چند سالی گذشت که تو این سالها پدر یونگهی بیشتر از هرکس دی

چند سالی گذشت که تو این سالها پدر یونگهی بیشتر از هرکس دیگه ای به من اعتماد کرده بود
کم کم باند خودمو تاسیس کردم...اوایلش باند ضعیفی داشتم اما بعدش به کمک پدر یونگهی باندم نسبتا قوی شد
دوست ندارم این خاطره ی به شدت غم انگیز رو یاد کنم ولی بعد ازینکه پدر یونگهی فوت کرد یونگهی باند پدرش رو به عهده گرفت ولی چند نفری اومدن با من!
یونگهی هم راضی بود و در طول سال‌ها و بعد از جنگیدن و تلاش هایی که تک به تک سلول های بدنم اونها رو یادشونه تونستم باند قدرتمند خودمو بسازم
پدر و مادرم وقتی باندمو تاسیس کردم قبل ازینکه بتونم خبرو بهشون بدم مردن....
اونموقع ها خیلی اوضاع بدی داشتم و ی جورایی از زندگی ناامید شده بودم
من آدمی ام که خیلی فکر میکنه و وقتی به زندگیم فک میکردم...به این پی بردم که هیچ جای زندگیم خوش شانس نبودم..از همون بدو تولد!
تنها جای خوب زندگیم اونجا بود که با یونگهی آشنا شدم و بعدش با مادرتون!
ازینا بگذریم فقط خواستم بهتون بگم یونگهی کل زندگی منو نجات داد!
و من هرچیزی که ازم بخواد بهش میدم حتی اگه جونمو بخواد!
یونگهی باند خیلی قوی ای داره برا همین بین مافیاها باندش به گله گرگ های خون خواه و خودش به گرگ جنگجو معروفه
دیدگاه ها (۲۰)

"بازی"🕶part:41🕶کیوکو:از همون اول که صمیمی بودنتونو دیدم حدس ...

یونگهی سوتی کشید و گفت:ای جونمکیوکو چشمکی زد و بعد ازون میاک...

"بازی"🕶part:40🕶شوگا:حالا بزار معرفیت کنم...دیگه کلا باهات حر...

اینم لباس یونگهی!چهره اش در ذهن من متفاوته ولی به شما بستگی ...

𝐌𝐲 𝐌𝐚𝐧𝐏𝐚𝐫𝐭:1پول.پول.پول تیکه کاغذ بی ارزشی که از وقتی یادمه ...

#loveing_or_hateing #Part5_خب‌ کیم ا.ت بگو ببینم هر روز یه ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط