از زبون یونا:)

از زبون یونا:)
رفتم تو کلاس موسیقی یه نفس عمیق کشیدم
و با یه لبخند کوچیک رو صورتم منتظر اومدن استاد شدم.. تهیونگ اومد تا چشمش ب چشمام خورد فریاد زد : یوناااااااااا
همه دانش آموزا ب من نگاه میکردن
تهیونگ اومد نزدیک گفت: خیلی خری خیلی گاوی خیلی عوضیی دلم برات تنگ شده بود
یونا: تهیونگ بچه ها دارن نگا میکنن😶
تهیونگ: ولشون کن . میخوام بچلونمت😂
یونا: تهیونگ بس کن 😑 از خجالت آب شدم
تهیونگ: مذاب نشی.
و بعد رفت پشت میزش و یه چشمک زد😉 و گفت بزن بریم🤛
تهیونگ : خب میخوام شما رو با این نوع موسیقی آشنا کنم لطفا بیاین دور صندلی من واستین ک صدا ب صدا برسه . متشکرم😊
از پشت میزم بلند شدم و کنار بچه ها دور استاد جمع شدیم
تهیونگ شروع کرد ب نواختن ...
نواخت ..
و نواخت..
یکی از دانش آموزا: استاد میشه همراه نواختن بخونید؟
تهیونگ: پیشنهاد خوبیه باشه👍
و همگی دست زدن . تهیونگ صداشو صاف کرد و شروع ب نواختن کرد ....
ک یهو بهم خیره شد و شروع ب خوندن کرد

تهیونگ:
ندیدم هیچ کسی رو مثل تو
دیگه شک نمیکنم به حس تو
دلم میلرزه می‌شنوم اسمتو
چون ندیدم کسی رو مثل تو
و نواخت
بهم خیره شده بود تو چشماش یه درخششی بود رو لباش یه لبخند همه اینا معنی خودشو داشت...
تهیونگ:
فقط میخوام قلبتو ، قلبتو.
ول نمیکنم دستتو، دستتو.
چون ندیدم هیچ کسی رو
مثل تو
و همه دست زدن
من مات و محبوت تهیونگ شده بودم
اصا نفهمیدم کی کلاس تموم شد...
از کلاس زدم بیرون ب سمت در مجتمع رفتم ک جیمین پرید جلوم : سلاممم کلاس چطور بود
لبخند زدم و سر تکون دادم
جیمین : بیا بریم میرسونمت
یونا: متشکرم
در ماشین رو باز کرد و گفت بفرمایید خانم
نشستم در رو بست و خودش هم اومد نشست رسیدیم دم خونه
مامانم درو باز کرد
جیمین: سلام خانم هانگ☺️
مامان: سلام آقای پارک بفرمایید
جیمین: ن مزاحمتون نمیشم!
مامان: امکان نداره بزارم سر شام از اینجا برین
دست جیمین رو کشید و آوردش تو خونه
یونا: آآآآ خوش اومدی جیمین . تو بشین اینجا من میرم اتاقم لباسامو عوض کنم ...
جیمین: باشه😊
تا لباسامو پوشیدم و برگشتم دیدم مامان میز رو چیده واو اینهمه غذا رو کی آماده کرده
جیمین و من پشت میز نشستیم خودش هم نشست
مامان: شروع کنید‌. امیدوارم دوست داشته باشید آقای پارک
جیمین: خیلی وقت بود دلم غذای خونگی میخواست از غذا های آماده دیگه خسته شدم هر روز استیک و....
غذا تموم شد در حال جمع کردن میز بودیم ک بابام اومد
مامان: کجا بودی؟
بابا: ب تو چه!
مامان: مهمون داریم
بابا: داشته باشیم !
مامان منو جیمین رو هل داد تو اتاقم و درو بست 😐
جیمین: اوه فک کنم دعواشون شد
یونا: اوم ☹️
اومدم درو باز کنم دیدم مامانم درو قفل کرده
واقعا چ فکری کرده ک ما رو انداخته تو اتاق درو قفل کرده🤦🏻‍♀
دیدگاه ها (۰)

ادامه داستان رقیب عشقیم حمایت کنید مرسیاز زبون یونا:)جیمین ی...

داستان رقیب عشقیم فردای آن روز :) از زبون یونا :)بیدار شدم و...

داستان رقیب عشقیم اصکی نرو داشم از زبون جیمین:)صحبتم با خانم...

وویی خودا دلم رف براشون💜🤍کدوم خوشگلتر شد ؟لایوک کنید عشقاااا...

وانشات استاد کیم هیچ حرفی رد بدل نشد رسیدیم سر کلاس بودم کلا...

فیک تهیونگ

فیک تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط