پارت پنج

پارت پنج


لیا: ولی ات مطمئنی اخه....
ات با عصبانیت گفت : فکر کردی من خنگم یا توهم میزنم دارم راست میگم

لیا خنیدنم بعد قبول کرد که گفت

لیا : سوهو مهمونی اخر سال گرفته میای دیگه؟ البته اگه عموت اجازه بده " با خنده"

ات محکم زد توی شونش : اون نگه کی منه میام

بعد خدافظی با بادیگارد رفتم خونه
خوابیدیم فردا صبح بیدار شدم رفتم طبقه پایین که مامان دیدم رفتم پیشش

ات : مامانی... در مورد مهمونی فردا فکر کردی

مامان : آره با بابات حرف زدم میتونی برب

ات با ذوق " پس من میریم لباس بخرم

جونگ کوک امد چشم غره بهش رفتم اون من گرفت چرخوند" کجا میری "

ات" دارم میرم ببینم برات میتونیم مغز پیدا کنم یا نه "

جونگ کوک ادای ات در اورد گفت" اگه من مغز ندارم تو مه دیگه کلا هیچی "
جنگ شروع شد بین خواهر و بردارم که


ویو تهیوتگ

رفتم خونه بردارم که دیدم این دوتا باز دارن دعوا میکنن رفتم سمتشون جداشون کردم
گفتم " بسه جونگ کوک برو سر کارت "

جونگ کوک با اخم رفت

ویو تهیونگ

منم سریع رفتم تگی اتاقم لباس عوض کردم که برم
که در اتاق باز شد باز عموم بود
تهیونگ " کجا؟"
ات " خرید"
بعدش رفت بدون توجه رفتم خرید امدم خونه شام خوردم رفتم توی اتاقم

فردا صبح

ویو ات

صبح پاشدم رفتم هموم موهام درست کردم بافتم بقیش باز بود
درس خوندم

ساعت شیش حاضر شدم یه لباس کوتاه صورتی خوشگل رفتم مهمونی همه میپریدن میرقصیدن که احساس کردم یکی درستم محکم کشید که دیدم اون....

__________________________________


سلام بچه ببخشید
من فکر میکنم فیک خیلی افتضاح برای همین ادامه نمیدم پس اگه میخواین ادامه بدم بگید لطفا
دیدگاه ها (۲)

وقتی عموت بود

نهمثلث عشقی من ویو رسیدن به خونه کوکات ویوکوک: بیدار شو رسید...

part 16عشق پنهان 《فردا صبح ویو جونگ کوک》 از خواب بیدار شدم ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط