Badandgoodlife

#Bad_and_good_life
part①④
"یونا"

~آیـــــش دلم میخواست حس واقعی مو بهش بگم

~منم دوسش دارم، مگه میشهادم عاشق اون قیافه هاتش نشه

~یعنی بهش بگم؟؟ مثل اینکه ناراحت شده بود

~نمیدونم چرا قلبم اتیش گرفتوقتی اونطوری دیدمش

~دلم و میزنم به دریا میگم

[یونا با کلی ذوق به سمت خروجی کافه دوید...]

آیا یونا کاری درست میکرد؟

آیا دوباره ضربه میخورد؟

یونا از این میترسید که عشقی به تهیونگ بهش اسیب برسونه برای همین نگفت.

ولی نمیدونست با نگفتنش زندگی خودش و تهیونگ نابود کرد.

شاید اگه به تهوینگ میگفت بهش علاقه داره همه چیز خوب پیش میرفت.

شاید اگه میگفت اون اتفاق پیش نمی اومد

شاید الان باهم دیگه میخندیدن بجای اشک ریختن

ولی این همش شاید بود...

یونا الان بیشتر از گفتن عشق بترسه

از نگفتنش پشیمونه

ولی دیگه برای پشیمونی خیلی دیره
___________

~اره بهش میگم

[روای: تهیونگ میخواست از خیابون رد بشه ولی با صدای دختری ک اسمش را صدا میزد ایستاد ونگاهی به پشته سرش کرد با چهره کسی بخاطر اون الان بغض گلو شوگرفته بود مواجه شد]

(یونا و تهیونگ حداقل 10 متر از هم فاصله داشتن)

~تهیونگااا (بلند)

√جانم(بغض از صداش معلوم بود)

~من.... من..

√تو چی؟

~منن... من عاشقتم

√....

~یونا داشت به سمت تهیونگ میرفت که....

انچه در قسمت بعد خواهید خواند..

~تهیونگکم، تورو خدا چشاتو باز کن

~دوست داری لیدی ت گریه کن؟؟

~چشماتو باز کن، قول میدم همیشه کنارت باشم هیچ وقت ترکت نکنم

~تو رو جون بیبیت چشماتو باز کننن، دِلعنتی بیدار شو(گریه)

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

#Bad_and_good_life part①⑤(ویو ته) √وقتی اینو گفت دلم میخواست...

یه مدت نبود میدونی ولی خب از خجالتتون در اومدمشرط: follower:...

#Bad_and_good_life part①③√یاااا تو چی درباره من فکر کردی؟؟ √...

#Bad_and_good_life part①②[یونا بعد از شنیدن زندگی تهیونگ برل...

☆پسر بد☆☆_bad boy _☆Part: 9با صحنه ای که مواجه شدم بدنم لرزی...

برادر سختگیر و وحشی من...

love Between the Tides⁶⁰یونا: نه باهامون بیا تهیونگ: آره بیا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط