دخترک گفت:بشمار...پسرک چشمانش رابست وشروع کردبه شمردن:یک.

دخترک گفت:بشمار...پسرک چشمانش رابست وشروع کردبه شمردن:یک...دو...سه...چهار
دخترک رفت پنهان شود...
آن طرفترپسردیگری رادیدکه گرگم به هوابازی میکند،بره شدو باگرگ رفت...
اما...
پسرک قصه هنوزمیشمارد...!
دیدگاه ها (۱)

روزگار عجیبی ست. من به تو معتادم. تو مرا ترک می کنی!!!

درخیال دیگری میرفتی... .ومن چه عاشقانه کاسه ی آب پشتت خالی م...

جالبه خداييش

شاهکار عربها !!خههه

۱۰-از بچگی دوستت داشتم

,,The Knight in Love,,

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط