🦢 پارت بیستوسوم | چیزی که پنهان مانده بود
🦢 پارت بیستوسوم | چیزی که پنهان مانده بود
سه روز از تصمیم جنگکوک برای فاصله گرفتن گذشته بود.
لیانا سعی میکرد به روی خودش نیاورد، اما نبودن جنگکوک بیشتر از چیزی که انتظار داشت ناراحتش میکرد.
نه پیام.
نه تماس.
حتی یک «سلام» ساده هم نه.
یک عصر، وقتی لیانا از مهدکودک بیرون آمد، متوجه شد ماشین همیشگی جلوی در نیست.
چند قدم جلو رفت.
ناگهان همان مردی را دید که چند روز قبل جلوی مهدکودک آمده بود.
کیم سونگهو.
لیانا ایستاد.
مرد از فاصلهای مطمئن گفت:
— نترس. اگه میخواستم بهت آسیب بزنم، اینجا جلوی همه نمیایستادم.
— چی میخوای؟
— فقط میخوام یه حقیقت رو بدونی.
لیانا با احتیاط گفت:
— چه حقیقتی؟
سونگهو گوشیاش را بیرون آورد و عکسی نشان داد.
در عکس، جنگکوک خیلی جوانتر بود.
کنارش چند مرد ایستاده بودند.
— این مربوط به چند سال پیشه.
لیانا به عکس نگاه کرد.
— جنگکوک اینجا چی کار میکنه؟
سونگهو گفت:
— اون چیزی که فکر میکنی نیست.
لیانا اخم کرد.
— این جمله رو قبلاً هم شنیدم.
— چون واقعیتش از چیزی که تصور میکنی پیچیدهتره.
لیانا گوشی را پس زد.
— من به حرف دشمن جنگکوک اعتماد نمیکنم.
سونگهو لبخند زد.
— خوبه.
چند قدم عقب رفت.
— پس از خودش بپرس چرا این عکس رو ازت پنهان کرده.
و رفت.
---
همان شب، لیانا جلوی اتاق جنگکوک ایستاد.
در زد.
جوابی نیامد.
دوباره زد.
این بار صدای جنگکوک آمد:
— بیا.
لیانا وارد شد.
جنگکوک پشت میز نشسته بود.
— باید باهات حرف بزنم.
— درباره چی؟
لیانا عکس را روی میز گذاشت.
جنگکوک به محض دیدنش، ساکت شد.
— اینو از کجا آوردی؟
— سونگهو.
جنگکوک از جایش بلند شد.
— بهت نزدیک شد؟
— نه.
— چی گفت؟
— گفت ازت چیزی رو پنهان کردی.
جنگکوک چند ثانیه به عکس خیره ماند.
— راست میگه.
لیانا آرام پرسید:
— چی رو؟
جنگکوک نفس عمیقی کشید.
— اون عکس مربوط به اولین سالیه که وارد کار خانواده شدم.
— و؟
— من اون موقع تصمیم اشتباهی گرفتم.
— چه تصمیمی؟
جنگکوک نگاهش کرد.
— برای نجات پدرم، کاری کردم که هنوز بابتش پشیمونم.
لیانا آرامتر پرسید:
— چه کاری؟
جنگکوک جواب نداد.
— جنگکوک...
— هنوز نمیتونم برات تعریف کنم.
لیانا ناراحت شد.
— پس چرا میگی به من اعتماد داری؟
جنگکوک نزدیکتر آمد.
— چون دارم تلاش میکنم.
— تلاش کافی نیست.
جنگکوک سکوت کرد.
لیانا عکس را برداشت.
— وقتی آماده شدی حقیقت رو بگی، خودت بیا سراغم.
و از اتاق بیرون رفت.
جنگکوک تنها ماند.
چند لحظه بعد، گوشیاش زنگ خورد.
یکی از افرادش بود.
— رئیس، یه خبر داریم.
— چی؟
— فهمیدیم سونگهو چرا دوباره برگشته.
جنگکوک اخم کرد.
— چرا؟
صدای مرد جدی شد.
— دنبال انتقام از پدرت نیست.
مکث کرد.
— هدف اصلیش لیاناست.
چشمان جنگکوک سرد شد.
حالا دیگر مسئله فقط گذشته نبود؛ لیانا مستقیماً وارد بازی شده بود. 🦢
پآیآن پآرت بیست و سوم...📝⃢💍
سه روز از تصمیم جنگکوک برای فاصله گرفتن گذشته بود.
لیانا سعی میکرد به روی خودش نیاورد، اما نبودن جنگکوک بیشتر از چیزی که انتظار داشت ناراحتش میکرد.
نه پیام.
نه تماس.
حتی یک «سلام» ساده هم نه.
یک عصر، وقتی لیانا از مهدکودک بیرون آمد، متوجه شد ماشین همیشگی جلوی در نیست.
چند قدم جلو رفت.
ناگهان همان مردی را دید که چند روز قبل جلوی مهدکودک آمده بود.
کیم سونگهو.
لیانا ایستاد.
مرد از فاصلهای مطمئن گفت:
— نترس. اگه میخواستم بهت آسیب بزنم، اینجا جلوی همه نمیایستادم.
— چی میخوای؟
— فقط میخوام یه حقیقت رو بدونی.
لیانا با احتیاط گفت:
— چه حقیقتی؟
سونگهو گوشیاش را بیرون آورد و عکسی نشان داد.
در عکس، جنگکوک خیلی جوانتر بود.
کنارش چند مرد ایستاده بودند.
— این مربوط به چند سال پیشه.
لیانا به عکس نگاه کرد.
— جنگکوک اینجا چی کار میکنه؟
سونگهو گفت:
— اون چیزی که فکر میکنی نیست.
لیانا اخم کرد.
— این جمله رو قبلاً هم شنیدم.
— چون واقعیتش از چیزی که تصور میکنی پیچیدهتره.
لیانا گوشی را پس زد.
— من به حرف دشمن جنگکوک اعتماد نمیکنم.
سونگهو لبخند زد.
— خوبه.
چند قدم عقب رفت.
— پس از خودش بپرس چرا این عکس رو ازت پنهان کرده.
و رفت.
---
همان شب، لیانا جلوی اتاق جنگکوک ایستاد.
در زد.
جوابی نیامد.
دوباره زد.
این بار صدای جنگکوک آمد:
— بیا.
لیانا وارد شد.
جنگکوک پشت میز نشسته بود.
— باید باهات حرف بزنم.
— درباره چی؟
لیانا عکس را روی میز گذاشت.
جنگکوک به محض دیدنش، ساکت شد.
— اینو از کجا آوردی؟
— سونگهو.
جنگکوک از جایش بلند شد.
— بهت نزدیک شد؟
— نه.
— چی گفت؟
— گفت ازت چیزی رو پنهان کردی.
جنگکوک چند ثانیه به عکس خیره ماند.
— راست میگه.
لیانا آرام پرسید:
— چی رو؟
جنگکوک نفس عمیقی کشید.
— اون عکس مربوط به اولین سالیه که وارد کار خانواده شدم.
— و؟
— من اون موقع تصمیم اشتباهی گرفتم.
— چه تصمیمی؟
جنگکوک نگاهش کرد.
— برای نجات پدرم، کاری کردم که هنوز بابتش پشیمونم.
لیانا آرامتر پرسید:
— چه کاری؟
جنگکوک جواب نداد.
— جنگکوک...
— هنوز نمیتونم برات تعریف کنم.
لیانا ناراحت شد.
— پس چرا میگی به من اعتماد داری؟
جنگکوک نزدیکتر آمد.
— چون دارم تلاش میکنم.
— تلاش کافی نیست.
جنگکوک سکوت کرد.
لیانا عکس را برداشت.
— وقتی آماده شدی حقیقت رو بگی، خودت بیا سراغم.
و از اتاق بیرون رفت.
جنگکوک تنها ماند.
چند لحظه بعد، گوشیاش زنگ خورد.
یکی از افرادش بود.
— رئیس، یه خبر داریم.
— چی؟
— فهمیدیم سونگهو چرا دوباره برگشته.
جنگکوک اخم کرد.
— چرا؟
صدای مرد جدی شد.
— دنبال انتقام از پدرت نیست.
مکث کرد.
— هدف اصلیش لیاناست.
چشمان جنگکوک سرد شد.
حالا دیگر مسئله فقط گذشته نبود؛ لیانا مستقیماً وارد بازی شده بود. 🦢
پآیآن پآرت بیست و سوم...📝⃢💍
- ۵.۱k
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط