دوگام مانده به هم، سیبی از هوا افتاد

دوگام مانده به هم، سیبی از هوا افتاد
چه اتفاق قشنگی میان ما افتاد
دو گام مانده به هم، لحظه‌ها طلایی شد
فضا پر از هیجان‌های آشنایی شد
نه حزن ماند و نه حسرت، نه قیل و قال و نه غم
سکوت بود و تماشا، دو گام مانده به هم
زمین پر آینه شد، زیر گام ما دو نفر
فضا شلوغ شد از ازدحام ما دو نفر
نگاه ما دو نفر، در هجوم هم گم شد
دو گام مانده به هم، ناگهان قدم گم شد
دو گام مانده به هم اصل عاشقی این است
رسیدن و نرسیدن، چقدر شیرین است
حکایت از شب سردی‌ست، خسته در باران
من و تو بی‌خبر از هم، نشسته در باران
که ناگهان شب من، غرق حس و حال تو شد
فضای خانه سراسر پر از خیال تو شد
عجیب آن‌که تو هم، مثل من شدی آن شب
دچار حس خیالی‌شدن شدی آن شب
به کوچه خواند صدای خوش امید، مرا
تو را به کوچه کشید، آنچه می‌کشید مرا
دیدگاه ها (۴)

یک نفس با ما نشستی خانه بوی گل گرفتخانه ات آباد کاین ویرانه ...

نقشه جغرافیای عشق را گم کرده ام شک به آدم شک به حوا شک به گن...

چندیست عاشقانه قلم میزند دلماز ماجرای چشم تو دم میزند دلمنام...

تـا ثانیه ها داد زدند دیـر شدن را ازآینـه فهمیـد دلـم پیــ...

جونگکوک: خوب چرا این زندگی خوبت رو رها کردی دخترک بی حس و پی...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ³⁴جونگکوک با تمام سرعت میا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط