پارت ۲۷

پارت ۲۷
ساعت هفت و نیم بود و من جلوی آینه ایستاده بودم.
با بی‌حوصلگی به لباسم نگاه کردم.
ـ اصلاً حوصله ندارم...
گوشی‌ام زنگ خورد.
سوفیا بود.
ـ الو؟
ـ لینا، کجایی؟
ـ دارم می‌رم مهمونی خانوادگی.
ـ اوه! خوش بگذره.
ـ کدوم خوش بگذره؟ من مجبورم برم!
سوفیا خندید.
ـ خب شاید خوش بگذره.
ـ عمراً.
بعد از تماس، کیفم رو برداشتم و از خونه بیرون اومدم.
همون لحظه در طبقه بالا باز شد.
تهیونگ بیرون اومد.
چند لحظه نگام کرد.
ـ وای...
ابروهام رو بالا بردم.
ـ چی؟
ـ هیچی.
ـ چرا این‌طوری نگاه می‌کنی؟
ـ فقط... خوب شدی.
چشم‌هام گرد شد.
ـ چی؟
ـ منظورم اینه... لباست خوبه.
با خنده گفتم:
ـ بالاخره یه تعریف درست ازت شنیدم.
ـ خیلی ذوق نکن.
ـ دیر گفتی.
با هم وارد آسانسور شدیم.
تهیونگ پرسید:
ـ هنوز ناراحتی؟
ـ آره.
ـ چرا؟
ـ چون نمی‌خوام برم.
ـ شاید وقتی رسیدی نظرت عوض شد.
ـ بعیده.
آسانسور به همکف رسید.
قبل از اینکه جدا بشیم، تهیونگ گفت:
ـ لینا؟
ـ هوم؟
ـ اگه خیلی حوصله‌ت سر رفت...
مکث کرد.
ـ بهم پیام بده.
با تعجب نگاهش کردم.
ـ چرا؟
ـ همین‌طوری.
لبخند زدم.
ـ باشه.
ـ خوش بگذره.
ـ ممنون.
سوار ماشین شدم و حرکت کردم.
اما چند دقیقه بعد، گوشی‌ام یه پیام دریافت کرد.
تهیونگ:
«رسیدی خبر بده.»
لبخند کوچیکی روی لبم نشست.
جواب دادم:
«باشه، مامان‌بزرگ دوم!»
چند ثانیه بعد جوابش اومد:
«خیلی بامزه‌ای 🙄»
خندیدم.
شاید این مهمونی قرار نبود آن‌قدرها هم بد باشد...
اما هنوز نمی‌دانستم یک اتفاق غیرمنتظره در آن مهمانی قرار است حسابی ذهنم را درگیر کند.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲۶ روز بعد، طبق قراری که گذاشته بودیم، مسابقه‌ی آخر رو ...

پارت ۲۴ چند روز بعد، رابطه‌ی من و تهیونگ دوباره وارد مرحله‌ی...

پارت ۶ صبح روز بعد، با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم.سوفیا بود.ـ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط