رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشق
رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشق
پارت هجدهم | حقیقتی که نزدیک است
روز نمایشگاه نزدیکتر میشد و فشار روی جونگکوک و لیانا بیشتر شده بود.
اما با وجود همهی مشکلات، نقاشی مشترکشان تقریباً آماده بود.
اثرشان داستان دو آدم متفاوت بود؛ یکی پر از تاریکی و غرور، و دیگری پر از آرامش و امید.
چیزی که هیچکس نمیدانست این بود که این نقاشی، شبیه خودشان شده بود.
---
بعد از مدرسه، لیانا و جونگکوک در کارگاه تنها مانده بودند.
لیانا قلممو را شست و گفت:
ـ «فکر میکنی برنده میشیم؟»
جونگکوک لبخند زد.
ـ «قبلاً فقط به بردن فکر میکردم... ولی الان مهمه که این کار رو با کسی انجام دادم که واقعاً تلاش کرده.»
لیانا برای چند لحظه ساکت شد.
این اولین بار بود که جونگکوک بدون غرور حرف میزد.
ـ «تو خیلی تغییر کردی.»
جونگکوک نگاهش را از او گرفت.
ـ «شاید... چون یکی باعث شد خودمو ببینم.»
---
همان شب، جولیا به دیدن جونگکوک رفت.
یک پاکت در دستش بود.
ـ «کوک، باید یه چیزی رو بدونی.»
جونگکوک سرد نگاهش کرد.
ـ «بعد از کاری که کردی، چرا باید حرفت رو باور کنم؟»
جولیا ناراحت شد، اما پاکت را روی میز گذاشت.
ـ «چون این دربارهی لیاناست.»
جونگکوک با شک پاکت را باز کرد.
داخل آن چند مدرک قدیمی بود.
چیزهایی دربارهی گذشتهی دو خانواده.
اما قبل از اینکه کامل نگاه کند، صدای پدرش آمد.
ـ «جونگکوک.»
هر دو برگشتند.
پدرش با چهرهای جدی وارد شد.
نگاهش روی پاکت افتاد.
ـ «این رو از کجا آوردی؟»
جولیا سکوت کرد.
برای اولین بار، حتی خودش هم کمی ترسیده بود.
---
چند ساعت بعد، جونگکوک فهمید آنچه در گذشتهی دو خانواده اتفاق افتاده، خیلی پیچیدهتر از چیزی است که فکر میکرد.
اما یک سؤال در ذهنش باقی مانده بود:
آیا باید به رازها اعتماد کند؟
یا به دختری که کمکم قلبش را تغییر داده؟
پایان پارت هجدهم... 💜
پارت هجدهم | حقیقتی که نزدیک است
روز نمایشگاه نزدیکتر میشد و فشار روی جونگکوک و لیانا بیشتر شده بود.
اما با وجود همهی مشکلات، نقاشی مشترکشان تقریباً آماده بود.
اثرشان داستان دو آدم متفاوت بود؛ یکی پر از تاریکی و غرور، و دیگری پر از آرامش و امید.
چیزی که هیچکس نمیدانست این بود که این نقاشی، شبیه خودشان شده بود.
---
بعد از مدرسه، لیانا و جونگکوک در کارگاه تنها مانده بودند.
لیانا قلممو را شست و گفت:
ـ «فکر میکنی برنده میشیم؟»
جونگکوک لبخند زد.
ـ «قبلاً فقط به بردن فکر میکردم... ولی الان مهمه که این کار رو با کسی انجام دادم که واقعاً تلاش کرده.»
لیانا برای چند لحظه ساکت شد.
این اولین بار بود که جونگکوک بدون غرور حرف میزد.
ـ «تو خیلی تغییر کردی.»
جونگکوک نگاهش را از او گرفت.
ـ «شاید... چون یکی باعث شد خودمو ببینم.»
---
همان شب، جولیا به دیدن جونگکوک رفت.
یک پاکت در دستش بود.
ـ «کوک، باید یه چیزی رو بدونی.»
جونگکوک سرد نگاهش کرد.
ـ «بعد از کاری که کردی، چرا باید حرفت رو باور کنم؟»
جولیا ناراحت شد، اما پاکت را روی میز گذاشت.
ـ «چون این دربارهی لیاناست.»
جونگکوک با شک پاکت را باز کرد.
داخل آن چند مدرک قدیمی بود.
چیزهایی دربارهی گذشتهی دو خانواده.
اما قبل از اینکه کامل نگاه کند، صدای پدرش آمد.
ـ «جونگکوک.»
هر دو برگشتند.
پدرش با چهرهای جدی وارد شد.
نگاهش روی پاکت افتاد.
ـ «این رو از کجا آوردی؟»
جولیا سکوت کرد.
برای اولین بار، حتی خودش هم کمی ترسیده بود.
---
چند ساعت بعد، جونگکوک فهمید آنچه در گذشتهی دو خانواده اتفاق افتاده، خیلی پیچیدهتر از چیزی است که فکر میکرد.
اما یک سؤال در ذهنش باقی مانده بود:
آیا باید به رازها اعتماد کند؟
یا به دختری که کمکم قلبش را تغییر داده؟
پایان پارت هجدهم... 💜
- ۱۲۲
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط