## **پارت ۷: روزهای روشن در عمارت**👇🏻

## **پارت ۷: روزهای روشن در عمارت**👇🏻

صبح با نور ملایم آفتاب از پشت پرده‌های نازک اتاق شروع شد. تارا آرام چشم‌هایش را باز کرد و برای چند ثانیه، فقط به سقف نگاه کرد تا یادش بیاید کجاست. بعد با دیدن دست هیون‌جین که هنوز دور کمرش بود، لبخند عمیقی روی لب‌هایش نشست.

هیون‌جین هنوز خواب بود. چهره‌اش در خواب آرام‌تر از همیشه به نظر می‌رسید؛ انگار همه‌ی آن دیوارهای سردی که سال‌ها دور خودش کشیده بود، کم‌کم فرو ریخته بودند. تارا با احتیاط دستش را روی موهایش کشید و آرام زمزمه کرد:

"صبح بخیر..."

هیون‌جین چشم باز کرد و همان لحظه که نگاهش به تارا افتاد، لبخند کوتاهی زد.
"صبح بخیر، خانومِ من."

تارا خجالت‌زده خندید.
"خیلی زود عادت کردی به این لقب."

"نه، فقط دارم از چیزی استفاده می‌کنم که کاملاً شایسته‌اشی."

تارا خواست جواب بدهد که در اتاق باز شد و میرا با یک سینی صبحانه وارد شد. چشم‌هایش با دیدن آن دو، از شیطنت برق زد.

"اوه... ظاهراً من وقت بدی اومدم."

تارا فوراً از هیون‌جین فاصله گرفت و گونه‌هایش سرخ شد.
"میرا!"

میرا با خنده سینی را روی میز گذاشت.
"چرا؟ من که چیزی ندیدم. فقط یه زوج خوشبخت دیدم که تازه دارن طعم آرامش رو می‌چشن."

هیون‌جین با لبخند سرش را تکان داد.
"تو هیچ وقت نمی‌تونی جدی باشی، نه؟"

"نه وقتی شما دو نفر اینقدر بامزه‌اید."

آن‌ها دور میز نشستند و صبحانه را با خنده و شوخی خوردند. خبری از سکوت‌های سنگین گذشته نبود. حتی صدای قاشق و فنجان هم انگار مهربان‌تر شده بود.

بعد از صبحانه، تارا و هیون‌جین به گالری رفتند. این بار نه برای غرق شدن در تنهایی، بلکه برای ساختن چیزی با هم. هیون‌جین یک بوم سفید روی سه‌پایه گذاشت و گفت:

"امروز می‌خوام یه چیز متفاوت بکشیم."

تارا با کنجکاوی پرسید:
"چی مثلاً؟"

او با نگاهی عاشقانه جواب داد:
"چیزی که از این به بعد زندگی‌مون رو تعریف کنه."

تارا کنارش ایستاد و گفت:
"یعنی چی؟"

هیون‌جین قلم‌مو را برداشت و یک خط آبی روشن روی بوم کشید.
"یعنی شروعی تازه. یه خونه، یه خانواده، یه زندگی که توش ترس نباشه."

تارا نرم خندید و خودش هم قلم‌مو را برداشت.
"پس منم یه چیزی اضافه می‌کنم."

او چند گل کوچک زرد و صورتی کنار آبی‌ها کشید.
"اینم امید."

هیون‌جین به نقاشی نگاه کرد و آرام گفت:
"و این..."
بعد با نوک قلم‌مو قلبی کوچک کنار گل‌ها کشید.
"...عشق."

تارا نفسش را حبس کرد و بعد خندید.
"خیلی کلیشه‌ای شد."

"برای تو؟ هیچ کلیشه‌ای زیادی نیست."

آن روز، آن‌ها تا عصر با هم نقاشی کردند. میرا هم چند بار سر زد و هر بار با دیدن پیشرفت تابلو، ذوق‌زده می‌شد. حتی پیشنهاد داد که تابلو را در یکی از اتاق‌های اصلی عمارت آویزان کنند.

چند روز بعد، تابلو واقعاً در سالن اصلی نصب شد. مهمان‌ها با دیدنش لبخند می‌زدند و از هماهنگی رنگ‌ها تعریف می‌کردند. اما برای هیون‌جین و تارا، آن تابلو فقط یک اثر هنری نبود؛ یادگاری بود از روزی که تصمیم گرفتند با هم، زندگی را از نو بسازند.

شب، وقتی همه خوابیده بودند، تارا و هیون‌جین در باغ عمارت قدم می‌زدند. هوا خنک و دلپذیر بود و نور ماه روی گل‌ها می‌درخشید.

تارا به آسمان نگاه کرد و گفت:
"فکر می‌کنی آدم واقعاً می‌تونه از اول شروع کنه؟"

هیون‌جین دستش را گرفت.
"فکر نمی‌کنم. مطمئنم."

تارا به او نگاه کرد.
"حتی اگه گذشته سخت بوده باشه؟"

"مخصوصاً همون موقع." او لبخند زد. "چون از اون تاریکی، روشنایی واقعی بیشتر دیده می‌شه."

تارا سرش را به شانه‌اش تکیه داد.
"من از این زندگی خوشم میاد."

هیون‌جین آرام پاسخ داد:
"من هم. چون تو توش هستی."

باد آرامی بین شاخه‌ها پیچید و برگ‌ها را تکان داد. تارا چشم‌هایش را بست و برای اولین بار در زندگی‌اش حس کرد که واقعاً در خانه است.

و این‌بار، این خانه فقط یک عمارت مجلل نبود؛
این خانه، جایی بود که عشق در آن ریشه کرده بود.

---

خوب سلام خوشگلا بلخره پارت هفت تا پارت آخر رو میزارم 👆🏻
دیدگاه ها (۰)

## **پارت ۸: آوای آینده و لبخندهای کوچک**👇🏻زمان به سرعت می‌گ...

## **پارت ۹: آوای زمزمه‌های زندگی**👇🏻خورشیدِ صبح، با مهربانی...

خوبب بچه ها اون دو برنامه سمت چپ اولی میتونی آهنگ کاور کنی و...

اههههههه این آهنگ

پارت ۳: اولین صبح و سایه‌ی میرا👇🏻…آیا راهی برای فرار از این ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط