پارت ۶۲۷

پارت ۶۲۷



خواب الود چشمامو به هم فشردم که یهو حوادث توي ذهنم اومد.
عمارت.. جیمین...
واي.. جیمین.. نکنه. هول و تند با وحشت شدیدي چشمامو باز کردم و سریع نیمه خیز شدم جیمین..
واي خداي من..
نفسم رو اروم و با خیال راحت بیرون دادم. تصورش خيلي سخته اما...
هنوز اینجام.. جیمین هنوز کنارم بود.
توي اين.. عمارت عجیب و غریب.. قلبم اروم نداشت.
یه دلشوره و حس غریبی داشتم.. جیمین کنارم دراز کشیده بود و چشماش باز بود و با عشق نگام میکرد. حتي اين بودنشم غریب بود برام
با بغض شادي لبخند زدم و اروم باز دراز کشیدم و سر روي
بازوش گذاشتم. خدایاا... این چه بازیه؟
چرا ما هنوز اینجاییم؟
قضیه چیه؟ گیج و منگ نفس عمیقی کشیدم و گفتم : تو اینجایی
حس کردم اونم لبخند تلخ و گرفته اي زد و سر تکون داد و
به اطرافش نگاه کرد و گفت: هنوز اینجاییم. با هم...
این با هم بودن تنها حسنش بود. با ذوق دست به چشمم کشیدم و مظلوم گفتم : یه لحظه ترسیدم
سرمو بوسید با لذت چشمامو بستم و با صدایی که از غم گفتم : میشه همیشه صبح هامو با بوسه هاي تو شروع کنم؟
نفس عمیقی کشید و گفت : کاش میدونستم. نگاش کردم و گفتم : اینکه دوست داري صبحا بوسم كني يا نه رو ؟
نرم خندید و گفت : اره
به اطرافم نگاه کردم و گفتم:ساعت چنده؟ سري تکون داد و گفت : نمیدونم... ساعت نداره... اما گمانم۱۰یا۱۱باشه..
و نیمه خیز شد و گفت: گرسنه اي؟
با اشتیاق تند تند سر تکون دادم. با لبخند گفت : پس لباس بپوش بریم .پایین.ببینیم چي پيدا میشه..
و بلند شد و مشغول پوشیدن لباساش شد.. با مظلومیت و شرم خفيفي ملافه رو بیشتر رو خودم کشیدم. چه شبی بود. اما...واقعي بود؟
گرفته به روبروم خیره شدم
حس بد اين جاي عجیب رهام نمیکرد.
ملافه رو بیشتر دور خودم پیچیدم که باعث شد جیمین بخنده و سري تکون داد و گفت : چه زندگي باشکوهی داریم ما..زنم بعد حدوده ماه از زندگیمون هنوز ازم خجالت میکشه..
با غیض بهش زبون درازي کردم و گفتم : از بس که اولش کج و بد عنق بودي بلند خندید و دست به سینه شد و گفت:جدي؟
لبخند کجي زدم و گفتم : بله..
اخم کرد و گفت : بهتر. بد نیست زن یه کم از شوهرش بترسه
خبیثانه گفتم : اون براي روزاي اول بود..بعدش دیگه عین خیالمم نبود.
خندید ملافه پیچ شده نشستم که خیره بهم جلو اومد و جلوي
پاهام جلوي تخت رو زمین زانو زد و دستاشو دو طرف رو
گفت : الا...
تخت گذاشت و جدي از جدیت نگاه و ظاهرش منم جدي شدم و لبخندم رو جمع کنم و اروم گفتم:جانم..
جیمین : نمیدونم چرا اینجاییم. چقدر اینجاییم. اصلا قراره تهش چي بشه اما حس خوبي بهش ندارم..فك نكنم دائمي هم باشه..
نگران نگاش کردم. حسش یه جورايي شبيه حس منه.. چي ميخواد بگه؟
دوتا دستم رو گرفت و گفت: حتي نميدونم يه دقيقه بعد باشیم و باشم یا نه. پس احتیاط شرط میکنه.. هر لحظه اماده بود.
اشک تو چشمام جمع شد. دستامو فشرد و لبخند تلخی زد و گفت: دلم نمیخواد حسرت خداحافظی به دل هیچ کدوممون بمونه پس..
دستامو بوسید و با احساس گفت: خداحافظ
دیدگاه ها (۱۰)

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۲۸عزیزم..خداحافظ سيندرالاي مه...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۲۹خيلي عمیق نگام کرد و گفت: ت...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۲۸خودمو با خنده عقب کشیدم و گ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۲۷تند خوابوندم رو مبل و خودشو...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۶۶به زور و خیلی اروم گفتم منو...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۸۸دستاش خيلي محکم بود و بدن ن...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۷۵نفس عمیقی کشید و گفت باشه.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط