قلب عاشق پیشه از هجرت شکایت میکند

قلب عاشق پیشه از هجرت شکایت میکند
غصه های بی تو بودن را روایت میکند

شاعری دیوانه ام عاشق بدیدارت منم
آسمان چشمم از باران حکایت میکند

گریه ها کردم بیایی در برم چون ابرها
ابر بارانی زچشمم سخت حیرت میکند

در توانم نیست چشمم را ببندم روی تو
دیدنت آیینه را هم غرق عادت میکند

تارو پودم را بسوزاند غمت در هر نفس
هر نفس ،آتش درونم شعله قسمت میکند

بی قرارم جمعه ها آخر کجایی ای مها
قلب عاشق پیشه از هجرت شکایت میکند
دیدگاه ها (۲)

اگر بدانم، این آخرین بار است که می‌بینمتدستت را می‌گیرم، و ب...

آخر هفته دلم تنگ تر از هر روز استجمعه ها پای دلم لَنگ تر از ...

امشب ای ماه کجایی که دلم غمگینستدیده بگشا که مرا آمدنت تسکین...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط