را از روی گردن جونگکوک جدا کرد.
اما جای چاقو از روی گردنش پاک نشد.
چشمانش را باز کرد و بر روی زمین افتاد.
کیم اشاره کرد که تهیونگ را رها کنند.
تهیونگ بلافاصله بعد از آزاد شدن به سمت جونگکوک دوید.
جونگکوک را در بغلش گرفت و به صورتش نگاه کرد.
ادامه دارد...
part : ⁵⁵
_ گفتم که...
اون به وقتش میفهمی!
فعلا با زبون خوش برگرد اتاقت!
نمیخوام فردا تو مراسم خوابت ببره!
_ چی؟!
کدوم مراسم؟!
_ مراسم عروسیت تهیونگ!
_ من این ازدواجو نمیخوام چرا نمیفهمی؟!
_ خیلی خب!
خودت داری مجبورم میکنی اینکارو بکنم!
به بادیگارد ها اشاره کرد که تهیونگ را یک گوشه نگه دارند.
_ هی ولم کنین!
کیم جلو تر رفت.
به سمت جونگکوک قدم برمیداشت.
جونگکوک با هر قدم او عقب تر میرفت.
تهیونگ که این صحنه را میدید مدام بد و بیراه به پدرش میگفت.
_ ولش کن عوضی باهاش چیکار دارییییی؟!
کیم گردن جونگکوک را گرفت و به دیوار چسباندش.
سپس چاقویی از جیبش در آورد و روی قسمتی از گردنش گذاشت.
جونگکوک حتی نمیدانست که چه بگوید.
تنها سرش را بالا برد تا از چاقو فاصلا داشته باشد.
_ ولش کن عوضیییییی!
ولش کنننننن!
کیم رویش را برگرداند و به تهیونگ نگاه کرد.
تهیونگی که چهرهاش خیس اشک بود و رگ گردن و پیشانیاش منقبض شده بود.
جونگکوک با دیدن تهیونگ در این حالت قلبش فشرده شد.
یک لحظه مکث کرد.
چی؟!
چاقو روی گردنش قرار دارد و او نگران تهیونگ است؟!
اینجا بود که فهمید تهیونگ را حتی از جانش هم بیشتر دوست دارد.
کیم لب زد...
_ خودت انتخاب کن تهیونگ!
یا با خوانوادهی چو وصلت میکنی...
یا دیگه هیچوقت نمیتونی ببینیش!
تهیونگ تنها به جونگکوک نگاه میکرد که تنها یک قدم با مرگ فاصله داشت.
جونگکوک با صدایی ضعیف و گرفته گفت...
+ ته...تهیونگا!
اشکالی نداره اگه...
ازدواج نکنی!
کیم جای چاقو را سفت تر کرد و گفت...
_ زود باش تهیونگ!
¹...
²...
جونگکوک چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید.
انگار که منتظر مرگ باشد.
قبل از اینکه ³ را بر زبان آورد تهیونگ گفت...
_ باشه باشه باهاش ازدواج میکنم با اون کاری نداشته باش!
فقط بذار اون بره!
لبخندی پیروز مندانه و کثیف بر لبانش نقش بست.
چاقو را از روی گردن جونگکوک جدا کرد.
اما جای چاقو از روی گردنش پاک نشد.
چشمانش را باز کرد و بر روی زمین افتاد.
کیم اشاره کرد که تهیونگ را رها کنند.
تهیونگ بلافاصله بعد از آزاد شدن به سمت جونگکوک دوید.
جونگکوک را در بغلش گرفت و به صورتش نگاه کرد.
ادامه دارد...
- ۳۵۹
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط