𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮
𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟖
روزها یکییکی میگذشتن و وضعیت جیمین روزبهروز بهتر میشد.
دیگه برای بلند شدن از صندلی به کمک نیاز نداشت و میتونست مسافت بیشتری رو خودش راه بره.
اون روز مانیا مثل همیشه مشغول مرتب کردن وسایل اتاق بود.
جیمین از کنار پنجره بهش نگاه میکرد.
- مانیا.
+ بله؟
- بیا اینجا.
مانیا نزدیکش رفت.
+ چی شده؟
جیمین با لبخند گفت:
- نگاه کن.
چند قدم از کنار پنجره برداشت.
مانیا با تعجب نگاهش کرد.
+ بدون کمک؟
- آره.
جیمین چند قدم دیگه هم برداشت و بعد ایستاد.
مانیا لبخند زد.
+ خیلی بهتر شدید.
- همهش به خاطر تمرینهایی بود که مجبورم کردی انجام بدم.
+ مجبور؟
- خب... تقریباً.
مانیا خندید.
+ خودتون بیشتر از همه غر میزدید.
جیمین هم خندید.
- ولی الان خوشحالم که گوش دادم.
مانیا وسایلش رو برداشت.
+ من برم ناهار رو آماده کنم.
جیمین نگاهش کرد.
- صبر کن.
+ چی؟
- امشب میمونی؟
مانیا کمی مکث کرد.
+ چرا؟
- میخوام با هم فیلم ببینیم.
+ شما که هیچوقت فیلمی که من انتخاب کنم رو دوست ندارید.
- این بار هرچی تو بگی.
مانیا لبخند زد.
+ باشه.
جیمین با خوشحالی روی مبل نشست.
- پس امشب نمیذارم بری.
مانیا خندید.
+ خیلی پررو شدید.
- تقصیر خودته.
+ چرا؟
- چون زیادی به بودنت عادت کردم.
مانیا چند لحظه ساکت شد.
بعد لبخند کوچیکی زد و به سمت آشپزخانه رفت.
جیمین اما همونجا موند.
برای اولین بار متوجه شد...
بودن مانیا توی خونه دیگه فقط بخشی از روند درمانش نبود.
به چیزی تبدیل شده بود که نمیخواست از دستش بده.
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟖
روزها یکییکی میگذشتن و وضعیت جیمین روزبهروز بهتر میشد.
دیگه برای بلند شدن از صندلی به کمک نیاز نداشت و میتونست مسافت بیشتری رو خودش راه بره.
اون روز مانیا مثل همیشه مشغول مرتب کردن وسایل اتاق بود.
جیمین از کنار پنجره بهش نگاه میکرد.
- مانیا.
+ بله؟
- بیا اینجا.
مانیا نزدیکش رفت.
+ چی شده؟
جیمین با لبخند گفت:
- نگاه کن.
چند قدم از کنار پنجره برداشت.
مانیا با تعجب نگاهش کرد.
+ بدون کمک؟
- آره.
جیمین چند قدم دیگه هم برداشت و بعد ایستاد.
مانیا لبخند زد.
+ خیلی بهتر شدید.
- همهش به خاطر تمرینهایی بود که مجبورم کردی انجام بدم.
+ مجبور؟
- خب... تقریباً.
مانیا خندید.
+ خودتون بیشتر از همه غر میزدید.
جیمین هم خندید.
- ولی الان خوشحالم که گوش دادم.
مانیا وسایلش رو برداشت.
+ من برم ناهار رو آماده کنم.
جیمین نگاهش کرد.
- صبر کن.
+ چی؟
- امشب میمونی؟
مانیا کمی مکث کرد.
+ چرا؟
- میخوام با هم فیلم ببینیم.
+ شما که هیچوقت فیلمی که من انتخاب کنم رو دوست ندارید.
- این بار هرچی تو بگی.
مانیا لبخند زد.
+ باشه.
جیمین با خوشحالی روی مبل نشست.
- پس امشب نمیذارم بری.
مانیا خندید.
+ خیلی پررو شدید.
- تقصیر خودته.
+ چرا؟
- چون زیادی به بودنت عادت کردم.
مانیا چند لحظه ساکت شد.
بعد لبخند کوچیکی زد و به سمت آشپزخانه رفت.
جیمین اما همونجا موند.
برای اولین بار متوجه شد...
بودن مانیا توی خونه دیگه فقط بخشی از روند درمانش نبود.
به چیزی تبدیل شده بود که نمیخواست از دستش بده.
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
- ۵۸۲
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط