پارت 5
پارت 5
دازای به طرف چویا میرفت و چویا هم عقب میرفت تا اینکه میخوره به دیوار دازای فاصله اش رو با چویا حفظ میکنه ما صورتشون باهم فاصله ی چندانی نداشت
دازای: چرا ترسیدی؟
چویا: ام.... امم..... امممم. م... من..... من...
دازای: وای جون به سرم میکنی تا بگی. چویا.... تو خیلی خوشگلی باید بگم بهت حسودیم میشه و میره رو تخت دراز میکشه ( نویسنده: هه اگه فکر کردی به همین زودیا این اتفاقات میوفته درست فکردی ولی نه درون این پارتای اول بزار بره جلو اون ذهن منحرفتم درست کن بیچاره) چویا اهی میکشه و میره روی تختش میشینه دازای هوشیار هوشیار شده بود سرشو به طرف چویا میگیره و میبینه قلاده اش گردنش نیست
دازای با اعصبانیت: مگه نگفتم اتاق رو ترک نکن
چویا حرف دازای رو قطع میکنه: نه نه من اتاق رو ترک نکردم قلاده داشت ازیتم میکرد برای همین... ا.. ا. بازش کردم فقط همین همین
دازای: که اینطور. باشه بگیر بخواب
و میخوابند
.
ویو فردا صبح
دازای هوس کرده بود که شراب بخوره برا همین به چویا میگه بره بازار و براش نوشیدنی بخره چویا هم میره نوشیدنی رو میخره و داشت بر میگشت که یهو یکی از پشت سر چویا با چوب میزنه تو سرش و چویا بیهوش میشه وقتی بهوش میاد توی خونه ی خودش بود و خواهرشم زخم و زیلی بقلش نشسته بود چویا نگران میشه یهو؟؟؟ وارد میشه و میاد به طرف چویا
چویا: پدر باهاش چیکار کردی؟ اون فقط یک بچه است
پدرش: خودش سعی کرد از تو دفاع کنه که این کارش باعث شد کتک بخوره
یک چاقو دست پدرش بود (نکته: پدر چویا دیوانه است بعضی موقع ها نمیفهمه چیکار میکنه) میاد بزنه به سر چویا تا اونو بکشه که داچویی بیاد جلوی چویا و چاقو به سینه ی داچویی برخورد میکنه (منحرف نشید کلا 10 سالشه)
پدرش بلند بلند: من.... من... چیکار کردم و با همون چاقو شاه رگ خودشو میزنه و میمیره داچویی هم افتاده بود تو بقل چویا و چویا ترسیده بون با چشای پر از اشک داچویی رو از خونه بیرون میبره به امید اینکه داچویی زنده بمونه به بیمارستان میبردش متوجه میشه که راهشو گم کرده با هزار بدبختی راه بیمارستان رو پیدا میکنه و داچویی رو به اونجا میرسونه داچویی رو داشتند درمان میکردند و چویا از بیمارستان اومد بیرون و مبره به یک دیوار تکیه میده و همونجوری میشینه زمین انقدر خسته بود که نمیتونست از جاش پاشه که یهو یکی میاد و جلوش وایمیسته و چویا سرشو بلند میکنه و میبینه که..........
ببخشید این پارت کوتاه شد
بایــــــــــــــــــــــــی
یه نفر زیر یه پست نوشتم که چه رنگی دوست دارید بعد ایشون گفتن ابی و این قلب برای اون شخصه
🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙
فقط نمیدونستن کدوم ابی رو دوست داری گلم🤗🤗🤗🤗
هورا یادم نرفت نوشتم پارت چنده هوراااااا
دازای به طرف چویا میرفت و چویا هم عقب میرفت تا اینکه میخوره به دیوار دازای فاصله اش رو با چویا حفظ میکنه ما صورتشون باهم فاصله ی چندانی نداشت
دازای: چرا ترسیدی؟
چویا: ام.... امم..... امممم. م... من..... من...
دازای: وای جون به سرم میکنی تا بگی. چویا.... تو خیلی خوشگلی باید بگم بهت حسودیم میشه و میره رو تخت دراز میکشه ( نویسنده: هه اگه فکر کردی به همین زودیا این اتفاقات میوفته درست فکردی ولی نه درون این پارتای اول بزار بره جلو اون ذهن منحرفتم درست کن بیچاره) چویا اهی میکشه و میره روی تختش میشینه دازای هوشیار هوشیار شده بود سرشو به طرف چویا میگیره و میبینه قلاده اش گردنش نیست
دازای با اعصبانیت: مگه نگفتم اتاق رو ترک نکن
چویا حرف دازای رو قطع میکنه: نه نه من اتاق رو ترک نکردم قلاده داشت ازیتم میکرد برای همین... ا.. ا. بازش کردم فقط همین همین
دازای: که اینطور. باشه بگیر بخواب
و میخوابند
.
ویو فردا صبح
دازای هوس کرده بود که شراب بخوره برا همین به چویا میگه بره بازار و براش نوشیدنی بخره چویا هم میره نوشیدنی رو میخره و داشت بر میگشت که یهو یکی از پشت سر چویا با چوب میزنه تو سرش و چویا بیهوش میشه وقتی بهوش میاد توی خونه ی خودش بود و خواهرشم زخم و زیلی بقلش نشسته بود چویا نگران میشه یهو؟؟؟ وارد میشه و میاد به طرف چویا
چویا: پدر باهاش چیکار کردی؟ اون فقط یک بچه است
پدرش: خودش سعی کرد از تو دفاع کنه که این کارش باعث شد کتک بخوره
یک چاقو دست پدرش بود (نکته: پدر چویا دیوانه است بعضی موقع ها نمیفهمه چیکار میکنه) میاد بزنه به سر چویا تا اونو بکشه که داچویی بیاد جلوی چویا و چاقو به سینه ی داچویی برخورد میکنه (منحرف نشید کلا 10 سالشه)
پدرش بلند بلند: من.... من... چیکار کردم و با همون چاقو شاه رگ خودشو میزنه و میمیره داچویی هم افتاده بود تو بقل چویا و چویا ترسیده بون با چشای پر از اشک داچویی رو از خونه بیرون میبره به امید اینکه داچویی زنده بمونه به بیمارستان میبردش متوجه میشه که راهشو گم کرده با هزار بدبختی راه بیمارستان رو پیدا میکنه و داچویی رو به اونجا میرسونه داچویی رو داشتند درمان میکردند و چویا از بیمارستان اومد بیرون و مبره به یک دیوار تکیه میده و همونجوری میشینه زمین انقدر خسته بود که نمیتونست از جاش پاشه که یهو یکی میاد و جلوش وایمیسته و چویا سرشو بلند میکنه و میبینه که..........
ببخشید این پارت کوتاه شد
بایــــــــــــــــــــــــی
یه نفر زیر یه پست نوشتم که چه رنگی دوست دارید بعد ایشون گفتن ابی و این قلب برای اون شخصه
🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙
فقط نمیدونستن کدوم ابی رو دوست داری گلم🤗🤗🤗🤗
هورا یادم نرفت نوشتم پارت چنده هوراااااا
- ۶۲۷
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط