[عشق و نفرت۲]

[عشق و نفرت۲]
رفتن داخل که پدر بزرگ گفت شما باهم آمدین !(ای پدر بزرگ از خدا خاسته 😂)
دخترا:نه
سوها :نمیدونم چرا فقط یک دفعه باهم رسیدیم به عمارت( لبخند فیک)
پدر بزرگ:آها ولی شاید از این به بعد زوجی بیاین حالا بیاین تو
دخترا از حرف پدر بزرگ رفتن تو فکر که اجوما صداشون کرد برن شام که داشتن شام می‌خوردن پدر بزرگ سکوت رو شکوند خب بچه ها شما باید در اینده ازدواج کنین باهم که هانا داشت آب می‌خورد پرید تو گلوش با صدای نسبتا بلند گفت چی پدربزرگ ولی ما الان دوست نداریم ازدواج کنیم
پدربزرگ:منم نگفتم الان گفتم یک یا چند ما دیگه
اهیون:ولی ..
پدربزرگ:تو کار من ولی و اگر نباشه لطفاً از این به بعد باید منو جناب آقای لی صدا کنین فهمیدین
همه :بله
بعد از شام دخترا رفتن پشت حیاط تصمیماتی گرفتن (چه فکرای شومی دارین😂)
تصمیمشون این بود چون با پسرا دشمنی دارن یکی از اونا رو بدون اینکه بفهمن بدزدن
بعد سوها و سوراباهم یه خنده شیطانی کردن
بعدش خداحافظی کردن و رفتن به عمل ت خودشون امشب قرار بود جین رو بدزدن(😁)
چند تا از بادیگارد ها رو بردن تا خودشونو بجای بادیگارد های اونا جا بزنن و بعدش ما بریم اتاق جین و جین رو بدزدیم که نقشه خوب پیشرفت جین رو بادیگارد ها بردن که داشتیم میومدیم بیرون که دیدیم اهیون نیس ......
ادامه دارد..
دیدگاه ها (۲۰)

[عشق و نفرت۳]داشتیم میومدیم بیرون که دیدیم اهیون نیس تصمیم گ...

[عشق و نفرت۴]صدای ناله بوده انگار همه نگاه‌ها شونو دادن به ص...

[عشق و نفرت۱]ویوصبحاز زبان نویسندهامشب قرار بوده همه به عمار...

عشق و نفرتp¹²تهیونگ :هوف از دست تو سوها:خیلی ناراحتی گود بای...

عشق و نفرتp¹³تهیونگ میخواست بگه چرا یهو دخترا اومدن تو هانا:...

☆‌عشق اجباری من✧P3ویو نویسنده شام و خوردن همه تو سالن نشسته ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط