پرواز به سوی تو (●♡ part ۵۱♡)
پرواز به سوی تو (●♡ part ۵۱♡)
پس با قدمهای بلندی از اون بخش دور شد و خیلی زود
خودش رو به محوطه بیمارستان رسوند.
نفس عمیقی کشید انگار که تا الان اکسیژن به ریه هاش
نمی رسیده!
دستی به صورتش کشید که با شنیدن صدای ناقوسی به
سمت صدا چرخید.
متوجه کلیسای بزرگی کنار بیمارستان شد.
نمیدونست چه نیرویی اون رو وادار به قدم برداشتن به سمت اون ساختمون میکرد اما لحظه ای بعد تهیونگ وارد
کلیسای خلوت و خالی شد.
با بسته شدن در چوبی و سنگینش سالن ،خالی در خاموشی فرو رفت و تنها نور ضعیفی از پایههای شمع در اطراف محراب اشیاء رو قابل روئیت میکرد
تهیونگ نگاهی به سقف بلند کلیسا و صندلیهای خالی
انداخت و جلو رفت.
صدای قدمهای بی رمقش توی فضا پیچید
روی ردیف اول صندلیها نشست و گذاشت دوباره اشک هاش پایین بریزن
تهیونگ : نمیدونم جای درستی اومدم یا نه. من هیچ وقت آدم مذهبی نبودم.
نگاهش رو به تندیس صلیب بزرگی که در مهراب بود
دوخت
تهیونگ : حداقل توی زندگی قبلیم که اینطور بود. شاید این تهیونگ
زیاد میومده نمیدونم...
به دستهای کار کرده اش نگاه کرد و ادامه داد
تهیونگ : این تهیونگ زندگی سختی داره...سخت کار میکنه اما سرمایه دار .نیست لباسا و ماشین و خونه ی معمولی داره ارزشش نه به زیباترین مرد جهان بودنه نه جوانترین ثروتمند کشور بودن
سرش رو دوباره بالا گرفت و گذاشت اشک هایش تا زیر چونه ش جاری باشن
هیچ آرزو و هدف شخصی نداره و انگار تمام دلخوشی و رویا و حتی نفس کشیدن و زندگیش فقط برای اون دو !نفره همه چیزش اون دو نفرن...
صداش كم كم بالا رفت در حالی که از گریه به خش افتاده
بود
تهیونگ : اگر این همون زندگی باشه که قراره توش تقاص گناه های زندگی قبلیم رو پس بدم لطفا نذار تاوانش رو با پسرم پس بدم... منو با خودم مجازات کنید نه با اون دو نفر... میشنوی؟
...: خدا همیشه و همه جا صدات رو میشنوه فرزند حتی اگر به زبون نیاد
تهیونگ عافلگیرانه سر چرخوند و مردی در لباس مشکی
روحانی دید که در قاب در ایستاده بود.
پدر روحانی به سمتش اومد و کمی با فاصله کنارش نشست. گاهی خداوند یک سری از بنده هاش رو لایق به فرصت
...: دوباره میبینه و من گمان میکنم تو لایقش بودی! تهیونگ با گیجی به مرد میانسال کنارش نگاه میکرد
پس با قدمهای بلندی از اون بخش دور شد و خیلی زود
خودش رو به محوطه بیمارستان رسوند.
نفس عمیقی کشید انگار که تا الان اکسیژن به ریه هاش
نمی رسیده!
دستی به صورتش کشید که با شنیدن صدای ناقوسی به
سمت صدا چرخید.
متوجه کلیسای بزرگی کنار بیمارستان شد.
نمیدونست چه نیرویی اون رو وادار به قدم برداشتن به سمت اون ساختمون میکرد اما لحظه ای بعد تهیونگ وارد
کلیسای خلوت و خالی شد.
با بسته شدن در چوبی و سنگینش سالن ،خالی در خاموشی فرو رفت و تنها نور ضعیفی از پایههای شمع در اطراف محراب اشیاء رو قابل روئیت میکرد
تهیونگ نگاهی به سقف بلند کلیسا و صندلیهای خالی
انداخت و جلو رفت.
صدای قدمهای بی رمقش توی فضا پیچید
روی ردیف اول صندلیها نشست و گذاشت دوباره اشک هاش پایین بریزن
تهیونگ : نمیدونم جای درستی اومدم یا نه. من هیچ وقت آدم مذهبی نبودم.
نگاهش رو به تندیس صلیب بزرگی که در مهراب بود
دوخت
تهیونگ : حداقل توی زندگی قبلیم که اینطور بود. شاید این تهیونگ
زیاد میومده نمیدونم...
به دستهای کار کرده اش نگاه کرد و ادامه داد
تهیونگ : این تهیونگ زندگی سختی داره...سخت کار میکنه اما سرمایه دار .نیست لباسا و ماشین و خونه ی معمولی داره ارزشش نه به زیباترین مرد جهان بودنه نه جوانترین ثروتمند کشور بودن
سرش رو دوباره بالا گرفت و گذاشت اشک هایش تا زیر چونه ش جاری باشن
هیچ آرزو و هدف شخصی نداره و انگار تمام دلخوشی و رویا و حتی نفس کشیدن و زندگیش فقط برای اون دو !نفره همه چیزش اون دو نفرن...
صداش كم كم بالا رفت در حالی که از گریه به خش افتاده
بود
تهیونگ : اگر این همون زندگی باشه که قراره توش تقاص گناه های زندگی قبلیم رو پس بدم لطفا نذار تاوانش رو با پسرم پس بدم... منو با خودم مجازات کنید نه با اون دو نفر... میشنوی؟
...: خدا همیشه و همه جا صدات رو میشنوه فرزند حتی اگر به زبون نیاد
تهیونگ عافلگیرانه سر چرخوند و مردی در لباس مشکی
روحانی دید که در قاب در ایستاده بود.
پدر روحانی به سمتش اومد و کمی با فاصله کنارش نشست. گاهی خداوند یک سری از بنده هاش رو لایق به فرصت
...: دوباره میبینه و من گمان میکنم تو لایقش بودی! تهیونگ با گیجی به مرد میانسال کنارش نگاه میکرد
- ۱۴.۷k
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط