بعد از عملیات استریکس پارت
بعد از عملیات استریکس پارت ۶
رئیس گاردن به مکماهن(نمیدونم اسمشو درست گفتم همون عینکی که تو قسمت ۸ فصل دوم کمک یور آدم میکشت)
رئیس : برو به پرنسس خار بگو که امشب حتما باید بره و تاسوگاره رو بکشه
مکماهن:چشم
نویسنده : همه یه این اتفاقا توی یک روز افتاده از پارت ۱ تا ۶. یور رفته بود شهرداری تا بعدش بره لوید رو بکشه
مکماهن به یور
مکماهن: خانم فوجر یه لحظه میاد
یور:باشه
یور رفت تو همون اتاقی که مکماهن کار می کرد
مکماهن به یور گفت که بره تاسوگاره رو بکشه
یور(ولی امروز می خواستم برم که لوید رو بکشم ولی می تونم بعد از اینکه تاسوگاره رو کشتم برم لوید رو بکشم)
یور: باشه
هندلر و تاسوگاره توی همون محل مشخص شده
هندلر: اول از همه اون فلاسکی که بهت گفتم رو اوردی؟
تاسوگاره: اره ، حالا چی شده
هندلره:خب تاسوگاره امروز برات یه ماموریت دارم، کشتن یه کی از مامور های گاردن امشب
تاسوگاره: باشه
آلما و آنیا
آلما : آنیا الان که مامانت می خواد بره باباتو بکشه ما هم باید بریم ،الان از رئیس محل شو می پرسم
آلما از رئیس گاردن محل رو پرسید به بهونه ی اینکه بره کمک پرنسس خار
آلما: خب امشب ساعت ۸ میریم اونجا
آنیا : باشه
ساعت۸
یور: این تاسوگاره کجاست؟
تاسوگاره : یور؟؟؟؟؟؟؟
یور: لوید الان می کشمت چرا منو انیا رو ول کردی رفتیییییییی
یور سریع به سمت لوید رفت و پرید سمتش خنجره شو خواست بزنه توی گلوش که لوید جا خالی داد
یهو آلما و آنیا رسیدن و پشته بوته قایم شدن
آلما : اونا مامان باباتن؟
آنیا: اره
یور دوباره به لوید حمله کردو لوید مثل کتلت پهن شد رو زمین و یور خنجر و گرفت زیر گلوش و یه هو یه صدایی اومد
یکی داشت می گفت : ۰۰۱ فکردی نمی تونیم پیدات کنیم
تا یور حواسش به صدا پرت شده بود لوید به یه جوری از زیر دست یور بلند شد
در واقع لوید روی زمین پهن شده بود و یور نشته بود روش
(خودم نفهمیدم ولی شما بفهمید)
بعد آلما از پشت بوته در اومد و شمشیر رو پرت کرد سمت اون یارو
بعد یه هو ۱۰ نفر از عضای سازمان اومد و به آلما شلیک کردن آلما از ۷ تای اونا جا خالی داد ولی اون ۳ تای دیگه بهش بر خورد کردن
نکته : آلما تا ۱۱ تا گوله ظریفت داره تا بمیره
آلما همه ی اون ۱۰ نفر رو کشت
و یه هو یک صدای خیلی آشنا اومد
اون یارو : سلام به سوژه ۰۰۱و ۰۰۷
آنیا: باباییی ....
آلما : هااااا...بابایی چیه ؟؟؟
اون یارو :یا بهتره بگم دخترای عزیزم
آلما: هاااااا
لوید : اون بابای آنیاست ولی اون دختره کیه ؟ بابای آنیا چقدر قیافش آشناست
یور: مگه تو باباش نبودی؟
لوید: نه
یور(اون دختره فرشته مرگه ولی چرا با آنیاست)
اون یارو:یادم نبود آلما خاطرات تو رو پاک کردیم
آلما : ولی تو مگه مسئول دوم آزمایشگاه نبودی؟
اون یارو: چرا بودم و هستم ولی من پدر تو و آنیا هستم
آلما همون لحظه به پدرش
حمله کرد و خواست اونو بکشه ولی اون یارو جا خالی داد
اون یارو : نمی دونستم همچین قدرتی داری
آلما: وقتی یه کی رو میفرستی گاردن انتظار همینم داشته باش
اون یارو : خداحافظ دخترای عزیزم
آلما: من دختر تو نیستممممم
اون یارو: از خداتم باشه
بعد یه گلوله سمت آلما شلیک کرد
آلما: آخه کدوم پدری قصد جون بچه شو میکنه
(واکنش کلود تو چه کسی مرا پرنسس کرد
ععععععع جدی می فرمایید)
اون یارو هیچی نگفت و رفت
(اینجا لوید و یور فعلا کشتن همدیگه رو به عقب انداختن)
آنیا : مامان بابا همدیگرو نکشین
لوید و یور همدیگه رو نگاه کردن
یور خودشو هم قد آنیا کرد
یور: آنیا ما قرار نیست دیگه همدیگه رو بکشیم
لوید(یور چرا انقدر در لحظه تصمیم میگیره)
آلما و آنیا ذهن لوید رو خوندن بعد هر دوتاشون خندیدن
لوید و یور هم زمان
اون یاره چقدر آشنا بود
آلما : اممممم خب اون یه کمممم شاید چیزی که میگم عجیب و غریب باشه ولییی من و آنیا با شما دو نفر فامیلیم
لوید و یور:جاننننننننننن؟!؟!؟!؟!
آلما: اره دیگهههه
آنیا : مامان و بابا بریم خونه؟
لوید و یور با یه لبخند خیلی ملیح : باشه
آنیا آلما رو بقل کرد
آنیا: خداحافظ خواهر آنیا
آلما: خداحافظ
لوید: راستی آلما تو کجا زندگی می کنی
آلما : قبلا تو آزمایشگاه بودم ولی فکر کنم امروز میرم تو سازمان وایز ، آنیا پس فردا تو ادن می بینمت
آنیا : واقعا
آلما: اره
لوید : تو هم توی ادنی
آلما : اره
لوید : دانش آموز امپراتوری ایی؟
آلما: اره ، دومین رتبه
نویسنده: توی داستان من امپراتوری نخبگان سه رتبه برتر هم داره ()میزان استلا
رتبه اول : دمیتروس دزموند(۳۱)
رتبه دوم: آلما سلیز(۳۰)
رتبه سوم : نیلانا بلکبل(۲۵) (خواهر بزرگتر بکی)
آلما: خدافظ
لوید و یور و آنیا :خدافظ
خسته شدم از این پارت دو روزه دارم اینو مینویسم
پارت بعد هم یک ساعت دیگه مینویسم🫠
رئیس گاردن به مکماهن(نمیدونم اسمشو درست گفتم همون عینکی که تو قسمت ۸ فصل دوم کمک یور آدم میکشت)
رئیس : برو به پرنسس خار بگو که امشب حتما باید بره و تاسوگاره رو بکشه
مکماهن:چشم
نویسنده : همه یه این اتفاقا توی یک روز افتاده از پارت ۱ تا ۶. یور رفته بود شهرداری تا بعدش بره لوید رو بکشه
مکماهن به یور
مکماهن: خانم فوجر یه لحظه میاد
یور:باشه
یور رفت تو همون اتاقی که مکماهن کار می کرد
مکماهن به یور گفت که بره تاسوگاره رو بکشه
یور(ولی امروز می خواستم برم که لوید رو بکشم ولی می تونم بعد از اینکه تاسوگاره رو کشتم برم لوید رو بکشم)
یور: باشه
هندلر و تاسوگاره توی همون محل مشخص شده
هندلر: اول از همه اون فلاسکی که بهت گفتم رو اوردی؟
تاسوگاره: اره ، حالا چی شده
هندلره:خب تاسوگاره امروز برات یه ماموریت دارم، کشتن یه کی از مامور های گاردن امشب
تاسوگاره: باشه
آلما و آنیا
آلما : آنیا الان که مامانت می خواد بره باباتو بکشه ما هم باید بریم ،الان از رئیس محل شو می پرسم
آلما از رئیس گاردن محل رو پرسید به بهونه ی اینکه بره کمک پرنسس خار
آلما: خب امشب ساعت ۸ میریم اونجا
آنیا : باشه
ساعت۸
یور: این تاسوگاره کجاست؟
تاسوگاره : یور؟؟؟؟؟؟؟
یور: لوید الان می کشمت چرا منو انیا رو ول کردی رفتیییییییی
یور سریع به سمت لوید رفت و پرید سمتش خنجره شو خواست بزنه توی گلوش که لوید جا خالی داد
یهو آلما و آنیا رسیدن و پشته بوته قایم شدن
آلما : اونا مامان باباتن؟
آنیا: اره
یور دوباره به لوید حمله کردو لوید مثل کتلت پهن شد رو زمین و یور خنجر و گرفت زیر گلوش و یه هو یه صدایی اومد
یکی داشت می گفت : ۰۰۱ فکردی نمی تونیم پیدات کنیم
تا یور حواسش به صدا پرت شده بود لوید به یه جوری از زیر دست یور بلند شد
در واقع لوید روی زمین پهن شده بود و یور نشته بود روش
(خودم نفهمیدم ولی شما بفهمید)
بعد آلما از پشت بوته در اومد و شمشیر رو پرت کرد سمت اون یارو
بعد یه هو ۱۰ نفر از عضای سازمان اومد و به آلما شلیک کردن آلما از ۷ تای اونا جا خالی داد ولی اون ۳ تای دیگه بهش بر خورد کردن
نکته : آلما تا ۱۱ تا گوله ظریفت داره تا بمیره
آلما همه ی اون ۱۰ نفر رو کشت
و یه هو یک صدای خیلی آشنا اومد
اون یارو : سلام به سوژه ۰۰۱و ۰۰۷
آنیا: باباییی ....
آلما : هااااا...بابایی چیه ؟؟؟
اون یارو :یا بهتره بگم دخترای عزیزم
آلما: هاااااا
لوید : اون بابای آنیاست ولی اون دختره کیه ؟ بابای آنیا چقدر قیافش آشناست
یور: مگه تو باباش نبودی؟
لوید: نه
یور(اون دختره فرشته مرگه ولی چرا با آنیاست)
اون یارو:یادم نبود آلما خاطرات تو رو پاک کردیم
آلما : ولی تو مگه مسئول دوم آزمایشگاه نبودی؟
اون یارو: چرا بودم و هستم ولی من پدر تو و آنیا هستم
آلما همون لحظه به پدرش
حمله کرد و خواست اونو بکشه ولی اون یارو جا خالی داد
اون یارو : نمی دونستم همچین قدرتی داری
آلما: وقتی یه کی رو میفرستی گاردن انتظار همینم داشته باش
اون یارو : خداحافظ دخترای عزیزم
آلما: من دختر تو نیستممممم
اون یارو: از خداتم باشه
بعد یه گلوله سمت آلما شلیک کرد
آلما: آخه کدوم پدری قصد جون بچه شو میکنه
(واکنش کلود تو چه کسی مرا پرنسس کرد
ععععععع جدی می فرمایید)
اون یارو هیچی نگفت و رفت
(اینجا لوید و یور فعلا کشتن همدیگه رو به عقب انداختن)
آنیا : مامان بابا همدیگرو نکشین
لوید و یور همدیگه رو نگاه کردن
یور خودشو هم قد آنیا کرد
یور: آنیا ما قرار نیست دیگه همدیگه رو بکشیم
لوید(یور چرا انقدر در لحظه تصمیم میگیره)
آلما و آنیا ذهن لوید رو خوندن بعد هر دوتاشون خندیدن
لوید و یور هم زمان
اون یاره چقدر آشنا بود
آلما : اممممم خب اون یه کمممم شاید چیزی که میگم عجیب و غریب باشه ولییی من و آنیا با شما دو نفر فامیلیم
لوید و یور:جاننننننننننن؟!؟!؟!؟!
آلما: اره دیگهههه
آنیا : مامان و بابا بریم خونه؟
لوید و یور با یه لبخند خیلی ملیح : باشه
آنیا آلما رو بقل کرد
آنیا: خداحافظ خواهر آنیا
آلما: خداحافظ
لوید: راستی آلما تو کجا زندگی می کنی
آلما : قبلا تو آزمایشگاه بودم ولی فکر کنم امروز میرم تو سازمان وایز ، آنیا پس فردا تو ادن می بینمت
آنیا : واقعا
آلما: اره
لوید : تو هم توی ادنی
آلما : اره
لوید : دانش آموز امپراتوری ایی؟
آلما: اره ، دومین رتبه
نویسنده: توی داستان من امپراتوری نخبگان سه رتبه برتر هم داره ()میزان استلا
رتبه اول : دمیتروس دزموند(۳۱)
رتبه دوم: آلما سلیز(۳۰)
رتبه سوم : نیلانا بلکبل(۲۵) (خواهر بزرگتر بکی)
آلما: خدافظ
لوید و یور و آنیا :خدافظ
خسته شدم از این پارت دو روزه دارم اینو مینویسم
پارت بعد هم یک ساعت دیگه مینویسم🫠
- ۷.۰k
- ۱۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط